تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
سلام دوستان...مدتی است که فرصت نکردم به اینجا سر بزنم و یا حتی به دوستان عزیز... خیلی
گرفتار کارها هستم حتی مسافرت به ایران هم بخاطر همین مشکلات کمی عقب افتاده است...
بهرحال قول داده بودم از سفر اخیر برایتان بیشتر بنویسم......الوعده وفا حتی با تاخیر....

سنت لوشیا یک شهر کوچک و بسیار زیبای توریستی است در کنار اقیانوس هند....حدود 200 کیلومتر
شمال بندر " دوربان "....


برایتان از بازدیددهکده زولو گفتم...حالا ادامه:
دلتای سنت لوشیا از مکانهای معروف و دیدنی این شهر است البته دهانه دلتا چندین سال است
که بسته شده و چندین بار برای باز کردن ان تلاش کرده اند اما گویا کار ساز نیست و دوباره بسته
میشود... چرا نمیدانم... یکی از تفریحات..گردش در روی دلتا با کشتی است....ما هم برای ساعت
چهار بعداز ظهر یکی از روزها بلیط گرفته بودیم ...وارد جزئیات نشویم که بعد از خوردن چلوکباب و چرت
بعد از ان با کوشش فراوان خود را سر ساعت رساندیم .... یک کشتی تفریحی دو طبقه و زیبا با
تعدادی توریست و چند بچه شیطان که چندین بار بدم نیامد یک پیچشی به گوشهای مبارکشان
بدهم....تعدادی کروکودیل و اسب آبی دیدیم و همینطور پرندگانی با گونه های متفاوت البته از طبیعت
گیاهی زیبا هم لذت بردیم ....حدود دو ساعت روی اب بودیم و بهد از پیاده شدن هم ناظر رقص زولو
که تعدادی پسر بچه باز زیبایی انرا اجرا کردند.....

راهنما توضیح داد که ضخامت پوست اسب آبی بیشتر از 5 سانتیمتر است و طولش تا 7 متر هم میرسد
.... وزنش به بیشتر از 5 تن...باید ببینید که چقدر این حیوان غول آسا است.

P.S... امیدوار بودم عاشورا ایران باشم ...یکجورهایی دلم برای حال و هوای محرم در ایران تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 8:38  توسط فریبا  | 

در سفر اخیربه ST LUCIA (سنت لوشیا) در ایالت KZN (کوازولو ناتال) فرصتی پیش آمد که از یک دهکده
زولویی دیدن کنیم.....برنامه جالبی بود....وقتی از دروازه دهکده وارد میشوید در طرف چپ کلبه همسر
اول رئیس قبیله قرار دارد و در طرف راست کلبه همسران بعدی....و اینکه تضمین نیست که پسر اول
همسر اول رئیس بعدی باشد باید سانگوما ها بنشینند و طبق پیشگوییها و حالات ماه و خورشید و
البته مسائل ضروری دیگر رئیس بعدی را انتخاب کنند......
بعد از ورود و خوش امدگویی از طرف جوانان قبیله راهنما شروع کرد به توضیحات جالب دیگر....
یک دختر زولو باید حتما حصیربافی بلد باشد تا بتواند همسریابی کند چون ضروری است که برای تمام افراد خانواده داماد یک حصیر ببافد تا انها روی ان استراحت کنند......

کمی حصیربافی تمرین کردیم و بعد داخل کلبه بزرگی شدیم که برخی از وسایل زندگی و لباسهای
زنان و مردان زولو دران موجود بود....راهنما توضیحاتی داد و بعد از ما خواست که لباسها را بپوشیم...
خیلی جالب بود زنان زولو قبل از ازدواج لباس زیادی نمیپوشند و برخی از اجزاء و جوارح بدنشان نمایان است ولی بعد از ازدواج لباسها تغییر میکند و بدنشان را بیشتر میپوشاند!!!.....و لباس مردان بیشتر
شامل پوششی مانند دامن است که حتما از پوست حیوانات میباشد...کلی به یکدیگر خندیدیم و
عکس گرفتیم......
مرحله بعدی رقص زولویی بود که توسط تعدادی از جوانان اجراء شد ... و مارا هم مجبور کردند که بعضی
از حرکات را با انها انجام بدهیم....بماند که از خنده روده بر شده بودیم بخصوص بعد از دیدن فیلم ان
مراسم.....

مرحله بعدی دیدار با یک " سانگوما " بود .... خودشان میگویند " شفادهنده سنتی " ولی من میگویم
چیزی مثل جادوگر خودمان......
اکثر سانگوماهایی که دیده ام خانم بوده اند ...این هم یک خانم سانگوما بود که طبق قوانین ...چون
استاد بود صورتش را سفید کرده بود ( شاگردان صورتشات را رنگ قرمز میزنند)....
یک سانگوما از طرف نیاکانش انتخاب میشود چگونه ؟؟ در خواب و رویا به او الهام میشود که باید تحت
تعلیم قرار بگیرد.......
از مواد مختلف گیاهی دارو و معجون درست میکنند و به خورد ملت میدهند....بین خودمان بماند
پرستار پینار که سالها در ناتال زندگی کرده است میگوید : اینها اجزاء و بعضی جوارح اموات را میخرند
ویا میدزدند و بعد از خشک کردن انها را به صورت پودر دراورده وبا مواد دیگر که ریشه حیوانی ویا گیاهی دارد مخلوط کرده و داروهای مخصوص به خودشان را تهیه میکنند.....

معمولا سانگوما با روی زمین ریختن استخوان حیوانات مختلف و خواندن انها به شما میگوید که
بیماریتان چیست و درمانش چطور است....یا مثلا آینده شما چه میشود!!.....

اما سانگومای ما مدلش فرق میکرد......اول که وارد شداز درون تعدادی قوطی موادی را روی اتش
ریخت و دود و بوهای مختلف اتاق را پر کرد....بعد شروع کرد به ورد خواندن یا زمزمه کردن...به حالتی
بین رکوع و سجود چمباتمه زد و با وسیله ای مانند یک جاروی کوتاه روی زمین میزد و ورد میخواند...

راهنما توضیح داد که مشغول ارتباط برقرار کردن با نیاکان است چون عقیده دارند که نیاکان در زیر زمین
هستند و برای صحبت کردن با انها باید رو به زمین باشی......بعد سانگوما گفت اگر کسی سوالی دارد
و میخواهد از زندگیش بداند روبروی من بنشیند....اول یکی از دوستان و بعد من روبروی خانم نشستیم
نه اسممان را پرسید و نه اسم مادر و پدرمان را....فقط به زمین ضربه میزد و گاهی هم زیر چشمی
ما را نگاه میکرد و مرتب صحبت میکرد....یکی دو تا مطلب را جالب گفت ولی بقیه اش مانند فالگیرهای
خودمان بود ....خیلی خوشبخت میشوی و خدا دوستت دارد .. شمع روشن کن و و و ......
در آخر هم یک عکس دسته جمعی با خانم گرفتیم و خداحافظ......

P.S ... همه چیز را که نمیشود گفت......

P.S ...نقشهای روی دیوار اثر خون و پر مرغ و خروسهای اهدایی است.....

P.S ...جای شما خیلی خالی بود......

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 21:38  توسط فریبا  |