|
|
|
|
|
دو روز به سال جدید و عید مانده و من بجای خانه تکانی مشغول سروکله زدن با پروژه " انتقال خون " هستم....سالهای زیادی عید و سال تحویل خارج از ایران بودم و تنهایی به سال جدید قدم گذاشته ام. ولی امسال از همیشه بیشتر احساس غربت میکنم..... سالهای دور معمولا برای گذراندن تعطیلات عید قبل از سال تحویل خودمان را به شهرستان محل اقامت گاهی هم بارو بندیلمان را جمع میکردیم و میزدیم به صحرا ... روی آتش چای درست میکردیم .... شبها هم که با " اسم فامیل " شروع میشد و بعد به " شاه دزد " میرسید تا وقتیکه یکی از بچه های دو سه شب اول یکی از بچه های بزرگتر مبصر میشد تا ما مشق های عیدمان را بنویسیم و از شرشان به یکدیگر دیکته میگفتیم ... و از هم" کلمه و ترکیبهای تازه " را میپرسیدیم....اوج لذت وقتی بود که "وسطی" گاهی مادرها را هم بر سر شوق میاورد و "یارکشی" شروع میشد.....اما " قایم باشک " که البته ما میگفتیم " قایموشک" در آن خانه بزرگ و پر از سوراخ سمبه لطفی داشت که نگو .... البته اینروزها که بچه ها " پیک شادی " حل میکنند و تعطیلاتشان پشت میز کامپیوتر و بازیهای جنگی دیشب چهارشنبه سوری بود ... امیدوارم همه آن را بسلامت گذرانده باشند ... چندین سال پیش امیدوارم سال بسیار خوبی در پیش رو داشته باشید ... وبرایتان آرزوی سلامتی و دلخوشی در سال خدا نگهدارتان تا سلامی نو.... P.S .... امسال" نیکا " ی عمه اولین نوروز را بدون تنها عمه اش میگذراند .... P.S .... پارسال اینموقع در یکی از جنوبیترین کشورهای نیمکره جنوبی بودم ... و امسال در یکی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:20 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز هنگام رفتن به کلاس...آنقدر فکرم مشغول خاطرات گذشته و برنامه های آینده بود که یک آقای ویلچرسوار به سرعت از کنارم رد شد و از چراغ سبز عابر گذشت .... ومن ماندم پشت چراغ قرمز...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:29 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
اشتباه نکنید... اینجا نه پیاده رویی در آسیا ست نه در افریقا.......نه گوشه خیابانی در تهران است اینجا پیاده روی روبروی بیمارستان .... در شهر.... در کانادا است.. برای سیگار کشیدن باید فاصله چند متری با نزدیکترین سقف داشته باشید...... چند روز پیش که هوا هم سرد بود و هم آفتابی این مسیر را طی میکردم که با آب شدن مقداری از دیروز هوا کلی بهاری بود ...حتی من سرمایی بدون کلاه و شال گردن رفتم خرید ....و امروز.......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:12 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهای دور صدای "چنگ سحرآمیز" داستان حسن و خانم حنا من را جادو کرده بود.... بعد از این همه سال در این هوای سرد و برف و بوران باز جادو شده ام.... تا چندی پیش او را نمیشناختم...و صدای چنگ سحر آمیز هم در پس خاطرات کودکی در آن عقب " دریا دادور " خواننده سوپرانو... فرزند "چنگ سحر آمیز " است...(نسرین ارمگان)...که صدای جادوی اش صدایش را چند روز پیش برای اولین بار شنیدم ولی نه یکبار که بارها و بارها ... صدای زیبا بسیار " تهمینه " رستم و سهراب ...لوریس چکنواریان ... از " کوچه " فریدون مشیری میخواند و.... P.S .... تنظیم آهنگها را اکثرا خودش انجام میدهد و چه زیبا و استادانه موسیقی شرق و غرب P.S .... شنیدن موسقی و ترانه های فولکوریک ایران با صدای " دریا دادور " لذتی دو چندان دارد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 4:6 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
