تبليغاتX
تنها در افریقا - در خود بودم...
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
نبودم...درخود بودم...در اعماق وجودم جستجو و کنکاشی داشتم بسی ژرف...نه اینکه افسرده و
غمگین باشم ...نه ...بعکس روزهای خوبی را میگذرانم به لطف دوستان جدید و واحد درسهای تابستانی که برایم تازگی خاصی دارد و شوق آموختن را مثل روزهای مدرسه و دانشکده پزشکی در وجودم بارور کرده است.
آمار میخوانم...وقتی همراه 70 شاگرد دیگر از هر رنگ و نژاد و سن و سالی پشت میز یادگیری
نشتسته ام میبینم که از همیشه مشتاقترم...وقتی پس از سه ساعت کلاس به پایان میرسد همه
خسته اند ساعت 9 شب را نشان میدهد ولی در کمال تعجب خودم...میبینم که هنوز هم میتوانم بیشتر بیاموزم.
سالها از این میز و نیمکت دور بوده ام ولی انگار هیچ فاصله ای بین ما نبوده مثل دو یار دبستانی باز یکدیگر را یافته ایم...لذتی میبرم صد چندان.

زمان برد...زمان برد تا به اینجا برسم...بعد از سالها کار کردن...بخصوص آن کار طاقت فرسا و پر از فرازو
نشیب در افریقای جنوبی احساس شدید بیهودگی کردن دست از سرم بر نمیداشت...اینکه فقط سر کلاس بنشینم برایم کافی نبود...تمام مدت در فکر صف بیماران بیمارستان " کارولینا" بودم و اینکه چگونه 28 ماه فکر و ذکرم آنها بودند و چه درسهایی به من آموختند و هنوز هم میاموزند...با اینکه هزاران کیلومتر
دورم.
دیروز " ای-میلی" از دوست نازنینم " نیلیا" از کارولینا داشتم...حاوی یک نامه به زبان" زولو "و ترجمه انگلیسی نیلیا در پایین صفحه....نامه ای از یکی از بیمارانم JACUB ... جیکوب مردی حدود 29-30 ساله
که وقتی با آمبولانس به بیمارستان آورده شد در حالت کما بود...جیکوب ایدز دارد...و آنزمان هنوز تحت درمان ضد ایدز نبود...بیشتر از یکماه بستری بود...از جزئیات بگذریم...بعداز مدتی روی ویلچر از بیمارستان مرخص شد ولی هر ماه برای گرفتن دارو میامد و فقط میخواست مرا ببیند...
ماه دوم یا سوم در حالیکه با دو عصا راه میرفت وارد اتاقم شد و مادرش دستم را فشرد وگفت که جیکوب
چقدر هیجان داشته که من او را روی پاهایش ببینم... "دوست من " خطابش میکردم...

جیکوب نوشته بود :
دکتر فریبای عزیز...هر ماه میایم ولی تو اینجا نیستی.پرستار پینار میگوید دیگر برنمیگردی.من سر وقت
داروهایم را میخورم و حالم خیلی بهتر است البته میدانم که دیگر خوب نمیشوم ولی تو به من امید دادی
من و مادرم از تو ممنونیم.به من گفتند تو داری درس میخوانی در یک سرزمین بسیار دور...ما دلتنگ تو
هستیم...ولی من میدانم که تو دوباره برمیگردی حتی اگر من زنده نباشم که تو را دوباره ببینم.
در درسهایت موفق باشی            بیمار تو جیکوب

P.S ...از تمام دوستانی که در این مدت کامنت گذاشته اند و یا پیام خصوصی برایم فرستادند بسیار
         بسیار ممنون و سپاسگزارم...باشد که لایق محبت های خالصانه شما باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:28  توسط فریبا  |