تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
دو روز به سال جدید و عید مانده و من بجای خانه تکانی مشغول سروکله زدن با پروژه " انتقال خون "
هستم....سالهای زیادی عید و سال تحویل خارج از ایران بودم و تنهایی به سال جدید قدم گذاشته ام.
ولی امسال از همیشه بیشتر احساس غربت میکنم.....

سالهای دور معمولا برای گذراندن تعطیلات عید قبل از سال تحویل خودمان را به شهرستان محل اقامت
پدربزرگ پدریم میرساندیم تمام عمو و عمه ها هم می آمدنند....شب قبل از سفر من و فرهاد از ذوق
و شادمانی خوابمان نمیبرد ... فکر کنید تعطیلات همراه با 15-10 بچه شر و شور مانند خودمان...
تمام روزمان فقط به بازی میگذشت ... از تاب بستن به درختهای توت تا تارزان بازی و سرخپوست بازی
روی درختها ... دخترها بر سر نوبت تاب خوردن دعوا میکردند و پسرها ما را بازی نمیدادند چون مثل
آنها نمیتوانستیم از درختها بالا برویم ( گاهی هم میرفتیم )....گردو بازی هم که جای خودش را داشت
مادربزرگ از قبل برای تک تکمان سهمیه ای کنار گذاشته بود که معمولا در همان دو روز اول عمو کوچیکه
همه را ازمان میبرد ....

گاهی هم بارو بندیلمان را جمع میکردیم و میزدیم به صحرا ... روی آتش چای درست میکردیم ....
پسرها قارچ پیدا میکردند و با سیخهای چوبی آنها را کباب میکردیم .... عمو کوچیکه همیشه یک
تیر کمان دست ساز  و فرد اعلا همراه داشت تا مثلا از ما دفاع کند ....

شبها هم که با " اسم فامیل " شروع میشد و بعد به " شاه دزد " میرسید تا وقتیکه یکی از بچه های
لوس که دزد شده بود و " سبیل آتشین " توپی از جلاد دریافت کرده بود با گریه شکایت میبرد و
کاسه و کوزه ما را بر هم میزد چون مجبورمان میکردند که بخوابیم ... اما چه خوابی ...آنقدر حرف
میزدیم و میخندیدیم که صدای فریاد مادربزرگ بلند میشد ....

دو سه شب اول یکی از بچه های بزرگتر مبصر میشد تا ما مشق های عیدمان را بنویسیم و از شرشان
خلاص شویم....گاهی هم هر که زودتر مشق هایش را تمام کرده بود به یاری دیگران میرفت ....

به یکدیگر دیکته میگفتیم ... و از هم" کلمه و ترکیبهای تازه " را میپرسیدیم....اوج لذت وقتی بود که
دسته جمعی شعرهای کتاب فارسی را میخواندیم و داد بزرگترها را با سر و صدایمان در می آوردیم....
جدول ضرب هم که جای خودش را داشت....دو دو تا چار تا سه سه تا نه تا.......

"وسطی" گاهی مادرها را هم بر سر شوق میاورد و "یارکشی" شروع میشد.....اما " قایم باشک " که البته ما میگفتیم " قایموشک" در آن خانه بزرگ و پر از سوراخ سمبه لطفی داشت که نگو ....
" سیب" بیا "گلابی" نیا....

البته اینروزها که بچه ها " پیک شادی " حل میکنند و تعطیلاتشان پشت میز کامپیوتر و بازیهای جنگی
و بزن بزن میگذرد ... ما بچگی کردیم و این نسل هم بچگی میکند ... تفاوت از زمین تا آسمان است...

دیشب چهارشنبه سوری بود ... امیدوارم همه آن را بسلامت گذرانده باشند ... چندین سال پیش
شب چهارشنبه سوری کشیک بیمارستان فارابی بودم ... چه شبی بود آن شب ....تا صبح مصدوم و
مجروح میاوردند ...همه هم در اثر انفجار ترقه های دست ساز ...

امیدوارم سال بسیار خوبی در پیش رو داشته باشید ... وبرایتان آرزوی سلامتی و دلخوشی در سال
جدید دارم ... تعطیلات خوش بگذرد ... و 1388 برایتان سال رسیدن به آرزوهایتان باشد ....

