تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
چی بگم براتون....

روزها به کار میگذرد شبها به انتظار.....روزمره گی و شب مرده گی .....
یکربع به هشت از خانه بیرون میروم و سیزده دقیقه به هشت " گودمرنینگ " گویان وارد اورژانس
میشوم.... دلم برای یک چاق سلامتی درست و حسابی تنگ شده..... تازه بعضی وقتها با یک
" مورنینگ " خالی جمعش میکنم ...سرک میکشم برای دیدن صف بیماران... ای بابا چرا همه میایند
بیمارستان ما ؟ این روزها که ویزیت بخش ندارم از درمانگاه و اورژانس روز را شروع میکنم .... بعضی
وقتها هم که عمل داشته باشیم از اتاق عمل.....

دلم گرفته از این همه بیماری  درد  فقر  بیچاره گی.... دلم میسوزد برای این مردم بدبخت برای این 
بچه هایی که به اتش نادانی پدر مادر میسوزند بیمار بدنیا می ایند با درد از دنیا میروند ... اصلانمیدانم
از زندگی چه میبینند یا حتی چه میدانند.... 

عصر که میایم خانه مچ دست راستم درد میکند از بس نسخه مینویسم و شرح حال....صدای اژیر
امبولانس.. خدا را شکر که امشب کشیک نیستم.....امروز پرونده یکی از بیماران را ورق میزدم ...
امده بود برای تقاضای پر کردن فرم بیمه از کارافتادگی....میپرسم چرا تقاضای بیمه کردی؟... مریضم
نمیتوانم کار کنم.....پرونده را ورق میزنم طبق معمول اچ ای وی..... ازمایشات را نگاه میکنم....
CD4=25 .....پس چرا برای دریافت دارو نیامدی؟....سکوت....درمان نمیخواهی ولی بیمه و پول خوبه...
سکوت....حالا که روی ARVT(درمان ضد ایدز) نیستی نمیتوانم بیمه ات را امضا کنم......

نگاهش میکنم جوانی حدود سی ساله لاغر با لباسهای کهنه ولی نسبتا تمیز چشمان سیاهش به گودی نشسته و برامدگی گونه استخوانیش این گود نشسته گی را بیشتر نمایان میکند....نگاهم
میکند....به ارامی میگویم چرا درمان را شروع نمیکنی؟ لحن ارامم را که میشنود نگاهش را پایین میاندازد ....سکوت.... با لبه پایین پیراهنش اشکهایش را پاک میکند.....همراه ندارم...(بیماری را که
برای شروع درمان به کلینیک میفرستیم باید همراه داشته باشد اعضاء خانواده.. دوست .. همسایه..)
یعنی هیچکس را نداری که همراهت بیاید؟....نه....پدر مادر خواهر برادر زن دوست ؟ هیچکس؟.....
نه همه قبل از من رفته اند حالا نوبت من است......نگاهم را میدزدم که اشکم را نبیند.....

باز هم بگویم؟........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 23:12  توسط فریبا  | 

شیبانگو رییس میشود....

بالاخره این کنگویی به ارزویش رسید و بعد از چهار سال پاچه خواری ممتد     حکمش امد... و افتخار!!!!....لقب توخالی جانشین هم به بنده داده شد تا علاوه بر کارهای بیمارستان و بیماران از این به بعد بیشتر کاغذ بازیها و بروکراسی هم بر دوشم باشد.این روزها کروات میزند و کیف لپ تاپ بیت المال را چون مشعل     المپیک به همراه دارد. بعد از اخرین درگیری خاموشی تحویلش میدهم (در جواب ابلهان )...حتی از گود مورنینگ هم خبری نیست...حسابی از بی محلی من حرصش درامده....و مرتب توی جلسات از تیمی کار کردن و دوست بودن صحبت میکند و من هم مشغول بازی با همراه نوکیا هستم.....

دویست کیلویی ....

