|
|
|
|
|
"شعور "م را ابرهای سردرگمی پوشانده...( البته اگر شعوری مانده باشد)...روزها و شبها از پس هم میگذرند و بیشتر مرا در وادی زندگی سرگردان میکنند...روبرویم نشسته اما اینجا نیست شاید اصلا هیچوقت نبوده ٬ من خیال میکردم که هست...من میخواستم که باشد...انگار در قاب آینه زندانیست... این غریبه را نمی شناسم...او هم مرا نمی شناسد...نمیخواهم که اورابشناسم...از هم دوریم...از هم بیزاریم..." غریبه" از تو بیزارم....بیزار...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:1 توسط فریبا
|
|
||