تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
چند مطلب را دوست داشتم در حاشیه تعطیلات اخر هفته گذشته بنویسم :

1...با یک خانم لهستانی اشنا شدم بنام "بوژنا " که به اختصار همه صداش میزدند...بونی.
این خانم طراح ساختمان است و 22 سال پیش به افریقای جنوبی امده و همینجا با یک اقای لهستانی
ازدواج کرده و ماندگار شده...اما نکته جالب این است که قبل از امدن به اینجا مدت 10سال در
افغانستان کار و زندگی میکرده و جالبتر اینکه عاشق افغانستان است و میگفت حتی اگر الان اوضاع
انجا خوب بشود بر میگردد افغانستان.نمیدانید دوستان با چه عشقی از ...کابل و مزار شریف و
بامیان صحبت میکرد. ولی میدانید من کی از خنده نقش برزمین شدم؟؟...وقتی با ته لهجه لهستانی .......فارسی را با لهجه غلیظ افغانی صحبت کرد........

2...یک بطری نوشابه دو لیتری خالی گذاشته بودند روی میز ...و هر کس قوطی نوشابه اش را باز میکرد...حلقه الومینیومی ان را جدا میکرد و میانداخت توی این بطری . بطری تا نیمه پر بود .
وقتی کنکاش کردم ...گفتند وقتی این بطری پر بشود از حلقه ها..... باپول بدست امده از ذوب کردن
و فروش الومینیوم خالص  میتوان یک  ویلچر  برای یک معلول خرید......

3... این هم دسربعد از شام.....موز حلقه شده + شکلات + مارشملو.....البته از نوع کبابی....

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:23  توسط فریبا  | 

"نیلیا" یکی از دوستان خوبم در اینجاست که البته همکار هم بودیم ولی پارسال استعفا داد و مطب خودش را راه اندازی کرد.
همسرش مزرعه دار است و سالی یکبار ...برنامه جالبی را ترتیب میدهند که بدین قرار است

یک اخر هفته در ماه اپریل را انتخاب میکنند و  به همه دوستان و اشنایان اطلاع میدهند تا
به مزرعه بیایند و همه اخر هفته را با هم بگذرانند. پارسال من ایران بودم و امسال اولین سالی بود که شرکت میکردم.
شنبه ساعت 7 صبح مزرعه بودم (حدود 18 کیلومتر از اینجا فاصله دارد) اکثردوستان جمعه رسیده بودند .راستی ...برنامه اصلی این دو روز اسب سواری در مسافت طولانی است.
چادرها بر پا شده بود و تعدادی هم کاروانهایشان را اورده بودند...(اینها عاشق مسافرت و
پیک نیک هستند واز نظر وسایل کمپینک تکمیل تکمیل).

خیلی ها اسبهای خودشان را اورده بودند ودر ان صبح پاییزی زیبا همه مشغول اماده کردن اسبها و زین کردن انها بودند....





 در یک خط برای شنیدن اخرین توصیه ها....



وحرکت...

.
















شنبه 30 کیلومتر مسافت را طی کردیم و یکشنبه حدود 20 کیلومتر... 5 کیلومتر اخر باران
شدیدی شروع شد و رعد و برق شدیدتر ...از ترس رم کردن اسبها مجبور شدیم به تاخت
برگردیم.....(بماند که این تاخت اخر و باران شدید عضله بدون درد برایم نگذاشته).

خلاصه اخر هفته خوبی بود و به همه کلی خوش گذشت...ولی جالبتر این است که.....
یک جعبه گذاشته بودند روی کانتر اشپزخانه و هر کس هر مقداری دوست داشت کمک
میکرد...و پول حاصله بین خانواده های تحت پوشش تقسیم میشود.

اینهم "ویلهلم تل " افریقای جنوبی که با شلاق... کاغذی که در دست پسرش بود را ازوسط
نصف کرد.





.

 اینهم "نیلیا" و دختر خوشگلش "ری یتا ".          

                
               حدود 15000 رند......معادل 2 میلیون تومان جمع شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:48  توسط فریبا  | 

امروز حسابی سگ بودم فقط پاچه گرفتم... یک نفری و یک بیمارستان.
اقای دکتر جانشین مدیر بیمارستان...توی این اوضاع از صبح از این جلسه به اون جلسه تشریف میبردند.
(چندین ماه است که مدیر نداریم) و این دکتر کنگویی بشدت احساس مدیریت داره. اقای دکتر نیجریه ای
هم اخر این ماه میره یک بیمارستان دیگه و از حالا دچار سندرم " جیم " شده و هر روز بهانه ای برای غیبت.
خلاصه پرستارها بودن که از چپ و راست در میرفتند تا ترکشها بهشون اصابت نکنه.....
مریضهای درمانگاه صف کشیدن....کلینیک اچ ای وی در انتظار پزشک برای ویزیت بیماران خودش....بیماران تی بی (سل) سخت مشغول سرفه کردن....یکسری منتظر پر شدن فرمهای بیمه و باز نشستگی....پلیس دو تا زندانی را بدون هماهنگی اورده......مامور پزشک قانونی یک دختر بجه را اورده برای جمع اوری مدارک تجاوز......امبولانس اژیر کشان یک زخمی ازحادثه ریزش معدن در ماشادادورپ میاره.....منم از این اتاق به اون اتاق از این مریض به اون مریض ...اگر یک سزارین هم به پستم میخورد جنسم جور جور میشد... 
          
