تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت

به بهانه مجادله ای مباحثه نما با یکی از دوستان شفیق......!!!

در زندگی......

منتظر باش......اما معطل نباش..
تحمل کن........اما توقف نکن..
قاطع باش.......اما لجباز نباش..
صریح باش......اما گستاخ نباش..
بگو...:  آره       اما......نگو.....: 
حتمأ..
بگو...:  نه        اما......نگو.....:  عمرأ..

 

P.S..... یک آن شد آن عاشق شدن
           دنیا همان یک لحظه بود
           آندم که چشمانت مرا
           از عمق چشمانم ربود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 18:45  توسط فریبا  | 

حدود 200 و اندی سال پیش  یکشب MUGODO  رییس قبیله ...در خواب دید که نیاکانش با او صحبت
میکنند و به او دستوراتی دادند که صبح فردا آنها تمام و کمال به انجام رسید و دستورات چه بود؟؟

MUGOBO  تمام پسرانت را از میان بردار آنها وارثان خوبی برای تو نیستند وارث تو دختری خواهد بود
که از "تو و دخترت باشد"......با قدرتهای فراوان...
تمام پسران کشته شدندو دختر بزرگ موگوبو  از او باردار شد اما فرزند اول پسر بود ...او هم به جمع
دیگر پسران خانواده پیوست و فرزند دوم دختری بود که پدرش همان پدربزرگش بود.....

دختر را به اعماق جنگل برده و به او تعلیماتی دادند که چگونه باران بسازد هچکس بغیر از افراد خاص
اجازه دیدن او را نداشتند.....MASELEKWANE اولین MODJADJI (موجاجی) بود که بعبارتی  اولین
" ملکه باران "......

MODJADJI اول... تاجگذاری کرد ودر سال 1855 برطبق آیینی مذهبی خودکشی
کرده و دخترش موجاجی دوم جای او را گرفت....

ملکه فقط میتوانست از افراد خانواده سلطنتی باردار شود و اجازه ازدواج با انها را هم ندارد....در حقیقت
ملکه حتی در انظار عمومی ظاهر نمیشود و فقط اعضای خاص میتوانند او را ببینند ....

ملکه هیچوقت ازدواج نمیکند بلکه همسرانی دارد که از او مراقبت میکنند و این همسران خانمهای
خانواده سلطنتی هستند و پیش آمده که ملکه بعدی ار میان فرزندان دختر آنها انتخاب شده.....میگویند
ملکه باران قدرتهای خاصی دارد که با آن ابرها را جابجا کرده و حتی عده ای او را جادوگری قهار میدانند....

آخرین  " ملکه باران ".....یعنی موجاجی ششم .....MAKOBO نام دارد..........

اما قصه او متفاوت است.......

موجاجی پنجم مادربزرگ "ماکوبو "بود .... ملکه ای پایبند به تمام رسم و آیین قبیله
و از دوستان صمیمی نلسون ماندلا ( اوایل دوستی حتی او حق دیدن مستقیم
ملکه را نداشت تا اینکه صمیمیتر شدند و حتی ماندلا یک ماشین به او کادو داد تا بتواند براحتی از قبیله به قصرش برود ).....دختر ملکه یعنی مادر ماکوبو دو روز قبل

ازمادرش فوت کرد و تاج به ماکوبو رسید اما از فوت مادربزرگ تا تاجگذاری او دو سال زمان برد......بالاخره  موجاجی ششم در تاریخ 16 اوت 2003  در 25 سالگی ملکه شد ......اما...

ماکوبو بسیار مدرن بود(این یکی از دلایل عقب افتادن تاجگذاری بود) تحصیل کرده بود ...رانندگی میکرد ...با موبایل صحبت میکرد...و در آخر هم عاشق شده بود.....
دو فرزند از مردش داشت که از اعضای خانواده سلطنتی نبود....و حتی بچه ها از
طرف اعضای کانسل قبییله پذیرفته نشده اند......بخت با ماکوبو یار نبود و بیمار شد
و در بیمارستان بستری....(بعضی اعتقاد دارند قلب شکسته بود چون مردش را از
دیدارش محروم کرده بودند).....هر چه که بود ماکوبو در 20 ژوئن 2005 در سن
27 سالگی در بیمارستانی در پیترزبورگ.. لیمپوپو در گذشت....

افراد قبییله با تمام اختلافات عقیدتی اما ماکوبو را بسیار دوست داشتند...و مرگش
ماهها عزای عمومی در تمام منطقه و 150 روستای این قبیله بزرگ داشت.......

یک برنامه مستند در این مورد از تلویزیون میدیدم... و هنوز وقتی افراد قبیله از او
صحبت میکردند....بسیار متاثر میشدند.....و حتی گریه میکردند...

در حال حاضر برادر ماکوبو جای او را به عنوان شاه موقت گرفته است تا دختر وی که
شاید موجاجی هفتم باشد.....در 21 سالگی به سلطنت برسد....

منطقه MODJADJI KLOOF بسیار زیبا و سرسبز است با باران همیشگی.....این منطقه تا قبل از حکومت ضد آپارتایت به روی مردم عادی بسته بود و از طرف افراد قبیله و دولت محافظت میشد....

در حال حاضر بحث در این است ...که آیا داستان" ملکه باران "رو به پایان است؟؟....

