فیلم انعکاس را تماشا میکردم...من را یاد خاطراتی از دور دست ها انداخت...با خود فیلم کاری ندارم
چون نه منتقد خوبی هستم ونه مفسر ...
....... سالهای سال پیش اتاق VIP سفارت پاکستان - تهران :
نشسته ام منتظر برای ملاقات با سر کنسول پاکستانی...در همین اتاق دو آقای پاکستانی هم
منتظر ملاقات با سفیر هستند...نسبتا جوان.. شیکپوش ..با لهجه خوب انگلیسی امریکایی...
سر صحبت را باز میکنند و چند دقیقه ای را مشغول میشویم...
...... همان روز سالن انتظار سفارت :
خانمی جوان و مادرشان منتظر دریافت ویزا هستند...خانم جوان جلو میاید و سوالی میپرسد...
و بعد میگوید که همراه مادرش عازم پاکستان هستند برای دریافت ویزای امریکا و رفتن وحضور در
مراسم ازدواج خواهرش در لس آنجلس...کمی صحبت میکنیم و آرزوی موفقیت برای یکدیگر و خداحافظ
...... دو ماه بعد پاکستان :
با چند تن از دوستان اردنی در خیابانهای پایتخت در اسلام آباد گردش میکنیم...یکی از دوستان از ما
میخواهد حالا که نزدیک سفارت اردن هستیم ... کمی ان اطراف گشت بزنیم تا او به سفارت سری
بزند و برگردد...بگویم که اسلام اباد یکی از زیباترین شهرهایی است که تا کنون دیده ام...در حقیقت
شهر را درون جنگل ساخته اند...و همه جا پر است از درخت و گل و سبزه...قدم میزنیم ناگهان از دور
خانمی را میبینم که با تعجب و تردید مرا نگاه میکند و جلو میاید ... ایرانی است سلام و علیک میکنم.....
و آشنا ست اما به یاد نمیاورم از کجا....میگوید مرا در سفارت پاکستان در تهران دیده است ....دوباره
سلام علیک و روبوسی از سر آشنایی....میگوید که الان یک هفته است در اسلام اباد هستند و
هنوز کارشان انجام نشده است و بسیار ناراحت بود از جایی که در ان ساکن بودند گویی یک
"گست هاوس " خصوصی بوده که چند امریکایی سیاه پوست هم در ان ساکن بودند و بنا بر قوانین
ان مکان اتاقها از داخل قفل نداشتند و این بندگان خدا از ترس تا صبح بیدار میمانند و بسیار کلافه و خسته بودند و هم اینکه بسیار گران برایشان تمام میشده و انزمان حدود شبی 150 دلار میدادند....
فورا دست به کار شدم گفتم بروید وسایلتان را جمع کنید تا من بیایم....رفتم سر خیابان یک تاکسی گرفتم و برگشتم....بماند که چقدر با مسئول گست هاوس جر و بحث کردم تا توانستم پولی که این بندگان خدا نزدش داشتند را پس بگیرم و بدون پرداخت اجاره انروز " چک اوت " شان کنم...بعد هم
با نامه ای به صاحب هتلی که خودمان در " راولپندی " ساکنش بودیم فرستادمشان به آنجا.....
بعد از اتمام کارمان در اسلام اباد برگشتیم به راولپندی ( حدود نیم ساعت با اسلام اباد فاصله دارد )..
رفتم سراغشان خدا را شکر خیلی راحت و راضی بودند و بنابر عادت پسندیده ما ایرانیها کلی برایم
دعا کردند....از نظر هزینه هم تقریبا یک سوم ان مبلغ را میپرداختند....
...... دو روز بعد "لاهور "...
مهمان چند تن از دوستان در "لاهور" بودیم و فردای آنروز من باید حتما در" کراچی " میبودم.....
به ایستگاه راه آهن رفتیم برای خرید بلیط هر چه این در و ان در زدیم نتوانستیم بلیط تهیه کنیم و
بلیط هواپیما نبود و اصلا امنیت نداشت با اتوبوس برویم....توی سالن راه اهن نشسته بودیم و بسیار
هم ناراحت و نگران بودم که حالا چکار باید بکنم چون فردای آنروز باید حتما " کراچی " میبودم.....
از شما چه پنهان اشکها آماده جاری شدن بودند.... آقایی پاکستانی جلو آمد و سلام کرد ...جواب سلامش رابه سردی واز سر سیری دادم...پرسید مشکلی هست ... حوصله جواب دادن نداشتم ...
گفتم بله برای کراچی بلیط گیرمان نمی اید ... پرسید مگر چند نفر هستید؟...داشتم عصبانی میشدم
که حالا این چه میگوید توی این اوضاع....گفتم 5 نفر... گفت باشید تا برگردم.....
10 دقیقه بعد برگشت با 6 بلیط به مقصد کراچی برای چند ساعت بعد...نمیدانستم چه بگویم...
نگاهش کردم...گفت نشناختید؟... من دو ماه پیش شما را در اتاق VIP سفارت پاکستان در تهران دیدم..
و گفت که مهندس ناظر ایستگاه راه اهن لاهور است....
P.S .... فقط همین...