|
|
|
|
|
چند مطلب را دوست داشتم در حاشیه تعطیلات اخر هفته گذشته بنویسم :
1...با یک خانم لهستانی اشنا شدم بنام "بوژنا " که به اختصار همه صداش میزدند...بونی. 2...یک بطری نوشابه دو لیتری خالی گذاشته بودند روی میز ...و هر کس قوطی نوشابه اش را باز میکرد...حلقه الومینیومی ان را جدا میکرد و میانداخت توی این بطری . بطری تا نیمه پر بود . 3... این هم دسربعد از شام.....موز حلقه شده + شکلات + مارشملو.....البته از نوع کبابی....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:23 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
"نیلیا" یکی از دوستان خوبم در اینجاست که البته همکار هم بودیم ولی پارسال استعفا داد و مطب خودش را راه اندازی کرد. یک اخر هفته در ماه اپریل را انتخاب میکنند و به همه دوستان و اشنایان اطلاع میدهند تا
شنبه 30 کیلومتر مسافت را طی کردیم و یکشنبه حدود 20 کیلومتر... 5 کیلومتر اخر باران اینهم "نیلیا" و دختر خوشگلش "ری یتا ".
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:48 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حسابی سگ بودم فقط پاچه گرفتم... یک نفری و یک بیمارستان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:43 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر برای دلمان زندگی کرده ایم؟چقدر به خواسته هایمان رسیده ایم؟واقعا خواستن توانستن است؟؟همیشه گفته اند اگر چیزی را از ته دل بخواهی حتما به ان میرسی... شاید هیچوقت از ته دل نخواسته ایم...راستش را بخواهید من که میترسم چیزی را از ته ته دل بخواهم...شما چطور؟ ایا جرات از ته دل خواستن را دارید؟ من ز پای جان گشودم رشته دلبستگی ها تا مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها با بریدن ها دل از اشوب دریا شست ساحل موج بی ارام شد پیوسته.. از پیوستگی ها گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تند رفتن نغمه جویی روان کرد اشکم از اهستگی ها جست و جو را راهها رفتم..بیا انگشت حیرت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:26 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چندین سال پیش بود در یک روزنامه عکسی از مارادونا انداخته بودند همراه با 3 یا 4 بچه ایدز در اینجا غیر قابل پیشگیری است.فرهنگ و روش زندگی این مردم تغییر ناپذیر است. YOU CAN TAKE ZULU OUT OF BUSH BUT YOU CAN NEVER TAKE THE BUSH OUT OF HIM p.s : یک هفته است که دو نفری بیمارستان را اداره میکنیم دارم از خستگی هلاک میشم p.s.2: دچار خودسانسوری شدم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 13:39 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
خانه شماره 41 خیابان YOUNG محله HOUGTON ...ژوهانسبورگ...... اعلیحضرتا...زکی(ZEKKI) این خانه رضاشاه پهلوی است که با یکدرجه تخفیف از جزیره موریس به اینجا انتقال یافت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:5 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم اید روز باران...گردش یک روز دیرین... خوب وشیرین... اخ...وطن...چقدر دلم برات تنگه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 22:0 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
کاش زندگی را زندگی میکردیم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:20 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
موقع سال تحویل مه غلیظ صبحگاهی دید را مشکل میکردولی اولین اشکهای سال جدید راهشان را خوب ردیابی کردند. چشم و دلتان به لبخند خداوند متبرک باد.نوروزپیروز......زیبایی پیام یکطرف و خوشحالی وافر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 10:36 توسط فریبا
|
|
||