 فکر میکنید رازی است بین وجود بزرگترین باوباب دنیا در این منطقه و ملکه باران؟؟....

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 18:26  توسط فریبا  | 

ایالت " لیمپوپو " در افریقای جنوبی ایالت درختان باوباب است...یادتان است چقدر گل سرخ شازده
کوچولو به ان درخت باوباب سیاره حسودی میکرد؟...

این درخت باوباب بزرگترین و قدیمیترین باوباب روی زمین است ( به تائید گوگل ایرت )...
این درخت 6000 سال عمر دارد درسته شش هزار سال بعبارتی مسنترین موجود روی زمین است....

وقتی آن را از نزدیک دیدم عظمتش من را متعجب کرد...باورتان نمیشود چقدر بزرگ و زیبا بود...تنه درخت
تقریبا سه شاخه بود با قطر بسیار زیاد شاید اگر بخواهیم دور آن را دیوار انسانی بکشیم به بیش از
50 نفر نیاز باشد....چند دور دورش چرخیدیم و بعد با دوستان تصمیم گرفتیم آن را فتح کنیم و از یکی
از تنه های منشعب بالا رفتیم ...موقع بالا رفتن اصلا حس بالا رفتن از درخت را نمیکردم مانند آن بود که
از یک صخره بالا میروم بافت درخت در گذر زمان مانند صخره ای سخت شده است...
دقایقی با دوستان روی یکی از شاخه های بلند آن نشستیم تا دنیا را از روی بزرگترین باوباب دنیا
نظاره کرده باشیم.....

جالب اینکه داخل این درخت بطور طبیعی دارای سه اتاق است که آنها را بصورت موزه درآورده اند...با
تعدادی چراغهای کم نور ...هنگام عبور از اتاقها باید سرت را کمی خم کنی و بسختی از شکافها بگذری...



اینهم داخل اتاق اصلی ...

این باوباب در منطقه ای واقع شده است بنام  MODJADJI ...موجاجی...در شمال ایالت لیمپوپو.....
بسیاری از اهالی افریقای جنوبی هم این منطقه را بخوبی نمیشناسند زیرا این منطقه تا قبل از سال
1994 که حکومت عوض شد منطقه ممنوعه بود متعلق به قبیله  BALOBEDU ...بالوبدو....
واما داستان این قبیله :

عقاید این قبیله و اعتقاداتشان برمیگردد به حدود دویست سال پیش...ریئس این قبیله درحقیقت ملکه آنهاست
و این ملکه یک ملکه معمولی نیست بلکه "ملکه باران "است ... با دعاها و رسوماتی که ملکه بجا
میاورد باعث نزول باران و کشت و زرع خوب میشود ... ملکه از احترام بسیار بسیار بالایی در حد یک
قدیسه برخوردار است ...

ادامه دارد..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 6:41  توسط فریبا  | 

میگن " هرکجا روی آسمان همین رنگ است "....اما آیا واقعا هرکجا بری آسمون همین رنگه؟؟...
من میگم نه... این آسمون دل ماست که همه جا یک رنگه....خواه توی افریقای سیاه باشی....
خواه توی کانادای سفید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 5:19  توسط فریبا  | 

از جنوب جنوب به شمال شمال....
دو هفته در ایران چون برق و باد گذشت ... حتی نتوانستم " نیکا " ی عمه را درست وحسابی ببینم...

دو سه ماه گذشته را مدام در استرس و بدو بدو بودم... بالاخره افریقای جنوبی را بعداز دو سال و پنج ماه
ترک کردم... باخاطراتی به شیرینی روزهای کودکی و خاطراتی به تلخی دردسرهای بزرگسالی...

افریفای جنوبی از تو ممنونم که این همه درس به من آموختی... اینهمه تجربه کاری و اینهمه درس زندگی....بیخود نیست که میگویند " بسیار سفر باید تا پخته شود خامی " البته بگویم سفر داریم تا
سفر.....من همیشه خودم را آدم با تجربه ای میدانستم چون تقریبا از 20-19 سالگی در سفرم.
ولی به جرات میگویم این سفر تجربه بسیار نادری بود که تعداد اندکی میتوانند به ان دست یابند....

روزهای آخر اصلا حال خوشی نداشتم کارها به هم گره خورده بود و اعصابی برایم نگذاشته بود....
از طرفی هم ترک دوستانم دلتنگم میکرد ( لااقل دوستان ایرانی را امیدی به دیدنشان دارم) ولی
دوستان دیگرم " نیلیا " " پرستار پینار" و بخصوص دختر نیلیا "ری یتا " که خدا آگاه است که دوباره کی
بتوانم ببینمشان....

شاید عجیب باشد اما دل کندن از " پولو "هم خیلی برایم سخت بود در تمام این دو سال همدم عزیز
و یار شفیق و همراه سفرم بود... 45 هزار کیلومتر با هم سفر کردیم هیچوقت در راهم نگذاشت....
هیچوقت ساز مخالف نزد ... شاهد خوشیها و دلتنگیهایم بود ... هر چند که میدانم جایش خوب است
اما دلتنگش هستم ...خیلی...

p.s...هنوز کلی داستان ناگفته از افریقا دارم....

p.s...نمیدانم حالا که در کانادا هستم باید نام وبلاگ را عوض کنم یا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:3  توسط فریبا  |