تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
فرار کرده بودم... دقیقا  درست حدس زدی هما جان.....

دوشنبه دو هفته پیش مثل تمام دوشنبه ها جلسه هفتگی داشتیم...
دکتر " شیبانگو " جانشین رییس بیمارستان مسایل هفتگی را بیان میفرمودند... دو تا کنگویی های جدید بودند ( البته خیلی هم جدید نیستند فقط موقع کار کردن این بهانه خوبی برای تنبلی است ) ...200 کیلویی و " او کوکا "   دکتر "بن " و همسرش پزشکهای تونسی و دو تا دندانپزشک ها...

دکتر شیبانگو قبل از جانشین شدن خیلی ادعای دوستی داشت ... ولی وقتی رفت انطرف میز عوض شد حسابی... بخصوص وقتی من پیشنهاد جانشینی را رد کردم دیگه کاملا احساس بی رقیبی میکند.

خلاصه توی جلسه بعد از کلی چرت و پرت گفتن ... رفت سر قضیه اینکه از کار تونسی ها راضی است
( حالا اینها تازه دو ماه است امدند و خانم دکتر هم به بهانه بچه یکماه نیامد و حقوق را مفت و مجانی گرفت حتی بدون مرخصی ردکردن و الان هم هنوز نیامده یکماه رفتند مرخصی!! ).... و یکدفعه برگشت گفت : دکتر فریبا هم ok است!!!

از شدت بهت و حیرت حتی نتوانستم یک کلمه جوابش را بدهم... این هم جواب این همه زحمت و دلسوزی ....بعد از جلسه یکی از دندانپزشکها که یک خانم دکتر سیاهپوست است گفت : چرا هیچی نگفتی؟ تمام کارها را تو میکنی اونوقت اینطور میگه بهش گفتم : وقتی اینقدر بی انصاف و بیشعور است چی بگم؟...

تمام زمانی که مشغول ویزیت بخش بودم دقیقه به دقیقه بیشتر از این حرفش حرصم میگرفت... دیدم اصلا تمرکز ندارم.... رفتم از توی جلسه کشیدمش بیرون و بهش گفتم : من حالم خوب نیست دارم میرم
از تعجب شاخ در اورده بود ... گواهی پزشک را برایت میفرستم.....

رفتم مطب دکتر " STEENBURG" ...دیگه کنترلم را از دست داده بودم ... برایم 10 روز مرخصی نوشت و گفت :سوار ماشین بشو و ار محیط بیمارستان و شهر دور شو و البته کلی هم دارو داد....

یک برگ مرخصی استعلاجی نوشتم ضمیمه گواهی دادم به " LEANI " تایپیست بیمارستان تا فردای انروز بده به " شیبانگو "  ( لیانی گفت : حتما سکته میکنه )خودم هم صبح زود سوار شدم به طرف NELSPRUIT ... توی راه که بودم ده بار زنگ زد برنداشتم......(حتما تلافی اش را سرم در میاورد)

بعد از دو روز هم رفتم LIMPOPO  و با چند تا از دوستان خیلی خوب ایرانی بودم و دو روز پیش برگشتم و از سه شنبه باید برگردم سر کار .....این هم داستان من و فرار موقت از دست این کنگویها....

امروز چند تا از پرستار ها را دیدم همشون میپرسیدند پس کی برمیگردی سر کار بشدت بهت نیاز داریم
( حمال بهتر از من کجا پیدا میشه ؟ )....

خلاصه حسابی قاطی کرده بودم....

   P.S.... دو سال پیش درست مثل امروز و همین زمان توی هواپیما بودم بطرف قاره سیاه و عجیب غریب (با یک عالمه علامت سوال توی مغزم )کلی تجربه ...کلی مسایل متعجب کننده و جدید... کلی خاطره خوب و بد... و البته تعدادی دوست بسیار خوب مثل نیلیا و سارکی.....دو سال باور نکردنی گذشت...