خدا نگهدارتان تا سلامی نو....

       P.S .... امسال" نیکا " ی عمه اولین نوروز را بدون تنها عمه اش میگذراند ....

       P.S .... پارسال اینموقع در یکی از جنوبیترین کشورهای نیمکره جنوبی بودم ... و امسال در یکی
                  از شمالیترین کشورهای نیمکره شمالی... چه پیشرفتی از قطب جنوب به قطب شمال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:20  توسط فریبا  | 

دیروز هنگام رفتن به کلاس...آنقدر فکرم مشغول خاطرات گذشته و برنامه های آینده بود که یک
آقای ویلچرسوار به سرعت از کنارم رد شد  و از چراغ سبز عابر گذشت ....

ومن ماندم پشت چراغ قرمز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:29  توسط فریبا  | 

اشتباه نکنید... اینجا نه پیاده رویی در آسیا ست نه در افریقا.......نه گوشه خیابانی در تهران است
ونه حتی گوشه خرابه ای در میدان شوش و راه آهن و حتی حوالی آن.....

اینجا پیاده روی روبروی بیمارستان .... در شهر.... در کانادا است..                                                 برای سیگار کشیدن باید فاصله چند متری با نزدیکترین سقف داشته باشید......

هر وقت از اینجا که مسیر هر روز تا دانشگاه است رد میشوم....خانمها و آقایان (اکثرا کانادایی) را
میبینم که لیوان قهوه در درست در این سرما ایستاده و مشغول سیگار کشیدن در وقت نهار یا
استراحت خود هستند...(حالا این مدل سیگار کشیدن با اعمال شاقه چه لذتی دارد ...را باید پرسید)

چند روز پیش که هوا هم سرد بود و هم آفتابی این مسیر را طی میکردم که با آب شدن مقداری از
برفهابا این منظره روبرو شدم......لحظه ای مکث کردم نگاهی از روی تعجب و تاسف انداختم.....
یاد روزهای شنبه درکه افتادم که هر چه میرفتی بطری نوشابه خالی بود و پاکت چیپس.....ولی این
اولین بار بود که اینهمه فیلتر سیگار میدیدم....ناسلامتی اینجا کانادا است.....چند عکس گرفتم
ودر مسیر فکر میکرد م انگار ذات انسان با زباله سازی آمیخته است ......
( کلی هم با خودم خندیدم یاد آن خرسهای کارتونی افتادم که با چوپهای بلند خود و با کلی قر کمر
مشغول جمع کردن زباله ها بودند )

         P.S ...... دلم میخواهد یک تابلوی  "  شهر ما خانه ما  " برایشان درست کنم...

دیروز هوا کلی بهاری بود ...حتی من سرمایی بدون کلاه و شال گردن رفتم خرید ....و امروز.......
خودتان ببینید....


                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:12  توسط فریبا  | 

سالهای دور صدای "چنگ سحرآمیز" داستان حسن و خانم حنا من را جادو کرده بود....
بعد از این همه سال در این هوای سرد و برف و بوران باز جادو شده ام....

تا چندی پیش او را نمیشناختم...و صدای  چنگ سحر آمیز هم در پس خاطرات کودکی در آن عقب
عقب عقب ها گم بود و هر از گاهی با یادآوری داستان "حسن " جلوتر میامد ولی زیاد سراغش را نمیگرفتم...رفته بود ... با کودکی رفته بود.....اما حالا باز گشته تا برایم خاطراتی را زنده کند که سالها از مرگشان میگذرد....

" دریا دادور " خواننده سوپرانو... فرزند "چنگ سحر آمیز " است...(نسرین ارمگان)...که صدای جادوی اش
جادویم کرده....

                          

صدایش را چند روز پیش برای اولین بار شنیدم ولی نه یکبار که بارها و بارها ... صدای زیبا بسیار
شنیده ام ولی صدای " دریا " چون امواج دریا پر است از رمز و راز...صدایی فرشته سا ...خالص و ناب.
خواننده جوانی که مایه افتخار ایران است ....

