تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
"شعور "م را ابرهای سردرگمی پوشانده...( البته اگر شعوری مانده باشد)...روزها و شبها از پس هم
میگذرند و بیشتر مرا در وادی زندگی سرگردان میکنند...روبرویم نشسته اما اینجا نیست شاید اصلا
هیچوقت نبوده ٬ من خیال میکردم که هست...من میخواستم که باشد...انگار در قاب آینه زندانیست...
این غریبه را نمی شناسم...او هم مرا نمی شناسد...نمیخواهم که اورابشناسم...از هم دوریم...از هم
بیزاریم..." غریبه" از تو بیزارم....بیزار......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:1  توسط فریبا  |