  P.S....میلاد اقا امام زمان (ع) بر همه شمامبارک.....

  P.S....چقدر احساس خوبیه وقتی میبینی دوستان عزیز مجازی به یادت هستند....

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 20:36  توسط فریبا  | 

دلم میخواست خبر خوشی به خودم و به شما میدادم ولی متاسفانه نشد...
فعلا مثل اینکه اصلا دور ...دور من نیست...وقتی هم که سرریز میکنی و شکایت ...همه از صبر و قسمت و تقدیر حرف میزنند ... از اینکه ما از حکمت خداوند خبر نداریم و اگر یک دری بسته بشود ده تا پنجره باز میشود و از این حرفها ...اگر شانس من است که تمام پنجره ها دزدگیر دارد و فایده ای از باز شدنشان بغیر از سر و صدا و هوای الوده چیزدیگری نیست....

خدابا بازهم صبر..... به روی چشم... مگر راه دیگری هم وجود دارد و ما خبر نداریم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 8:52  توسط فریبا  | 

یکماه پیش :

بخش داخلی زنان را ویزیت میکردم که دیدم شب قبل بستری شده... تقریبا بیهوش ...بشدت ضعیف... فشار خون پایین... هموگلوبولین در حد 3 !!!!...بدون اکسیژن قادر به تنفس نبود.... یعنی یک ککتل به تمام معنا...کارهای اولیه را انجام دادم خونگیریهای لازم و درخواست خون...
اینجا حتی اگر سوزن به دستت برود بدون اجازه بیمار حق نداری خونش را برای ازمایش اچ ای وی بفرستی... مجبور شدم کلی با پدر و مادرش صحبت کنم تا اجازه بدهند ازمایشات مربوطه انجام شود...

همانطور که حدس میزدم مثبت بود و CD4 =10 ... با ان وضعیت هم هیچ کلینیکی برای شروع ARV
(درمان ضد ایدز ) قبولش نمیکرد...خلاصه کلی رویش کار کردم و بارها شبها رفتم دیدنش و سعی کردم
کمی امیدوارش کنم تا شاید در بهبودش کمک کند...هر روز که میدیدم بهتر شده است کلی تشویقش میکردم تا اکسیژن را کنار گذاشتیم رنگ و رویش بهتر شد (بعد از دو دوره ترانسفیوژن خون )...میتوانست بنشیند و حتی خودش غذا بخورد....خلاصه 3-2 روز پیش برای کلینیک ARV وقت گرفتم و از دو شنبه درمان شروع میشود........

" جویس " JOICE  یک نمونه از بیماران هر روزه اینجاست....

درمان ضد ایدز را وقتی شروع میکنیم که CD4 از 200 کمتر باشد... با شروع درمان معمولا شروع به بالا رفتن میکند....ولی اکثر بیماران مبتلا به ایدز سریع به عفونتهای مختلف ... تنفسی... گوارشی...پوستی....مننژیت....ووو مبتلا میشوند....

وقتی میخواستم عکسش را بگیرم میخندید...و مرتب میگفت : SIYABONGA GAKOOLOO
(خیلی ممنون).... چشمانم خیس شده بود و در ضمن میخندیدم... (البته روزی چند بار تر شدن چشمها برای من عادی است...جدی نگیرید )

یاد جمله " شان پن " در فیلم ALL THE KINGS MEN  افتادم که میگوید : انچه نمیدانی ازارت نمیدهد....

در جواب به سوال همای عزیز : درمان مجانی است حتی ماهی یکبار که باید به WELLNESS CLINIC بروند برای دریافت دارو ... وسیله نقلیه بیمارستان رفت و امدشان را بر عهده دارد...و خیلی از بیماران بد حال زنگ میزنند به قسمت نقلیه و امبولانس میرود منزل دنبالشان...

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 20:25  توسط فریبا  |