تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
.امروز از اون روزها بود...جانشین مدیر مرخصی تشریف داشتند ( طبق معمول )...تونسی رفته بود کلاس
زنش هم که هنوز شروع به کار نکرده ... من بودم و 200 کیلویی و کنگویی جدیده...
اول وقت تا رسیدم یک تصادفی مرگ مغزی از دیشب گذاشتند روی دستم... تا کارهای اورا انجام بدهم دیدم امبولانسها اژیر کشان وارد شدند ... تصادف یک مینی بوس و 11 زخمی...دور خودم میچرخیدم که زنگ زدند بدو بیا اتاق عمل سزارین داریم....زمانی که توانستم بنشینم برای کمی استراحت ساعت 2:3o بعد از ظهر بود خودم هم از گذشت زمان تعجب کردم...!!!

.دیروز یک دعوای حسابی با 200 کیلویی داشتم و الان هم مشغول تنظیم شکایتنامه رسمی هستم
یعنی اشغالتر از این کنگویها و نیجریه ایها پیدا نمیشه...یک ضرب المثل بین افریکانسها هست که میگوید:سفید را خداوند افرید و سیاه را شیطان... دارم باور میکنم...

.دعا کنید تا اخر جولای یک خبر خوش برایتان داشته باشم....

.امروز تولد پدر ملت " مادیبا "(نلسون ماندلا) بود ... نمیدانم چگونه  90 ساله شده است...

.بیماری را که فرستاده بودم برای هیسترکتومی امروز سالم و سرحال برگشت...

.دلم از خبر در گذشت خسرو شکیبایی گرفت...روحش شاد...

.امروز درست 646 روز است که به قاره سیاه امده ام...

.وقتی 6 ساله بودم بدنیا امد مامان از فولکس قورباغه ای بابا پیاده شد و یک پسر کاکل زری توی بغلش بود از خوشحالی دور حیاط خانه میدویدم...28 تیر بود...بعدها وقتی زنگ تعطیلی دبستان میخورد میدویدم طرف خانه چون میدانستم پشت در خانه ایستاده و منتظر من است... من با او ماشین بازی و تفنگ بازی میکردم و او با من خاله بازی...همیشه دوست بودیم همیشه... پشت و پناهم است و راهنمایش هستم........
حالا تا جند ماه دیگر پدر میشود و من عمه......فرهاد عزیزم تولدت مبارک...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:17  توسط فریبا  | 

تمام درسهای زندگی را در گوشم زمزمه کردی...
همیشه پشت و پناهم بودی...راه را از چاه نشانم دادی...
خوبترین و صادقترین مرد دنیا شمایید...
هر چه امروز هستم و هر چه امروز دارم حاصل زحمات و فداکاریهای شماست...
مولا پشت و پناهت...سایه ات بر سرمان مستدام...

پدر نازنینم روزت مبارک... از این راه دور دستان مهربانت را میبوسم...هزاران بار...

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:38  توسط فریبا  | 

امشب کشیک هستم...ساعت 4:30 از بیمارستان امدم خانه تازه داشتم یک چای میخوردم و کمی خستگی میگرفتم که زنگ زدن و رفتم اورژانس همینطور مریض داشتم تا ساعت 10 که رفتم اتاق عمل .... مریضی که ظهر در خانه زایمان کرده و حالا امده با خونریزی بعد از زایمان ....

هر چه کردیم خونریزی بند نیامد ... با بدبختی ترانسفرش کردم بیمارستان WITBANK برای هیسترکتومی...

و همین الان امدم خانه که ساعت  2 صبحه... اگر توی راه فوت نکنه شانس اورده و شانس اوردیم و گرنه
سوال و جواب و هزار جور دردسر دیگه...خدا کنه دیگه صدام نزنن...لااقل بتونم چند ساعتی بخوابم تا دوباره روز از نو روزی از نو....