فقط شانسی که اوردم پرستار "پینار " مسئول اورژانس که یکی از دوستان خوبم هم است از مرخصی برگشته و کلی کارها را سر و سامان داد و از فشار وارده کاست.

حالا واقعا حق نداشتم سگ بشم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:43  توسط فریبا  | 

چقدر برای دلمان زندگی کرده ایم؟چقدر به خواسته هایمان رسیده ایم؟واقعا خواستن توانستن است؟؟همیشه گفته اند اگر چیزی را از ته دل بخواهی حتما به ان میرسی...
شاید هیچوقت از ته دل نخواسته ایم...راستش را بخواهید من که میترسم چیزی را از ته ته دل بخواهم...شما چطور؟ ایا جرات از ته دل خواستن را دارید؟

من ز پای جان گشودم رشته دلبستگی ها
تا مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها
با بریدن ها دل از اشوب دریا شست ساحل
موج بی ارام شد پیوسته.. از پیوستگی ها
گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تند رفتن
نغمه جویی روان کرد اشکم از اهستگی ها

جست و جو را راهها رفتم..بیا انگشت حیرت
منزلی بنما...براسایم مگر از خستگی ها.
(
سهراب)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:26  توسط فریبا  | 

چندین سال پیش بود در یک روزنامه عکسی از مارادونا انداخته بودند همراه با 3 یا 4 بچه
با یک خانم.و زیر عکس نوشته بود "مارودانا هنوز ازدواج نکرده" ما هم از تعجب شاخ دراوردیم.

اما اینجا :
سیاهها یا بهتر بگویم قوم  ZULU  (البته zooloo بخوانید) 
رسمی دارند بنام  " LABOLA  "
وقتی دختر و پسری قصد ازدواج دارند (که خیلی کم پیش میاید)  پسر باید به خانواده دختر
لابولا بپردازد که معمولا برابر با قیمت 10 عدد گاو است ( فکر نکنید این رسم اجتماع سطح
پایین است...خیر...حتی در جوامع بالای بالا هم همینطور است).
و اقای داماد وقتی این کار را میکند که مطمئن باشد عروس خانم میتواند بچه دار شود و
نازا نیست. بعد از 3-2 بار حامله کردن عروس خانم به این نتیجه میرسد که حوصله اش سر
رفته و باید برود... ناگفته نماند در همان زمان چند عروس خانم دیگر هم در کیسه دارد.
( حالا شما بگویید چرا ایدز کنترل نمیشود؟؟)   
این رسم انقدر جا افتاده که ما میدانیم اکر یک بیمار زن با دو سه بچه امد هر کدام از بچه ها
از یک دوست پسر جدا گانه هستند...واصلا هم جای تعجب ندارد .

ایدز در اینجا غیر قابل پیشگیری است.فرهنگ و روش زندگی این مردم تغییر ناپذیر است.

                                 YOU CAN TAKE ZULU OUT OF BUSH   

                      BUT YOU CAN NEVER TAKE THE BUSH OUT OF HIM

        p.s :   یک هفته است که دو نفری بیمارستان را اداره میکنیم دارم از خستگی هلاک میشم
                 کشیکها هم که خدا نسیب نکنه هر چی تصادفی و چاقو خورده است قسمت کشیک من
                 میشه.معمولا تو ایران شنبه ها رو دوست نداریم ولی اینجا من عاشق شنبه..یکشنبه
                 هستم.

       p.s.2:   دچار خودسانسوری شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 13:39  توسط فریبا  | 

خانه شماره 41 خیابان YOUNG محله HOUGTON ...ژوهانسبورگ......
اگر میتوانست چه داستانهایی داشت که بر زبان اورد.
داستانهایی از تبعیدی سالهای 1940 تا 1944 ...تبعیدی که در همین خانه سکته کرد...
جسدش به مصر برده شد و بعد از مومیایی شدن به ایران.