" تهمینه " رستم و سهراب ...لوریس چکنواریان ... از " کوچه " فریدون مشیری میخواند و....
"یاد من کن " بانو دلکش ... از " دو تا چشم سیاه " بیژن مفید میگوید تا " آرشین مالالان " ... از 
شمال ایران میبردتان تا "بیرجند" ....   

    P.S .... تنظیم آهنگها را اکثرا خودش انجام میدهد و چه زیبا و استادانه موسیقی شرق و غرب
              را با هم در می امیزد ...

    P.S .... شنیدن موسقی و ترانه های فولکوریک ایران با صدای " دریا دادور " لذتی دو چندان دارد.
 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 4:6  توسط فریبا  | 

هشت صبح روز یکشنبه هنوز خواب بودم ( البته تقصیر بنجامین باتن بود )...صدای آژیر ضد حریق
بیدارم کرد...گفتم ولش کن مثل دفعه قبل نیم ساعت باید توی سرما بایستیم تا آژیر را خاموش کنند
و اجازه بدهند برگردیم بالا....سعی کردم صدای آژیر رانشنوم و بخوابم.....
یکدفعه دیدم در را میکوبند از جا پریدم رفتم جلوی در .....خواب الود بودم ولی دیدم تمام راهرو پر است از دود و همسایه ها همه در حال دویدن و فرار از پله ها ( که در ته راهرو و کنار اتاق من است ) 
یک دختر تا من را دید گفت زود باش فرار کن.....
برگشتم توی خانه با یک دست لباس عوض میکردم با یک دست پاسپورتم را برداشتم و کیف پول
شاید تمام اینها چند ثانیه طول کشید....کفشهایم را گرفتم دستم و توی آن بلبشو در آپارتمان را از روی عادت قفل کردم....چند طبقه که از پله ها رفتم پایین نشتستم روی پله تا کفشم را بپوشم...
بالاخره از در عقب ساختمان خارج شدم ....که با چهره خندان یلدا ( از سرزمینهای شمالی )مواجه
شدم....سلام و علیک میکردیم که یکی از پسرهای ساختمان یک پاسپورت داد دست یلدا و گفت
این مال شماست؟..... که البته مال من بود زمانی که نشستم تا کفشم را بپوشم پاسپورت
که دستم بوده را جا گذاشتم......فکر کنید فقط یک مدرک برداشتم که از آتش در امان باشد آن راهم جا گذاشتم روی پله ها.....
خلاصه ماشینهای آتش نشانی هم پشت سر هم میرسیدند.....از منطقه " اکشن " دور بودیم
همراه یلدا و آقای همسرشان ساختمان را دور زدیم و آمدیم جلوی در اصلی.....تمام ساکنان جلوی
ساختمان بودند بعضی هاکه با پیژامه و دمپایی و ربدوشامبر توی اون سرما....من هم سعی میکردم عکس بگیرم....هم از سرما میلرزیدم هم میترسیدم بگویند چرا عکس میگیری.....خلاصه کلی
خندیدیم نه به دیگران بلکه به شرایطی که خودمان میساختیم...... همه میلرزیدند و مدام پناه میبردند به یک گوشه که لااقل ار شر باد در امان باشند که مانند شلاقی از یخ به سر و صورتمان میزد

با یلدا رفتیم از کافی شاپ سر کوچه قهوه بخریم تا کمی گرم شویم که دیدیم توی کافی شاپ جای
سوزن انداختن نیست....شده بود پناهگاه برای سرمازده ها.....
خلاصه آقایان خوش تیپ و خوش هیکل آتش نشان بعد از یک ساعت و نیم منبع آتش و دود را از
" شوت آشغال " دانستند و با گذاشتن پنکه های مخصوص سعی کردند راهروها را از دود پاک کنند....
بعد به ما اجازه دادند برگردیم توی ساختمان.....در آپارتمان را که باز کردم فقط دود بود و دود و بوی
دود اشغال سوخته هم که تمام ساختمان را گرفته بود.....

جالبه که نوی این جریان فهمیدیم چه تعداد زیادی ایرانی در ساختمان زندگی میکنند....و جالبتر اینکه
وقتی قصد میکردی باهاشون سلام علیک بکنی رویشان را برمیگردانند....
کاش یک "جو" از همبستگی چشم بادامیها در ما ایرانیها بود با آن همه ادعای تمدن چندهزار ساله که خودمان را معطلش کرده ایم و فقط حرفش را میزنیم و" پز" ش را میدهیم.....

