|
|
|
|
|
اینجا تا به حال به اندازه صد پزشک در ایران گواهی فوت امضا کرده ام روزی نیست که بروم بیمارستان و توی بخش کسی به رحمت ایزدی نرفته باشد....ولی این یکی از همه جالبتر بود وقتی پرستار پینار(سارکی) برایم توضیح میداد چشمام گرد وگردتر میشد....شما هم بخوانید... صبح که رفتم بخش مردان را ویزیت کنم...دیدم "امدودوزی" که مسئول کارهای اداری اموات است طبق معمول با دفتر دستکش منتظرمه...خب "دوودوو" دیشب کی رفته؟...پاتریک لوبیسی....اوکی بده امضا کنم...راستی اینجا دستمان از نظر نوشتن علت فوت هم بسته است ......از نظر قانونی و برای حفظ بیمه بیماران و برای حفظ حرمت!!!خانواده نمیتوانیم بنویسیم...HIV یا AIDS .... و چون حدود 6-95 درصد از ایدز میمیرند مجبوریم دلایل دیگری مثل...سل ...پنومونی...کمخونی شدید ووووو را علت مرگ درج کنیم. فرم را پر کردم رفتم توی بخش... یک پیرزن که مادر پاتریک بود با یک شاخه درخت توی بخش دنبال تخت پسرش میگشت و میخواست بداند کجا پاتریک روحش از بدنش جدا شده...پرستارها تخت و محل را به اون نشان دادند منم سریع رفتم اورژانش و سارکی را با خودم اوردم تا برایم توضیح بدهد که این اعمال یعنی چه؟ وقتی شخصی فوت میکند یکی از بزرگان خانواده یا یک SANGOMA ...(یک چیزی مثل جادوگر) از درختی درخانه محل سکونت متوفی و یا اطراف ان شاخه ای جدا میکند و به محل فوت شخص میاورد.... و مرتب با روح صحبت میکند چون روح بینایی ندارد و ممکن است گم شود به او میگوید ....الان از در بیرون میرویم....الان میپیچیم به راست ...حالا چپ...از پله ها پایین میروییم...و و و تا اینکه به وسیله نفلیه میرسند...حالا سوار ماشین میشوییم...حرکت میکنیم...چراغ قرمز است می ایستیم...به راست...به چپ....خلاصه تا به خانه میرسند....اتاقی از قبل اماده شده است...با یک میز در وسط اتاق و تعدادی صندلی بدون هیچ اثاثیه دیگر...جسد را روی میز میگذارند و تعدادی مینشینند به دعا خواندن و شاخه درخت هم انجا است و شاهد همه مراسم ....تمام بستگان ..دوستان و همسایگان جمع شده اند.... و در مراسم تدفین شاخه درخت را روی جسد درون تابوت میگذارند و جسد و روح بر شاخه را با هم دفن میکنند....تا یک سال روی قبر را نایلون میکشند(نفهمیدم چرا جوابها متفاوت بود... برای احترام ...برای محصور کردن روح)...بعد از یک سال تمام افراد حاضر در مراسم تدفین (البته اگر هنوززنده باشند) دور قبر جمع میشوند و همراه مراسم خاص و دعا خوانی نایلون را بر میدارند... غذا هم مهمان خانواده در گذشته هستند....و به این صورت عزاداری پایان میگیرد... 1 PS ...بیشتر مردم بجای بیمه درمانی بیمه مخصوص مراسم کفن و دفن دارند چون هزینه مراسم 2 PS ...قبلا سیاهها فقط در روز یکشنبه مراسم دفن را انجام میدادند ...حتی اگر کسی در روز 3 PS...اکثر پدر و مادرها تا به حال چند فرزند خود را به خاک سپرده اند و مسئول نگاهداری از |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 13:27 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