کسی که وقتی توی تراس این زندان مجلل قدم میزد...با خودش زمزمه میکرد :

       اعلیحضرتا...زکی(ZEKKI)
       قدرقدرتا......زکی

این خانه رضاشاه پهلوی است که با یکدرجه تخفیف از جزیره موریس به اینجا انتقال یافت
و جسدش این خانه را ترک کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:5  توسط فریبا  | 

یادم اید روز باران...گردش یک روز دیرین...
خوب وشیرین...

اخ...وطن...چقدر دلم برات تنگه.
انگار حسابی دارم "هوم سیک" میشم.پارسال اینروزها رفتم ایران.چقدر خوش گذشت...اما زود.
دیشب کشیک بودم. فقط ۳ تا سزارین داشتیم ...خیلی سالم هستند هی حامله هم میشوند.

پاییز شروع شده و مرتب بارون میاد.کلا پاییز حال من را خراب میکنه. رعد و برق هم که امان نمیده.
امروز ۲ تا بیمار سوختگی داشتیم (با رعد و برق).
فردا باز باید برم ژوهانسبورگ...یکشنبه با همکاران عزیز!!!!! جلسه داریم.فیلم"عشق سالهای وبا"
اکران است شاید رفتم دیدم...مارکز را دوست دارم.

        p.s....هنوز هم............ترا من چشم در راهم.................
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 22:0  توسط فریبا  | 

کاش زندگی را زندگی میکردیم.
کاش قدر زندگی را میدانستیم...سپاسش میداشتیم وارزشش مینهادیم.
کاش به ان عشق می ورزیدیم و لحظاتش را با حماقتها نمی کشتیم.
کاش عشق را می شناختیم وبهایش را میدادیم...بیهوده هر هوسی را عشق نمی خواندیم
و زندگی را حرامش نمی کردیم.

امروز ۱۲ نفر را برای تست HIV فرستادم...............

           ۱۱ نفر مثبت..........۷ نفر انها مبتلا به ایدز...............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:20  توسط فریبا  | 

موقع سال تحویل مه غلیظ صبحگاهی  دید را مشکل میکردولی اولین اشکهای سال جدید راهشان را خوب ردیابی کردند.
.توی اتوبان N4 که بودم خانواده موفق شدندتماس بگیرندبا همه صحبت کردم و مامان۸۷ را با خبر بسیار خوش" عمه"شدنم شیرین کرد.فال نیک را گرفتم وسعی کردم تا اخر۸۷ را به
بهترین شکل ممکن رویاپردازی کنم.
نزدیک ژوهانسبورگ NAVIGATOR را روشن کردم...شروع شد ۵۰۰ متر برو EXIT LEFT حالا
۲.۴ کیلومتر برو EXIT RIGHT ...فکر کردم چه خوب بود اگر زندگی NAVIGATOR داشت...
مقصد را میدادی و خودش میبردت سر خانه مقصود.
خلاصه ساعت ۱۲ و نیم رسیدم به هتل مورد نظر تمام اتاقهارا به نام خودم رزرو کرده بودم.
هنوز برای CHECK IN زود بود رفتم یکی از مراکز خریدو وقتی برگشتم ۸-۷ خانواده وارد شده بودندساعت ۶ همه در لابی بودند اقایون با کت وشلوارو کراوات خانمها و بچه ها با لباسهای
رنگارنگ...راستی که روز اول عید را تکمیل کردند.

 
تا ساعت یک و نیم صبح همراه با ایرانیهای مقیم به جشن و پایکوبی گذشت و چه خوش هم
گذشت. وقتی برگشتیم هتل تازه همکاران نشستند به صحبتهای کاری و مشکلات موجود
خلاصه تا چهار و نیم صبح به گلایه .. شکایت .. برنامه ریزی..تصمیم گیری و نوشتن نامه و
امضاگرفتن گذشت...

ولی من چه لذتی بردم از خوردن چلو کباب بعد از یکسال.
دو روز در این شهر درندشت گشتیم وباز خداحافظی و تنهایی راهی شدن.
توی راه برگشت یک SMS زیبا رسید از ایران :

چشم و دلتان به لبخند خداوند متبرک باد.نوروزپیروز......زیبایی پیام یکطرف و خوشحالی وافر
من از دریافت ان از طرف فرستنده طرف دیگر.( تمام راه برگشت به مزه مزه کردن این خوشی گذشت)

اینجا امروز و فردا تعطیل رسمی است و خوشبختانه کشیک هم نیستم.

یاد مشقهای شب عید افتادم...۱۰ بار از اول کتاب فارسی تا سر درس جدید بنویسیدو چه با
شوق مینوشتم تا زودتر تمام شود........ولی حالا مامانها " پیک نوروز "حل میکنندتا نازنازیها
به شیطنتهای جا و بیجا یشان برسند.

 کاش هنوز تمام دلواپسیهایمان مشق شب عید بود و تمام خوشییمان شمردن عیدیها......



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 10:36  توسط فریبا  |