        P.S.....یادت بخیر " فردوسی " جان.....که گفتی "چو ایران نباشد تن من مباد".....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:39  توسط فریبا  | 

یکساله شدم .....من نه.....حضور من در این دنیای مجازی یکساله شد.
یکسال آمدم و رفتم....از شادمانیهایم گفتم... از دلتنگیهایم...از سفرها...از مشکلات روزمره ام
گفتم... درد دل کردم....آمدید...خواندید...پیام گذاشتید...

دوستانی یافتم چون آب روان....دوستانی که حتی مسیر زندگیم را تغییر دادند...
دوستی مقدس است...دوستان خانواده ای هستند که خود انتخاب میکنیم...شما خانواده من در این دنیای مجازی هستید.
هر که هستید...هر چه هستید...هر اعتقادی دارید ... هر چه را میپرستید....تا آزارتان به کسی
نرسیده دوست من هستید...

هر چه کردم نتوانستم نام وبلاگ را تغییر بدهم...تنهایی در افریقا دلیل بوجود آمدن این وبلاک شد...
افریقای جنوبی از تو ممنونم ... حتی از سختی ها وعذابهایی که به من دادی ممنونم...
از خداوند پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد....دلتنگت هستم و همیشه به یادت خواهم بود...

با این پست آغاز کرده بودم  :

یکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 13:23

    در کنارم بمان شب زود از راه میرسد
    هوا هر دم تاریکتر میشود..خدایا تو در کنارم بمان
    وقتی دیگر یاوران در میمانند و راحتی از ما میگریزد
    ای یاور  بی یاوران  تو در کنارم بمان.

سرود تمجیدی که چارلی چاپلین در مدرسه هالود میخواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 5:14  توسط فریبا  | 

فیلم انعکاس را تماشا میکردم...من را یاد خاطراتی از دور دست ها انداخت...با خود فیلم کاری ندارم 
چون نه منتقد خوبی هستم ونه مفسر ...

....... سالهای سال پیش اتاق VIP سفارت پاکستان - تهران :
نشسته ام منتظر برای ملاقات با سر کنسول پاکستانی...در همین اتاق دو آقای پاکستانی هم
منتظر ملاقات با سفیر هستند...نسبتا جوان.. شیکپوش ..با لهجه خوب انگلیسی امریکایی...
سر صحبت را باز میکنند و چند دقیقه ای را مشغول میشویم...

...... همان روز سالن انتظار سفارت :
خانمی جوان و مادرشان منتظر دریافت ویزا هستند...خانم جوان جلو میاید و سوالی میپرسد...
و بعد میگوید که همراه مادرش عازم پاکستان هستند برای دریافت ویزای امریکا و رفتن وحضور در
مراسم ازدواج خواهرش در لس آنجلس...کمی صحبت میکنیم و آرزوی موفقیت برای یکدیگر و خداحافظ

...... دو ماه بعد پاکستان :
با چند تن از دوستان اردنی در خیابانهای پایتخت در اسلام آباد گردش میکنیم...یکی از دوستان از ما
میخواهد حالا که نزدیک سفارت اردن هستیم ... کمی ان اطراف گشت بزنیم تا او به سفارت سری
بزند و برگردد...بگویم که اسلام اباد یکی از زیباترین شهرهایی است که تا کنون دیده ام...در حقیقت
شهر را درون جنگل ساخته اند...و همه جا پر است از درخت و گل و سبزه...قدم میزنیم ناگهان از دور
خانمی را میبینم که با تعجب و تردید مرا نگاه میکند و جلو میاید ... ایرانی است سلام و علیک میکنم.....
و آشنا ست اما به یاد نمیاورم از کجا....میگوید مرا در سفارت پاکستان در تهران دیده است ....دوباره
سلام علیک و روبوسی از سر آشنایی....میگوید که الان یک هفته است در اسلام اباد هستند و
هنوز کارشان انجام نشده است و بسیار ناراحت بود از جایی که در ان ساکن بودند گویی یک
"گست هاوس " خصوصی بوده که چند امریکایی سیاه پوست هم در ان ساکن بودند و بنا بر قوانین
ان مکان اتاقها از داخل قفل نداشتند و این بندگان خدا از ترس تا صبح بیدار میمانند و بسیار کلافه و خسته بودند و هم اینکه بسیار گران برایشان تمام میشده و انزمان حدود شبی 150 دلار میدادند....

