تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
چهارشنبه سوری.....
امشب تهران عزیزم شهر جنگ زده است. وای که چقدر دلم براش تنگه.
ساعت ۶ از بیمارستان امدم برق رفته بود و تاریکی خانه تاریکی دلم را مضاعف کرد...
کاش میشدامشب فقط " غر " بزنم...از بدجنسی و از زیر کار دررفتن همکاران بیخیال...از کار زیاد...
از تنهایی... از هموطنان هموطن فروش...از....از...از......ولی!!!

قراراست همه ایرانیها چه مهاجر چه مقیم پنجشنبه شب در رستوران ایرانی"صحرا" در ژوهانسبورگ
جمع بشوند و قدم نو رسیده ۱۳۸۷ را جشن بگیرند... منم قراراست پنجشنبه مریض شوم تا بتوانم به جمع بپیوندم و همه با مشکلاتشان سرم خراب شوند.

امیدوارم امشب را سلامت به پایان برسانیدوکلی به همه خوش بگذرد.
چند سال پیش شب چهارشنبه سوری بیمارستان فارابی تهران کشیک بودم فقط همین را بگویم که
تا صبح سر پا بودیم و چشمها بود که پانسمان میشد ..بخیه میخورد...و با کمال تاسف تخلیه میشد.

سال نو همه مبارک...تعطیلات خوش بگذرد...و۱۳۸۷ بهترین سال برایتان باشد...انشاالله...
تا سال دیگر خدانگهدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:54  توسط فریبا  | 

چند عکس از اکواریم "دو اقیانوس" در شهر کیپ تاون ...افریقای جنوبی.
۸ ژانویه ۲۰۰۸.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:5  توسط فریبا  | 

 

تا خودکار بیک را دستم میگیرم رژه شروع میشود....
اما اینبار فطاری را میبینم ...همسفر اهنین من...بارها شاهد اشکهایم بوده...
سردرگمی هایم را دیده...گاهی خنده هایم را....چقدر اشک و اه و ناله میبرد کلی نذر و نیاز
و این سالها کلی دانشجو...سنگین میرفت اما همیشه سروقت میرسید...اذان صبح...حرم....

از من بگو یادت هست شبهای اول نمی توانستی از صدای چرخ وریل بخوابی؟ میگفتم....
این لالایی من برای توست وبعدها فهمیدی که راست میگفتم خودت یکبار گفتی..شبهای دور
از تو خوابم نمیبره به این لالای خو گرفتم...یادت هست چقدر مسافرانم در کوپه ات را با دردهای
واقعی و مجازی میزدنند....یکسال با من امدی ورفتی..ایا رسیدی؟؟...اسمش را
بگذار"قصه های قطاری"جالب میشه....سوت بلندی کشید..چشمانم را باز میکنم سیمرغ اهنین را میبینم که در ستاره باران لوت پیش میرود و از ته دل و خالصانه میگوید :
السلام و علیک یا.....

گروهی را میبینم که بطرفم می ایند...خدای من همه هستند...هر کدام از یک گوشه این کره
خاکی از ۵ قاره با زبانهای مختلف.از بعضیها سالهاست خبری ندارم....از  DOW  بگو....
سالن تشریح....کلاسهای پاتولوژی...اناتومی...از خوابگاه....امتحانات...جشن پایان سال.....
۷ سال با هم بودیم خوشیها...غمها...دلتنگیها...از ما بگو هر کدام یک کتابیم.

"امانویل" همه را کنار میزند.از من بگو من که تا ده روز پیش اینجا بودم.یادت هست چقدر
دعوا کردی چقدر نامه نگاری کردی تا من را منتقل کنی اسایشگاه روانی BELFAST .....
حالا که رفتم بگو...هیچ خاطره ای نداشتم...هیچ گذشته ای...فقط یک مادر...کجا؟انهم
یادم نبود.بگو وقتی توی خیابان پیدایم کردند چندین روز بود که حتی لقمه ای نخورده بودم..
گفتی: مستقیم حمام و کف حمام پر شد از کرمها یی که به جانم افتاده بودند...گفتی سرش
را از ته بتراشید پر از شپش است..چه سبک شدم...یادت هست هر روز خودت زخمهایم را
پانسمان میکردی.اما زخمهای پنهانم چه؟ من که یادم نبود ولی حتما زخم پنهان داشتم.
همه دارند حتی خود تو.......
حیف شد حتی نتوانستم ازش عکسی بگیرم.

