|
|
|
|
|
هشت صبح روز یکشنبه هنوز خواب بودم ( البته تقصیر بنجامین باتن بود )...صدای آژیر ضد حریق بیدارم کرد...گفتم ولش کن مثل دفعه قبل نیم ساعت باید توی سرما بایستیم تا آژیر را خاموش کنند و اجازه بدهند برگردیم بالا....سعی کردم صدای آژیر رانشنوم و بخوابم..... یکدفعه دیدم در را میکوبند از جا پریدم رفتم جلوی در .....خواب الود بودم ولی دیدم تمام راهرو پر است از دود و همسایه ها همه در حال دویدن و فرار از پله ها ( که در ته راهرو و کنار اتاق من است ) یک دختر تا من را دید گفت زود باش فرار کن..... برگشتم توی خانه با یک دست لباس عوض میکردم با یک دست پاسپورتم را برداشتم و کیف پول شاید تمام اینها چند ثانیه طول کشید....کفشهایم را گرفتم دستم و توی آن بلبشو در آپارتمان را از روی عادت قفل کردم....چند طبقه که از پله ها رفتم پایین نشتستم روی پله تا کفشم را بپوشم... بالاخره از در عقب ساختمان خارج شدم ....که با چهره خندان یلدا ( از سرزمینهای شمالی )مواجه شدم....سلام و علیک میکردیم که یکی از پسرهای ساختمان یک پاسپورت داد دست یلدا و گفت این مال شماست؟..... که البته مال من بود زمانی که نشستم تا کفشم را بپوشم پاسپورت که دستم بوده را جا گذاشتم......فکر کنید فقط یک مدرک برداشتم که از آتش در امان باشد آن راهم جا گذاشتم روی پله ها..... خلاصه ماشینهای آتش نشانی هم پشت سر هم میرسیدند.....از منطقه " اکشن " دور بودیم همراه یلدا و آقای همسرشان ساختمان را دور زدیم و آمدیم جلوی در اصلی.....تمام ساکنان جلوی ساختمان بودند بعضی هاکه با پیژامه و دمپایی و ربدوشامبر توی اون سرما....من هم سعی میکردم عکس بگیرم....هم از سرما میلرزیدم هم میترسیدم بگویند چرا عکس میگیری.....خلاصه کلی خندیدیم نه به دیگران بلکه به شرایطی که خودمان میساختیم...... همه میلرزیدند و مدام پناه میبردند به یک گوشه که لااقل ار شر باد در امان باشند که مانند شلاقی از یخ به سر و صورتمان میزد با یلدا رفتیم از کافی شاپ سر کوچه قهوه بخریم تا کمی گرم شویم که دیدیم توی کافی شاپ جای
جالبه که نوی این جریان فهمیدیم چه تعداد زیادی ایرانی در ساختمان زندگی میکنند....و جالبتر اینکه P.S.....یادت بخیر " فردوسی " جان.....که گفتی "چو ایران نباشد تن من مباد"..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:39 توسط فریبا
|
|
||