میگویند : تنسی تاکسیدو و چاملی کمد اقای ووپی را حسابی مرتب کرده اندو خودشان هم دیگر از باغ وحش میناپولیس جیم نمیشوند.... سندباد و پرنسس شیلا زندگی خوبی دارند با یک دو جین بچه...سندباد هم قول داده دست از ماجراجویی بر دارد...اما علی بابا هنوز در بغداد مشغول شبیخون به نیروهای امریکا یی است و همچنان موهایش توی چشمش است و حاضر به کوتاه کردن انها نمیشود... حنا هنوز هم توی مزرعه زندگی میکند و صاحب دو دختر و یک پسر است. هاچ زنبور عسل همچنان به جستجو ادامه میدهد و حتی دست به دامان فیسبوک بچه های مدرسه الپ همه به سرانجام رسیده اند و هیچکدام حاضر به ترک وطن بیطرف خود نیستند...گاروتی بجای راننده لکوموتیو حالا مهندس قطارهای سریع السیر است و دیگر دکمه کتش هم بسته میشود... خانواده دکتر ارنست از جزیره نجات پیدا کرده اند اما فلونه همچنان ان گل سفید را درلای موهایش نگاه داشته است... پدر بزرگ نل فوت کرده و نل حالا با برادرش زندگی میکندو از دربدری نجات پیدا کرده.. معاون کلانتر هنوز هم قلبی از طلا دارد به همین خاطر او را باز نشسته کرده اند.... پسر شجاع دیگر حالا مرد شجاعی است ولی همچنان پدرش را پدر پسر شجاع صدا میزنند...شیپورچی شیپور را رها کرده و حالا ترومپت مینوازد... زبل خان همچنان در جنگلهای افریقا به دنبال شکار است ومورد تعقیب رنجرهای مبارزه با شکار غیر مجاز.... گوریل انگوری بیچاره خیلی پیر شده است ولی هنوز هم بیگلی بیگلی بهترین دوست اوست... لوسین و انت اختلافات را کنار گذاشته و حالا دوستان خوبی هستند و دنی هم عضو تیم ملی دوومیدانی است و قرار است اگر!!!! المپیک در چین انجام شود تیمش را همراهی کند... یوگی و دوستان بخاطر اختلافات شدید دچار چند دسته گی شده اند و دلالان بی انصاف کشتی پرنده را مفت از چنگشان در اوردند... لوسی می هنوز در ادلاید استرالیا زندگی میکند و به ریش تمام مهاجران میخندد... بلفی و لی لی پیت بالاخره با هم ازدواج کردند و سر تمام رقبا را به طاق کوبیدند... بار با پاپا ها هنوز هم عوض میشوند... رابین هود و ماریان چند بار تا پای طلاق پیش رفتند ولی هر دفعه با میانجیگری دیگران از دادگاه برگشته وفعلا یکدیگر را تحمل میکنند....اما جان کوچولو با رژیمهای سخت و چند فقره جراحی کلی کوچولو شده.... و اما پینوکیو بالاخره پدر ژپتوی بیچاره را دقمرگ کرد اما ادم نشد که نشد البته دیگر گول گربه نره و روباه مکار را نمیخورد .... هنوز هم شبها خواب درخت سکه را میبیند ودر حال حاضر یکی از هکر های با سابقه است....و به جمله "دماغت مثل دماغ پینوکیو دراز شد دروغ نگو " بشدت الرژی دارد....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:33 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چندین روز بود که بخاطر رعد و برق شدید خطهای اینترنت مشکل پیدا کرده بود نمیتوانستم هیچ سایتی را باز کنم.....یکشنبه پیش مهمان داشتم یکی از همکاران ایرانی با خانواده... نمیدانم این بچه ها چه کار کردند که تلویزیون بیچاره هم از کار افتاد که افتاد....گل بود به سبزه هم اراسته شد خلاصه من معتاد به این دو حسابی خمار بودم.... حالا هم سرمای شدیدی خوردم که نگو و نپرس اخر هفته را باید تخت بخوابم....کسی هم نیست که یک بشقاب سوپ ذرست کنه....امان از بی کسی دکتر نیجریه ای هم بالاخره زحمت را کم کردو تشریفش را برد...امروز یک دکتر کنگویی جدید برامون اومده فردا تولد "ری یتا " دختر نیلیا است با این حال خراب چطوری برم؟؟ بخصوص که ازم قول گرفته از همه 24 سال از فوت محمود میگذره همین روزها سالگردش بود.....یکی دو سال از من بزرگتر بود....ولی همبازیهای خوبی بودیم حالا دیگه خیلی کم یادش می افتم ولی اوایل برام خیلی سخت بود....... مثل اینکه دیگه دارم هذیان میگم ........