تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
همیشه عاشق طبیعت بوده ام...جنگل..دشت..دریا..کوه....همیشه دلم میخواست حتی
اگر برای مدت کوتاهی هم شده در یک مزرعه زندگی کنم...سریال " رودخانه برفی " را
یادتان است؟ عاشق این سریال بودم.

شهر CAROLINA در ایالت MPUMALANGA افریقای جنوبی...یک شهر کوچک با اکثریت سیاهپوست...
افریکانسها (سفیدها ) اکثرا مزرعه دار هستند و در مزارع خود در اطراف شهر زندگی میکنند.
کشاورزی و دامداری.....کاشت ذرت و سویا.....گاوداری پرواری و گوسفنداری مارینا
( مرینوس خودمان )برای فروش پشم...
در اکثر مزارع بغیر از اسبهای رام شده تعدادی هم اسبهای وحشی زندگی میکنند که گاهی
کارگران سیاه مزارع انها را برای خودشان اهلی میکنند (نه از نوع اهلی کردن شازده کوچولو)

البته حیوانات وحشی دیگر هم از انواع اهو گرفته تا جوجه تیغی..گربه های وحشی..
طاووس..بلدرچین..روباه و.... زندگی میکنند.گاهی مزرعه داران بالاجبار بعضی از این حیوانات
را که موجب اسیب به مزارع میشوند را شکار میکنند.

در تمام مزارع تعدادی دریاچه وجود دارد که برای ماهیگیری بسیار مناسب است.
تمام مزارع و وسایل نقلیه انها به سیستم رادیو بیسیم مجهز است که تمام مدت با اداره پلیس...اتش نشانی... و مزارع دیگر در ارتباط هستند.

برداشت سویا تمام شده و تا یکماه دیگر نوبت مزارع ذرت است...احتمال اتش سوزی در این فصل بسیار بالاست و دغدغه اصلی مزرعه داران...انطور که شنیده ام ذرت مانند پارافین میسوزد....به همین خاطر تمام مزارع مجهز به ماشین های کوچک اتش نشانی هستند...

حالا اصل ماجرا:

همه ما برای خودمان یک " جای دنج " داریم که من اسمش را میگذارم " خلوتکده".
وقتی خسته ای... دلتنگی...بی حوصله ای...از بازیهای روزگار عصبانی و شاید سر در گم...
خلوتکده جایی است برای....ارامش...در خود فرو رفتن...پناه بردن به سکوت...خیالبافی....
تصمیم گیری...رها کردن اشکها...و ....
 جای دنج بچه ها معمولا زیر تخت
 خواب است و یا داخل گنجه و کمد...و بزرگترها...پناه به خیابان و قدم زدن...زیر زمین خانه...گوشه حیاط... در فیلمهای خارجی هم " بارها ".....

خلوتکده من همیشه پشت بام بوده....چه سالهای دور در خانه و چه در زمان کالج که به
پشت بام خوابگاه پناه میبردم....متاسفانه اینجا تمام سقفها شیروانی است و ......

اما............یکی از خلوتکده های من در اینجا مزرعه " امید نیک " است ....
مزرعه سارکی  و شوهرش یوهانس....حدود 90 کیلومتر تا اینجا فاصله دارد ولی معمولا اگر کشیک نباشم...شنبه یکشنبه ها را در انجا میگذرانم....
ورودی مزرعه امید نیک :

                               

عکس هوایی که در سال 1994 گرفته شده :

                             
     
                 

                                

                               

مزرعه سویا :

                              

                              

                              

                              

                              

جای دنج و خلوتکده شما کجاست؟؟.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:17  توسط فریبا  | 

یک سر زدم وبلاگ هما دیدم از ایران پست نوشته....یکدفعه دلم حسابی هوای ایران و بخصوص تهران عزیزم را کردکه درست یکسال و یکماه و ده روزه که ندیدمش...

پس گفتم ...وصف العیش...نصف العیش...

پیاده راه می افتم میرم تجریش میرم ترمینال اتوبوسها جلوی امامزاده صالح سوار اتوبوس
انقلاب میشم ...صندلی اخر کنار پنجره میشینم...میرم انقلاب ...دونه به دونه تمام کتابفروشیها رو زیر پا میکنم...
 میرم سینما عصر جدید هر سه تا فیلم اکران را تماشا میکنم...
از در جنوبی دانشکاه نهران داخل میشم قدم زنان از در شمالی خارج میشم...و یاد تمام خاطرات بد و خوب را زنده میکنم...شاید هم اشنایی دیدم....

 میرم تجریش...تمام طبقات پاساژ قائم را میگردم...از خروجی توی بازارچه میرم توی بازار قدیمی و جلوی اون عطاری سر نبش می ایستم و به ادویه جات رنگی که رنگ به رنگ یک
تپه درست کردند نگاه میکنم و حدس میزنم هر رنگ کدام ادویه است...