هشت صبح روز یکشنبه هنوز خواب بودم ( البته تقصیر بنجامین باتن بود )...صدای آژیر ضد حریق بیدارم کرد...گفتم ولش کن مثل دفعه قبل نیم ساعت باید توی سرما بایستیم تا آژیر را خاموش کنند و اجازه بدهند برگردیم بالا....سعی کردم صدای آژیر رانشنوم و بخوابم..... یکدفعه دیدم در را میکوبند از جا پریدم رفتم جلوی در .....خواب الود بودم ولی دیدم تمام راهرو پر است از دود و همسایه ها همه در حال دویدن و فرار از پله ها ( که در ته راهرو و کنار اتاق من است ) یک دختر تا من را دید گفت زود باش فرار کن..... برگشتم توی خانه با یک دست لباس عوض میکردم با یک دست پاسپورتم را برداشتم و کیف پول شاید تمام اینها چند ثانیه طول کشید....کفشهایم را گرفتم دستم و توی آن بلبشو در آپارتمان را از روی عادت قفل کردم....چند طبقه که از پله ها رفتم پایین نشتستم روی پله تا کفشم را بپوشم... بالاخره از در عقب ساختمان خارج شدم ....که با چهره خندان یلدا ( از سرزمینهای شمالی )مواجه شدم....سلام و علیک میکردیم که یکی از پسرهای ساختمان یک پاسپورت داد دست یلدا و گفت این مال شماست؟..... که البته مال من بود زمانی که نشستم تا کفشم را بپوشم پاسپورت که دستم بوده را جا گذاشتم......فکر کنید فقط یک مدرک برداشتم که از آتش در امان باشد آن راهم جا گذاشتم روی پله ها..... خلاصه ماشینهای آتش نشانی هم پشت سر هم میرسیدند.....از منطقه " اکشن " دور بودیم همراه یلدا و آقای همسرشان ساختمان را دور زدیم و آمدیم جلوی در اصلی.....تمام ساکنان جلوی ساختمان بودند بعضی هاکه با پیژامه و دمپایی و ربدوشامبر توی اون سرما....من هم سعی میکردم عکس بگیرم....هم از سرما میلرزیدم هم میترسیدم بگویند چرا عکس میگیری.....خلاصه کلی خندیدیم نه به دیگران بلکه به شرایطی که خودمان میساختیم...... همه میلرزیدند و مدام پناه میبردند به یک گوشه که لااقل ار شر باد در امان باشند که مانند شلاقی از یخ به سر و صورتمان میزد با یلدا رفتیم از کافی شاپ سر کوچه قهوه بخریم تا کمی گرم شویم که دیدیم توی کافی شاپ جای
جالبه که نوی این جریان فهمیدیم چه تعداد زیادی ایرانی در ساختمان زندگی میکنند....و جالبتر اینکه P.S.....یادت بخیر " فردوسی " جان.....که گفتی "چو ایران نباشد تن من مباد"..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:39 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
یکساله شدم .....من نه.....حضور من در این دنیای مجازی یکساله شد. دوستانی یافتم چون آب روان....دوستانی که حتی مسیر زندگیم را تغییر دادند... هر چه کردم نتوانستم نام وبلاگ را تغییر بدهم...تنهایی در افریقا دلیل بوجود آمدن این وبلاک شد... با این پست آغاز کرده بودم : یکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 13:23 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 5:14 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم انعکاس را تماشا میکردم...من را یاد خاطراتی از دور دست ها انداخت...با خود فیلم کاری ندارم چون نه منتقد خوبی هستم ونه مفسر ... ....... سالهای سال پیش اتاق VIP سفارت پاکستان - تهران : ...... همان روز سالن انتظار سفارت : ...... دو ماه بعد پاکستان : فورا دست به کار شدم گفتم بروید وسایلتان را جمع کنید تا من بیایم....رفتم سر خیابان یک تاکسی گرفتم و برگشتم....بماند که چقدر با مسئول گست هاوس جر و بحث کردم تا توانستم پولی که این بندگان خدا نزدش داشتند را پس بگیرم و بدون پرداخت اجاره انروز " چک اوت " شان کنم...بعد هم ...... دو روز بعد "لاهور "... P.S .... فقط همین... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:47 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
نیم ساعت از نیمه شب گذشته...فردا امتحان" میدترم" دارم...(درست تر بگویم امروز)... بعد از این همه سال باز هم اسم امتحان چهار ستون بدنم را میلرزاند...چرا؟... قرار امتحان به اینصورت است که خانم دکتر پترسون ساعت 9 صبح سوالات امتحان را برای نفر به نفر mail میفرمایند و ما هم 24 ساعت وقت داریم تا جواب سوالات را برای ایشان mail بفرماییم... آخه یکی نیست به من بگه : اینم استرس داشتن داره؟....چیکار کنم دست خودم نیست... عادت کردم از امتحان بترسم...عادت کردم حتی اگر درس هم نخوانم تا یک و دو صبح بیدار باشم... تازه تا صبح هم کابوس امتحان ببینم.......چرا؟... P.S....خداوند پدرومادر...مادر مهربان را بیامرزد که در آخرین لحظات مقداری گل گاوزبان و سنبل طیپ P.S.....خداوندا یاریمان کن از امتحان زندگی سربلند بیرون بیاییم......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 8:17 توسط فریبا
|
|
||