عکس....تمام دو سه هفته اخر را فقط عکس میگرفتم.از همه کس و همه جا...یادش بخیر...
چقدر توی اورژانس حمیدیه با بچه ها مدل به مدل عکس گرفتیم.........................................

خاطرات......خاطرات....
گیج شده ام خودکار بیک را روی کاغذ سفید میگذارم.
چشمانم را میبندم یاد اسکارلت اوهارا می افتم...فردا مینویسم .....فرذا........

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 14:32  توسط فریبا  | 

تمام یکشنبه را یا خوابیدم یا فیلم نگاه کردم.....از دولت سر برنامه ریزیهای خردمندانه دولت ضد اپارتایت
وکمبود پزشک کلی اضافه کشیک خوردم.
جمعه شب تا ۲ صبح با اینکه چشمانم از فرط خستگی باز نمیشد نتوانستم بخوابم.اقایان و خانمهای ازاده
میهمانی داشتند. خانه پشتی خانه ام محل پایکوبی و مستی و رقص بود برای چند تا از پرستارها goodbye  party گرفته بودند.
چند بار فکر کردم  :  الان پا میشم میرم دادو هوار راه میاندازم که بابا اینجا بیمارستان است نه دیسکو پدرتون
تمام هفته سخت کار کردم بگذارید کمی استراحت کنم..دیدم سنگ و چوب و بطریهای خالی است که پنجره خانه ام را هدف گرفته بعد هم خودم را....ترسیدم.. فقط همین را کم داشتم...بی خیال شدم.
سعی کردم تمرکز بگیرم.. به طبیعت فکر کنم..به روزهای خوب..به ایران..اتوبان سواری از زیر پل پارک وی
تا دوربرگردان پل مدیریت زیر باران نم نم...کوهنوردی چهارشنبه ها...املت تو استراحتگاه ازغال چال...هفت حوض...رستوران پاکوپا...خلاصه نمیدونم اینها خوابم کرد یا مهمانی تمام شد.
لابدخوابهای خوبی میدیدم چون وقتی تلفنم زنگ زدبا چشمان بسته گوشی را برداشتم و به فارسی گفتم..بله.....
سکوت چند ثانیه ای از اون طرف گوشی و....Dr  fariba...به خودم اومدم ..yes..صدای پرستاراورژانس بود...یک بیمار توی اورژانس داریم که....حرفش را قطع کردم : من کشیک دوم هستم مگر جراحی داریم؟ ....نه ولی.....خلاصه کلام.....اقای دکتر کشیک اول وقتی مشغول قر دادن!! وپایکوبی در مهمانی بوده..خانه اش را خالی کردندو حالا با پلیس مشغول تفحص است و خواهش کرده من مریضش را ببینم..........ساعت چنده؟ ۴:۳۵ صبح..
به سختی بلند شدم لباس پوشیدم. گفتم از توی حیاط بیمارستان برم تا هوای خنک صبحگاهی بیدارم کند.
پایم را که از خانه گذاشتم بیرون بانگ خوش  " اشهدوان محمدا رسول الله " از بلندگوی مسجد هندیها.. حسابی سرحالم اورد و چشمانم نمناک شد........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:58  توسط فریبا  | 

اینجا دماغه  " امید نیک " (CAPE OF GOOD HOPE) جنوب غربیترین نقطه افریقا

و محل تلاقی دو اقیانوس هند و اتلانتیک است. به رنگ سبز ابهای اقیانوس هند و رنگ ابی

ابهای اقیانوس اتلانتیک توجه کنید.

فاصله این نقطه تا قطب جنوب حدود  ۶۰۰۰ کیلومتر است.

