تبليغاتX
تنها در افریقا - چشمهایش...
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
چشمانت را دیدم...
و بی اختیار اشکم جاری شد...گریستم...گریستم ...برای آن واپسین نگاهت ...  
عزیزکم به چه مینگریستی در آن آخرین ثانیه ها؟... من "ناباوری" را در نگاهت خواندم...
 
نمیدانم چه فریاد میزدی...
اما نازنین هر چه میگفتی جوابش گلوله نبود...جوابش اینهمه کینه نبود...
گلوله در سینه تو نشست و دردش در قلب ما...دلم به درد آمد ...دلم گرفت...دلم سوخت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 19:7  توسط فریبا  |