وز خواب خوشی شوی چو بیدار
زین دیده شب نخفته یاد ار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 4:29  توسط فریبا  | 

بگذرد این روزها و هفته ها و ماههای حرام.امید اگر نبود مرده بودم... شاید الان هم مرده باشم.زنده بودن که به نفس کشیدن نیست به بودن است مثل این است که نیستم.
وقتی خورشد هست سر حالم وقتی بیماران را ویزیت میکنم زنده ام خسته ام اما هستم.
تاریک که میشود طلسم میشکند نا امیدتر از دیشب تنهاتر از امروز فکر رفتن ... فرار...

بیهودگی تلاش با شب میاید با صبح میرود...کاش جایی باشم که ایدز نباشد...CD4 در حد صفر نباشد...جواب تمام LP ها مننژیت مننگوکوکی نباشد...در شبهای کشیک100 تا بخیه نزنم...چاقو از قفسه سینه ادمها در نیاورم...بچه HIV مثبت بدنیا نیاورم...مریض END STAGE بستری نکنم که صبح مجبور به امضای گواهی فوت باشم....

لااقل کاش فرانسه بهتر میدانستم تا میفهمیدم این سه تا کنگویی و دو تا تونسی چه میگویند....

این رادیو فردا هم دل خوشی داره ها : دختری داره اقا....که توی چشاش هزار تا راز و نازه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:21  توسط فریبا  | 

دو هفته شلوغی بود ....
هنوز 6 روز مرخصی داشتم که اگر تا اخر  june نمیگرفتم باطل میشد و از انجائیکه یک پزشک کنگویی
دیگه امده و دو تا پزشک تونسی هم در راه .....و من بسیار بسیار خسته مرخصی را گرفتم وچند روز
فقط در خانه استراحت کردم.
یکی از همکاران ایرانی در ایالت" لیمپوپو " تماس گرفت و من هم تصمیم گرفتم چهار روز باقیمانده
مرخصی را بروم لیمپوپو..........شنبه صبح حرکت کردم تا  LOUISE TRICHART  حدود 500 کیلومترراه بود.

ظهر رسیدم....برنامه یک پیکنیک جنگلی بود.....4-3 خانواده بودند و بر و بچه ها ....و طبق پیک نیک های ایران کباب و جوجه کباب مهیا......با اینکه بعد از رانندگی طولانی خیلی خسته بودم ولی کلی خوش
گذشت....جای شما خالی....

خلاصه سه روز مهمون بازی و از این خانه به ان خانه ...سه شنبه صبح حرکت کردم به طرف دهات خودم.

لیمپوپو ایالت شمالی افریقای جنوبی است با مرکز  POLOKOANE که البته قبل از 1994  پیترزبورگ بوده..
شهر  لوییز تریخارت یک شهر کوچک و بسیار بسیار زیبا....هم مرز با زیمبابوه.....در سالهای خیلی دور
اعضای حزب ANC ( حزب حاکم و حزب ماندلا )....غیر قانونی از این مرز وارد افریقای جنوبی میشدند....

کلی اطلاعات حرفه ای و عمومی رد و بدل کردیم....بخصوص که یکی از خانمهای پزشک هفته پیش از کانادا بر گشته بود......
دلم گرفت از اینکه ما هم اینجا در  MPUMALANGA نه (9) خانواده هستیم ولی کسی با کسی رفت و امد ندارد....
همه به هم دروغ میگویند از حقوق گرفته تا اطلاعات اداری دیگر....چرا؟.....نمیدانم.
گاهی خوشحالم از اینکه ایرانی دیگری اینجا با من نیست وگرنه مشکلاتم بیشتر از اینها بود.....

.....پنج شنبه..جمعه و شنبه  کارگاه ارتوپدی داشتم در  ERMELO  خیلی مفید بود..
شاید حالا با امدن این دو کنگویی و زن و شوهر تونسی کارم کمی کمتر بشود و بتوانم کمی استراحت کنم....البته راه انداختن اینها هم کلی کار میبرد......بخصوص کنگویی  200 کیلویی که صفر کیلومتر است....
چند تا عکس از این سفر :

دریاچه لاسکوپ....

سد لاسکوپ....

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:19  توسط فریبا  |