|
|
|
|
|
همیشه عاشق طبیعت بوده ام...جنگل..دشت..دریا..کوه....همیشه دلم میخواست حتی اگر برای مدت کوتاهی هم شده در یک مزرعه زندگی کنم...سریال " رودخانه برفی " را یادتان است؟ عاشق این سریال بودم. شهر CAROLINA در ایالت MPUMALANGA افریقای جنوبی...یک شهر کوچک با اکثریت سیاهپوست... البته حیوانات وحشی دیگر هم از انواع اهو گرفته تا جوجه تیغی..گربه های وحشی.. در تمام مزارع تعدادی دریاچه وجود دارد که برای ماهیگیری بسیار مناسب است. برداشت سویا تمام شده و تا یکماه دیگر نوبت مزارع ذرت است...احتمال اتش سوزی در این فصل بسیار بالاست و دغدغه اصلی مزرعه داران...انطور که شنیده ام ذرت مانند پارافین میسوزد....به همین خاطر تمام مزارع مجهز به ماشین های کوچک اتش نشانی هستند... حالا اصل ماجرا: همه ما برای خودمان یک " جای دنج " داریم که من اسمش را میگذارم " خلوتکده". خلوتکده من همیشه پشت بام بوده....چه سالهای دور در خانه و چه در زمان کالج که به اما............یکی از خلوتکده های من در اینجا مزرعه " امید نیک " است .... عکس هوایی که در سال 1994 گرفته شده : مزرعه سویا : جای دنج و خلوتکده شما کجاست؟؟.............
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:17 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سر زدم وبلاگ هما دیدم از ایران پست نوشته....یکدفعه دلم حسابی هوای ایران و بخصوص تهران عزیزم را کردکه درست یکسال و یکماه و ده روزه که ندیدمش... پس گفتم ...وصف العیش...نصف العیش... پیاده راه می افتم میرم تجریش میرم ترمینال اتوبوسها جلوی امامزاده صالح سوار اتوبوس میرم تجریش...تمام طبقات پاساژ قائم را میگردم...از خروجی توی بازارچه میرم توی بازار قدیمی و جلوی اون عطاری سر نبش می ایستم و به ادویه جات رنگی که رنگ به رنگ یک از نانوایی قدیمی توی بازارجه یک نان تافتون داغ میخرم تا برسم امامزاده صالح مثل قحطی زده ها همش را میخورم... میرم میدون ولی عصر یک سموسه میخرم و تا پارک لاله پیاده میرم و تمام غرفه ها روتماشا میکنم و اگر هنوزهم ان غرفه خطاطی انجا باشد ازاقای خطاط خواهش میکنم یک تابلو برام بنویسد : گرم یاد اوری یا نه من از یادت نمی کاهم. یکروز میرم پارک نیاوران ساعتها روی یک نیمکت روبروی اون استخر انتهای شمالی پارک که قدیمها وسطش یک بالرین بود و الان دبگه نیست میشینم وتمام خاطرات بچگی را یاد میکنم... میرم زیر پل سید خندان توی صف کرایه ها می ایستم و بدون اینکه سوار بشم فقط مردم را تماشا میکنم و احتمالا کلی هم سرفه میکنم و با سردرد بر میگردم خانه.... یکروز میرم توپخونه پیاده میرم تا جلوی شمس العماره احتمالا یاد ناصرالدین شاه می افتم و قاجار و ترکمن چای...امیر کبیر ...فین و تاریخ درخشان.... بعد میرم جنسهای تقلبی کوچه مروی را تماشا میکنم... شاید یک فلافل هم خوردم (خدایا به امید تو)....بعد میرم تا بازار... بکروز حتما سوار تاکسی میشم از تجریش میرم تا زیر پل گیشا (اتوبان چمران قشنگترین اتوبان تهران است)...بعد میرم انطرف اتوبان جلوی پارک رفتگر باز سوار میشم میام تجریش... هر شب میرم درکه کباب میخورم.... ازغال چال و املت و عدسی که هر هفته.... احتمالا یکروز برادرم را مجبور میکنم تا با من بیاید برویم میدان شهیاد و عکس یادگاری یکروز........یکروز........ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:58 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
اخ که چقدر دلم برای همتان تنگ شده بود...دوستان نازنین و مجازی من...اما میدانم مجازی نمیمانید...بالاخره یکروز یکجای این دنیای بزرگ کوچولو همدیگر را ملاقات میکنیم...و چون دوستیمان بر اساس ندیدن و شناختن بوده است حتما پایدار میماند.... دو هفته بود که این همدم تنهایی من ویروس زده شده بود و از انجایی که من ته دنیا زندگی میکنم تا نزدیکترین شهر بزرگ!!!! یعنی ERMELO حدود سصت کیلومتر فاصله دارم...وباز از اوضاع مملکت خراب....سیاه مشغول کشتن سیاه....چون :یک سیاه خوب یعنی یک سیاه مرده....پس همه باید خوب باشند تا افریقا جاودان بماند....ما هم نظاره گریم... بدبخت بدبختر....فقیر فقیرتر.....بیمار بیمارتر....بی فرهنگ بی فرهنگتر....... زنده باد ماندلا....زنده باد دولت ضد اپارتایت سیاه کش.......... باید رفت.....باید این مردم را به حال خود رها کرد....چه فایده اگر از بیماری نجاتشان دهید.... پس باید رفت....................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:9 توسط فریبا
|
|
||