و اسمون ریسمون میبافم......فعلا.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 23:12 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب پیش بطور اتفاقی در یکی از این وبلاگها دوستی را که مدتها دنبالش میگشتم را پیدا کردم... یکی از دوستان بسیار خوبم از زمان کالج..." فوزیا "دو سال سینیور من بود و توی خوابگاه دانشجویی با هم اشنا شدیم...پدرش ادمیرال نیروی دریایی بودویک اسکادران داشت با هفت ناو جنگی غول پیکر ...که بکبار من و برادرم را برای بازدید از ناوها برد اسکله و برای اولین و احتمالا اخرین بار داخل یک ناو را بازدید کردیم....وبرسم یادگار یک کلاه کاپیتانی هم به برادرم هدیه داد....اکثر اخر هفته ها هم راننده شان را میفرستاد پی ما تا برویم منزلشان....جالب بود تمام خدمه خانه ناوی بودندبا ان یونیفرمهای زیبا..... فوزیا بعد از فارالتحصیلی ازدواج کرد و رفت امریکا... رزیدنت بیهوشی هاروارد شد البته شوهرش هم برگشتم ایران... فوزیا دخترش را بدنیا اورد و بنا به درخواستش یکسری نامهای شاهنامه ای برایش فوزیا بخش مهمی از دوران کالج بود و یک دوست و همدل خوب....دلم برایش تنگ میشد... عکسها را وقتی چند شب پیش عکسش را دروبلاگ دیدم انقدر هیجانزده بودم که ناخداگاه گریه ام گرفت...... از خانه بیرون نرفتم که نکند تلفن زنگ بزند و من نباشم یا موبایلم انتن ندهد....ساعت هفت ونیم شب یک ساعت و نیم صحبت کردیم و گفت که بیهوشی را رها کرده و روانپزشکی خوانده...در بیمارستان دانشگاه هاروارد کار میکند....شوهرش مطب خصوصی دارد.....و..و..و..و......حرفها تمامی نداشت.. حالا منیژه 13ساله است و کیوان 8 ساله......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته گذشته.......
صبح ساعت 6 صبح از خانه رفتم بیرون...از غلظت مه صبحگاهی تعجب کردم.دمای هوا 4.5_ بود. خلاصه ساعت 11 نوبت من شد...یک خانم جوان امریکایی نشسته بود پشت یک شیشه بسیار ضخیم کلی معذرت خواهی کرد و گفت این قانون است....پاسپورتم را نشانش دادم و گفتم برای این است نه؟ 10 دقیقهای نشستم توی ماشین و فکر کردم خیلی حرصم گرفته بود...ولی به خودم گفتم:گور پدرشان با اقای منوچهر...یاد غروبها و روشن شدن چراغها و بر گشتن کلاغها افتادم... دوستم از امریکا زنگ زد و بنده خدا پشت تلفن وارفت از شنیدن خبر باورش نمیشد ...کمی سر بسرش این هم داستان ویزای من و امپریالیسم نکبتی (اینو از هما یاد گرفتم).................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 19:30 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
من از اون اسمون ابی میخوام من از اون اسمون ابی میخوام..........من از اون شبهای مهتابی میخوام. چندین سال پیش بود ...کنسرت سیمین غانم.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 0:25 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
امروز خیلی پاییزی بود....زوزه باد...صدای باران که به پنجرههای خانه میکوبید...عصر یکشنبه معادل تا بچه تر بودم...(هنوز هم خیلی وقتها بچه هستم مثل همه).....پاییز برام اول مهر بود و این چند سال اخر هم پاییز برام فقط و فقط یک مصداق داشت ......درکه.....پاییز کشیک شب میگرفتم ولی اینجا فقط امروز بود که پاییز را حس کردم...رفتم چند تا عکس گرفتم....یکدفعه باران تند شد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:20 توسط فریبا
|
|
||