فورا دست به کار شدم گفتم بروید وسایلتان را جمع کنید تا من بیایم....رفتم سر خیابان یک تاکسی گرفتم و برگشتم....بماند که چقدر با مسئول گست هاوس جر و بحث کردم تا توانستم پولی که این بندگان خدا نزدش داشتند را پس بگیرم و بدون پرداخت اجاره انروز " چک اوت " شان کنم...بعد هم
با نامه ای به صاحب هتلی که خودمان در " راولپندی " ساکنش بودیم فرستادمشان به آنجا.....
بعد از اتمام کارمان در اسلام اباد برگشتیم به راولپندی ( حدود نیم ساعت با اسلام اباد فاصله دارد )..
رفتم سراغشان خدا را شکر خیلی راحت و راضی بودند و بنابر عادت پسندیده ما ایرانیها کلی برایم
دعا کردند....از نظر هزینه هم تقریبا یک سوم ان مبلغ را میپرداختند....

...... دو روز بعد "لاهور "...
مهمان چند تن از دوستان در "لاهور" بودیم و فردای آنروز من باید حتما در" کراچی " میبودم.....
به ایستگاه راه آهن رفتیم برای خرید بلیط هر چه این در و ان در زدیم نتوانستیم بلیط تهیه کنیم و
بلیط هواپیما نبود و اصلا امنیت نداشت با اتوبوس برویم....توی سالن راه اهن نشسته بودیم و بسیار
هم ناراحت و نگران بودم که حالا چکار باید بکنم چون فردای آنروز باید حتما " کراچی " میبودم.....
از شما چه پنهان اشکها آماده جاری شدن بودند.... آقایی  پاکستانی جلو آمد و سلام کرد ...جواب سلامش رابه سردی واز سر سیری دادم...پرسید مشکلی هست ... حوصله جواب دادن نداشتم ...
گفتم بله برای کراچی بلیط گیرمان نمی اید ... پرسید مگر چند نفر هستید؟...داشتم عصبانی میشدم
که حالا این چه میگوید توی این اوضاع....گفتم 5 نفر... گفت باشید تا برگردم.....
10 دقیقه بعد برگشت با 6 بلیط به مقصد کراچی برای چند ساعت بعد...نمیدانستم چه بگویم...
نگاهش کردم...گفت نشناختید؟... من دو ماه پیش شما را در اتاق VIP سفارت پاکستان در تهران دیدم..
و گفت که مهندس ناظر ایستگاه راه اهن لاهور است....

    P.S .... فقط همین...

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:47  توسط فریبا  | 

نیم ساعت از نیمه شب گذشته...فردا امتحان" میدترم" دارم...(درست تر بگویم امروز)...
بعد از این همه سال باز هم اسم امتحان چهار ستون بدنم را میلرزاند...چرا؟...

قرار امتحان به اینصورت است که خانم دکتر پترسون ساعت 9 صبح سوالات امتحان را برای نفر به
نفر mail میفرمایند و ما هم 24 ساعت وقت داریم تا جواب سوالات را برای ایشان mail بفرماییم...

آخه یکی نیست به من بگه : اینم استرس داشتن داره؟....چیکار کنم دست خودم نیست...
عادت کردم از امتحان بترسم...عادت کردم حتی اگر درس هم نخوانم تا یک و دو صبح بیدار باشم...
تازه تا صبح هم کابوس امتحان ببینم.......چرا؟...

P.S....خداوند پدرومادر...مادر مهربان را بیامرزد که در آخرین لحظات مقداری گل گاوزبان و سنبل طیپ
را برای اینچنین مواقعی همراهم کرد....

P.S.....خداوندا یاریمان کن از امتحان زندگی سربلند بیرون بیاییم......
پلیز الکارنامه من ید راست و المیزان بالاعمال نیک ثقیل باد.....امین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 8:17  توسط فریبا  |