ولی چرا بهش میگن "امید نیک " ؟؟

یک هلندی بنام  JAN VAN RIEBEECK   (یان فان رییبک ) در سال  ۱۸۵۲ هوای اکتشاف

سرزمینهای جدید به سرش میزنه و از این نقطه وارد افریقای سیاه میشه.

و به میمنت و مبارکی این نقطه رو نامگذاری میکنه.

حالا چقدر این  امید نیک بارور شده رو باید از تاریخ پرسید.

 

 

تاریخ عکس: ۶ ژانویه ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 13:53  توسط فریبا  | 

 

داشتم فیلم "خداحافظ بافانا " را نگاه میکردم دیدم حیفه چیزی در موردش ننویسم.

فیلم از نلسون ماندلا میگه و افسری بنام جیمز گرگوری که بیش از ۲۰سال زندانبان او بود.

نکته جالب اینه که وقتی ماندلا بعد از ۲۷ سال از زندان ازاد شد اعلام کرد :

                                            FORGIVE  AND  FORGET                                                    

و تمام کسانی که عامل شکنجه و عذاب اون سالهاش بودند را بخشید.

از مردمش هم خواست که حکومت جدید را برپایه بخشش و زندگی مسالمت امیز در کنار هم بگذارند.

سیاه  سفید و دورگه در کنار هم  NEW  SOUTH AFRICA  را ذر سال ۱۹۹۴ بنیان گذاشتند.

 

الان بعد از گذشت ۱۴ سال خیلی داستان عوض شده همه مادیبا (ماندلا) را دوست دارند اما دیگه

کسی از عقاید او صحبت نمیکنه  حرقهاش از یاد رفته شاید هم سانسور!!!! شده.

اون همه شکنجه سختی و تحقیر برای این ؟؟

ایا این مملکتی که شاهدش هستیم رویای روزهای تنهایی مادیبا در زندان جزیره رابین بود؟؟؟

 

                           p.s : ترا من چشم در راهم.........

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 0:33  توسط فریبا  | 

 

امروز درست ۵۴۶ روز است که از امدن من به اینجا میگذره.

نمیدونم بگم زود گذشت یا دیر اصلا مگر مهمه که طولش چقدربود؟ عرض مهمه که باید بگم به

اندازه عرض دریای خزر چیزهای عجیب و غریب دیدم.فرهنگ این مردم..رسم و رسوماتشون..

مدل زندگی کردنشون...خلاصه که شنیدن کی بود مانند دیدن.

بعضی وقتها فکر میکنم " خدا هم قربونش برم هیچکارش که مثل ادمیزاد نیست" (خداییست)مثل اینکه سرنوشت من را فقط با غربت سرشته و اینکه خدمت رسان عجیب ترین خلقش باشم.

یک ایرانی(که اصلا در کشور خودش ایدزی نداره!!!!) از هزاران کیلومتر دورتر بیاد اینجا وبراشون توضیح بده که " بابا جون ایدز داره بیداد میکنه به خودتون رحم کنید "

ولی جواب بشنوه که " این فرهنگ ماست ". واقعا فرهنگ رو کی میسازه؟ کسی غیر از خودمون؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 21:48  توسط فریبا  | 

عکس رو دیشب گرفتم.یک غروب تابستانی در نیمکره جنوبی.

چرا همیشه غروب ما رو یاد تمام شدن و رفتن می اندازه ؟

خورشید که دوباره طلوع میکنه.

کاش همیشه در پی غروبهامون...طلوعی.....باشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 22:43  توسط فریبا  | 

سلام به همه دوستان..... به یاری خداوند اغاز شد این دفتر.

درکنارم بمان شب زود از راه میرسد

هوا هر دم تاریک میشود. خدایا در کنارم بمان

وقتی دیگر یاوران در می مانند و راحتی از ما می گریزد

ای یاور بی یاوران      تو در کنارم بمان

سرود تمجیدی که چارلی چاپلین در مدرسه هالوود می خواند.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 13:23  توسط فریبا  |