از نانوایی قدیمی توی بازارجه یک نان تافتون داغ میخرم تا برسم امامزاده صالح مثل قحطی زده ها همش را میخورم...
میرم امامزاده برای تمام غریبهای دور از وطن دعا میکنم...

میرم میدون ولی عصر یک سموسه میخرم و تا پارک لاله پیاده میرم و تمام غرفه ها روتماشا میکنم و اگر هنوزهم ان غرفه خطاطی انجا باشد ازاقای خطاط خواهش میکنم یک تابلو برام بنویسد  : گرم یاد اوری یا نه  من از یادت نمی کاهم.

یکروز میرم پارک نیاوران ساعتها روی یک نیمکت روبروی اون استخر انتهای شمالی پارک که قدیمها وسطش یک بالرین بود و الان دبگه نیست میشینم وتمام خاطرات بچگی را یاد میکنم...
وقتی تابستانها صبح خیلی زود با بابا میرفتیم پارک ما بدمینتون بازی میکردیم و او درس میخواند...

میرم زیر پل سید خندان توی صف کرایه ها می ایستم و بدون اینکه سوار بشم فقط مردم را تماشا میکنم و احتمالا کلی هم سرفه میکنم و با سردرد بر میگردم خانه....

یکروز میرم توپخونه پیاده میرم تا جلوی شمس العماره احتمالا یاد ناصرالدین شاه می افتم و قاجار و ترکمن چای...امیر کبیر ...فین و تاریخ درخشان.... بعد میرم جنسهای تقلبی کوچه مروی را تماشا میکنم... شاید یک فلافل هم خوردم (خدایا به امید تو)....بعد میرم تا بازار...
از قابلمه فروشیهای سر بازار میگیرم تا بازار فرش فروشهاو بر میگردم....

بکروز حتما سوار تاکسی میشم از تجریش میرم تا زیر پل گیشا (اتوبان چمران قشنگترین اتوبان تهران است)...بعد میرم انطرف اتوبان جلوی پارک رفتگر باز سوار میشم میام تجریش...

هر شب میرم درکه کباب میخورم....

ازغال چال و املت و عدسی که هر هفته....

احتمالا یکروز برادرم را مجبور میکنم تا با من بیاید برویم میدان شهیاد و عکس یادگاری
بیاندازیم....

یکروز........یکروز........




+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:58  توسط فریبا  | 

اخ که چقدر دلم برای همتان تنگ شده بود...دوستان نازنین و مجازی من...اما میدانم مجازی
نمیمانید...بالاخره یکروز یکجای این دنیای بزرگ کوچولو همدیگر را ملاقات میکنیم...و چون دوستیمان بر اساس ندیدن و شناختن بوده است حتما پایدار میماند....

دو هفته بود که این همدم تنهایی من ویروس زده شده بود و از انجایی که من ته دنیا زندگی میکنم تا نزدیکترین شهر بزرگ!!!! یعنی ERMELO حدود سصت کیلومتر فاصله دارم...وباز از
انجایی که دکتر کنگویی جانشین...دو هفته است که مرخصی تشریف برده اند من بودم و این
پهلوان پنبه 200 کیلویی( به اشتباه فکر میکردم 170 کیلو است)....و این یعنی علی و حوضش... فریبا و یک بیمارستان....خلاصه این نازنین همدم را با  سارکی فرستادم برای درمان
و امروز مرخص شده...

باز سرماخورده ام....هوا بسیار سرد...بیماری فراوان....و بخاطر احترام به حقوق بیماران اجازه
ماسک زدن نداریم...!!!!( جان من از این حرف احمقانه تر شنیده بودید؟ )

اوضاع مملکت خراب....سیاه مشغول کشتن سیاه....چون :یک سیاه خوب یعنی یک سیاه مرده....پس همه باید خوب باشند تا افریقا جاودان بماند....ما هم نظاره گریم...

بدبخت بدبختر....فقیر فقیرتر.....بیمار بیمارتر....بی فرهنگ بی فرهنگتر.......
اما زنده باد قتل عام....زنده بادبرادر کشی....زنده بادخانمانسوزی....زنده باد ازادی افریقایی...

زنده باد ماندلا....زنده باد دولت ضد اپارتایت سیاه کش..........

باید رفت.....باید این مردم را به حال خود رها کرد....چه فایده اگر از بیماری نجاتشان دهید....
از درد رهایشان کنید......چون فردا حتما کسی هست که دوباره بیمارشان کند و دوباره دردهایشان را افزون....

پس باید رفت.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:9  توسط فریبا  |