امروز مترون اتاق عمل زنگ زده و به من شکایت میکند که : لباسهای اتاق عملی    راکه سفارشی برای دویست کیلویی ماه پیش دوخته بودیم برایش تنگ شده... چیکارکنیم....چند لحظه سکوت.... مترون میخواهی لباسهای من را بدوزید سر لباسش؟ ...قهقهه.... یا درز لباسش را باز کنید..... باز هم تنگ است و حسابداری بودجه دوختن لباس جدید را تائید نمیکند.....پس مترون یک جلسه اورژانسی ترتیب بده تا همه باهم یک رژیم غذایی توپ برایش بنویسیم.....باز هم میخندد .....
همه توی شهر میگویند که این دویست کیلویی ما...برای خودش و زنش و بچه   
هفت ماهه اش ماهی یک چهارم گاو از قصابی میخرد.....

دکتر "بن" و" نرجس خاتون" تونسی...

این زن وشوهر تونسی هم پدر من را دراورده اند .....هر روز با پرستارها ی بخش درگیر هستند....از اول ماه اکتبر فرستادمشان ویزیت بخش....و روزی نیست که شکایتی ازشان نشود سر هر مسئله کوچک داد و بیداد میکنند و دعوا راه میاندازند....یک استاد اناتومی داشتم روز اول کلاس یک جمله روی تخته نوشت و گفت اگر گفتن این جمله را یاد بگیرید همه چیز را یاد گرفته اید جمله این بود:
                                   .....I  DONT  KNOW......  
متاسفانه اینها هنوز غوره نشده مویز شده اند و فکر میکنند علامه دهر که گفته اند خودشان هستند و بس......حالا خوبه یک جمله انگلیسی بدون غلط هم بلد نیستند....از همه جالبتر " امدودوزی " مسئول دفتر دستک اموات امروز شکایت  میکردکه :  از وقتی اینها امده اند بخش کار من چند برابر شده!!!....

P.S....محتاج دعای سبزتان هستم ... لطفا فراموش نکنید...

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:22  توسط فریبا  | 

 

 

Wihtin you, i have found the perfect friend
With whom i can be real, and never pretend
You have always been someone unique from the rest
You hold a piece of me no other can possess

Within you, i have found the perfect friend
Someone who i know will be there till the end
And they are not just thoughts i hope will fulfiill
    But thoughts that will stand forever still

  , Dearest Nelia

HAPPY BELATED BIRTHDAY
I wanted to tell you how sorry i am for missing your big day  It was uncosiderate of me not to remember, work has been overwhelming,yet being busy is no excuse
Please forgive me
Ek is jammer dat ek jou verjaarsdag vergeet het,ver gewe my

Your forgetful friend
FARIBA
 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 11:7  توسط فریبا 

چهارشنبه  HERITAGE DAY  افریقای جنوبی بود و تعطیل عمومی...
اما طبق قانون " کار امروز را به فردا بیافکن تا کامروا شوی " که در افریقا طرفدار بسیار دارد بیمارستان
ما جمعه این روز را جشن گرفته بود...

اکثر پرسنل بیمارستان با لباسهای قبیله ای خود به محل کار امده بودند و هر زمان که وقت پیدا میکردند مشغول انجام حرکات موزون محلی خود میشدند که همراه با سوت زدن و صداهای عجیب و غریب بود...من هم بعد از ویزیت بخش دوربین به دست از اینجا به انجا...

زولوها....ونداها....سوازیها....اندبله ها و سواتیها با لباسهای رنگارنگ بیمارستان را ازسیاه و سفیدی در اورده بودند...
جالب بود که بعضی از بیماران هم به جمع پیوسته و درد و مرض خود را فراموش کرده بودند... 
اما افریکانها ( سفیدها ) با این جمع کاری نداشتند فقط گاهی با موبایلهایشان عکسی میگرفتند و پوزخندی میزدنند....
گویا بعد ازسر کار امدن رژیم جدید...تقویم را تغیر داده و تمام روزهای تاریخی و مراسم محلی سفیدها را از ان حذف کرده اند....



P.S...1  در کارولینا ما جشن میگیریم...در پایتخت رییس جمهور را مجبور به استعفا میکنند....
P.S...2  دو سال طول کشید که به اینها بفهمانم بابا جان من سفید هستم اما افریکان نیستم...
P.S...3  سه شنبه ما اینجا  عید میگیریم ولی شما انجا روزه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 1:42  توسط فریبا  |