از جنوب جنوب به شمال شمال....
دو هفته در ایران چون برق و باد گذشت ... حتی نتوانستم " نیکا " ی عمه را درست وحسابی ببینم...
دو سه ماه گذشته را مدام در استرس و بدو بدو بودم... بالاخره افریقای جنوبی را بعداز دو سال و پنج ماه
ترک کردم... باخاطراتی به شیرینی روزهای کودکی و خاطراتی به تلخی دردسرهای بزرگسالی...
افریفای جنوبی از تو ممنونم که این همه درس به من آموختی... اینهمه تجربه کاری و اینهمه درس زندگی....بیخود نیست که میگویند " بسیار سفر باید تا پخته شود خامی " البته بگویم سفر داریم تا
سفر.....من همیشه خودم را آدم با تجربه ای میدانستم چون تقریبا از 20-19 سالگی در سفرم.
ولی به جرات میگویم این سفر تجربه بسیار نادری بود که تعداد اندکی میتوانند به ان دست یابند....
روزهای آخر اصلا حال خوشی نداشتم کارها به هم گره خورده بود و اعصابی برایم نگذاشته بود....
از طرفی هم ترک دوستانم دلتنگم میکرد ( لااقل دوستان ایرانی را امیدی به دیدنشان دارم) ولی
دوستان دیگرم " نیلیا " " پرستار پینار" و بخصوص دختر نیلیا "ری یتا " که خدا آگاه است که دوباره کی
بتوانم ببینمشان....
شاید عجیب باشد اما دل کندن از " پولو "هم خیلی برایم سخت بود در تمام این دو سال همدم عزیز
و یار شفیق و همراه سفرم بود... 45 هزار کیلومتر با هم سفر کردیم هیچوقت در راهم نگذاشت....
هیچوقت ساز مخالف نزد ... شاهد خوشیها و دلتنگیهایم بود ... هر چند که میدانم جایش خوب است
اما دلتنگش هستم ...خیلی...

p.s...هنوز کلی داستان ناگفته از افریقا دارم....
p.s...نمیدانم حالا که در کانادا هستم باید نام وبلاگ را عوض کنم یا نه؟