تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
پای در راه دارم....سفر در پیش است.
و... افسانه های کوچک بودن چه زیباست...

تا بعدها................

 

P.S...ببخشید نتوانستم جواب کامنت ها را بدهم...مشکل از بلاگفا بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 19:11  توسط فریبا  | 

چشمانت را دیدم...
و بی اختیار اشکم جاری شد...گریستم...گریستم ...برای آن واپسین نگاهت ...  
عزیزکم به چه مینگریستی در آن آخرین ثانیه ها؟... من "ناباوری" را در نگاهت خواندم...
 
نمیدانم چه فریاد میزدی...
اما نازنین هر چه میگفتی جوابش گلوله نبود...جوابش اینهمه کینه نبود...
گلوله در سینه تو نشست و دردش در قلب ما...دلم به درد آمد ...دلم گرفت...دلم سوخت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 19:7  توسط فریبا  | 

نبودم...درخود بودم...در اعماق وجودم جستجو و کنکاشی داشتم بسی ژرف...نه اینکه افسرده و
غمگین باشم ...نه ...بعکس روزهای خوبی را میگذرانم به لطف دوستان جدید و واحد درسهای تابستانی که برایم تازگی خاصی دارد و شوق آموختن را مثل روزهای مدرسه و دانشکده پزشکی در وجودم بارور کرده است.
آمار میخوانم...وقتی همراه 70 شاگرد دیگر از هر رنگ و نژاد و سن و سالی پشت میز یادگیری
نشتسته ام میبینم که از همیشه مشتاقترم...وقتی پس از سه ساعت کلاس به پایان میرسد همه
خسته اند ساعت 9 شب را نشان میدهد ولی در کمال تعجب خودم...میبینم که هنوز هم میتوانم بیشتر بیاموزم.
سالها از این میز و نیمکت دور بوده ام ولی انگار هیچ فاصله ای بین ما نبوده مثل دو یار دبستانی باز یکدیگر را یافته ایم...لذتی میبرم صد چندان.

زمان برد...زمان برد تا به اینجا برسم...بعد از سالها کار کردن...بخصوص آن کار طاقت فرسا و پر از فرازو
نشیب در افریقای جنوبی احساس شدید بیهودگی کردن دست از سرم بر نمیداشت...اینکه فقط سر کلاس بنشینم برایم کافی نبود...تمام مدت در فکر صف بیماران بیمارستان " کارولینا" بودم و اینکه چگونه 28 ماه فکر و ذکرم آنها بودند و چه درسهایی به من آموختند و هنوز هم میاموزند...با اینکه هزاران کیلومتر
دورم.
دیروز " ای-میلی" از دوست نازنینم " نیلیا" از کارولینا داشتم...حاوی یک نامه به زبان" زولو "و ترجمه انگلیسی نیلیا در پایین صفحه....نامه ای از یکی از بیمارانم JACUB ... جیکوب مردی حدود 29-30 ساله
که وقتی با آمبولانس به بیمارستان آورده شد در حالت کما بود...جیکوب ایدز دارد...و آنزمان هنوز تحت درمان ضد ایدز نبود...بیشتر از یکماه بستری بود...از جزئیات بگذریم...بعداز مدتی روی ویلچر از بیمارستان مرخص شد ولی هر ماه برای گرفتن دارو میامد و فقط میخواست مرا ببیند...
ماه دوم یا سوم در حالیکه با دو عصا راه میرفت وارد اتاقم شد و مادرش دستم را فشرد وگفت که جیکوب
چقدر هیجان داشته که من او را روی پاهایش ببینم... "دوست من " خطابش میکردم...

جیکوب نوشته بود :
دکتر فریبای عزیز...هر ماه میایم ولی تو اینجا نیستی.پرستار پینار میگوید دیگر برنمیگردی.من سر وقت
داروهایم را میخورم و حالم خیلی بهتر است البته میدانم که دیگر خوب نمیشوم ولی تو به من امید دادی
من و مادرم از تو ممنونیم.به من گفتند تو داری درس میخوانی در یک سرزمین بسیار دور...ما دلتنگ تو
هستیم...ولی من میدانم که تو دوباره برمیگردی حتی اگر من زنده نباشم که تو را دوباره ببینم.
در درسهایت موفق باشی            بیمار تو جیکوب

P.S ...از تمام دوستانی که در این مدت کامنت گذاشته اند و یا پیام خصوصی برایم فرستادند بسیار
         بسیار ممنون و سپاسگزارم...باشد که لایق محبت های خالصانه شما باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:28  توسط فریبا  | 

"شعور "م را ابرهای سردرگمی پوشانده...( البته اگر شعوری مانده باشد)...روزها و شبها از پس هم
میگذرند و بیشتر مرا در وادی زندگی سرگردان میکنند...روبرویم نشسته اما اینجا نیست شاید اصلا
هیچوقت نبوده ٬ من خیال میکردم که هست...من میخواستم که باشد...انگار در قاب آینه زندانیست...
این غریبه را نمی شناسم...او هم مرا نمی شناسد...نمیخواهم که اورابشناسم...از هم دوریم...از هم
بیزاریم..." غریبه" از تو بیزارم....بیزار......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:1  توسط فریبا  | 

اقیانوس آتلانتیک شمالی روز سیزده بدر 1388(همین چند روز پیش)

                          

این هم یک عکس از محل تلاقی آبهای گرم اقیانوس هند و آبهای سرد اقیانوس آتلانتیک جنوبی...
این عکس را از فراز  فانوس دریایی CAPE POINT در جنوب شهر کیپ تاون افریقای جنوبی گرفتم
ژانویه 2008

                       

 این نقطه که همان "دماغه امید نیک " است تا قطب جنوب حدود 6666 کیلومتر فاصله دارد.
به رنگ سبز آبهای اقیانوس هند و رنگ آبی آبهای آتلانتیک جنوبی توجه کنید.

این هم دو عکس از آکواریوم " دو اقیانوس " در شهر کیپ تاون....

                   

                  

یکجورهایی بی ربط به عکسهای بالا ...

ای عشق از آتش ٬ اصل و نسب داری
از تیره دودی ٬  از دودمان باد
آب از تو طوفان شد ٬ خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ٬ در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ٬ چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ٬ کاهی به دست باد
تنها تو میمانی ٬ ما میرویم از یاد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 16:33  توسط فریبا  | 

بابا جون به پیر به پیغمبر همه میدونن " نشخوار " کردن کار گوسفنده...." شخم " زدن هم کار گاو....
( بلا نسبت همه شما )
پس توی این سال نویی چرا اینقدر خاطرات گذشته رو نشخوار میکنی و شخم میزنی؟؟؟؟؟؟....
ای " اشرف مخلوقات ".......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 23:2  توسط فریبا  | 

                           

سلامی نو بر تمامی شما عزیزان ... شناخته و نشناخته....دیده و ندیده....

" سلام ایران " .... خانم" دریا دادور "تقدیم به شما

http://www.searchles.com/channels/show/3392

باشد که بپذیرید .....

            P.S .... گل عالم تموم شد کی میایی؟.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 15:43  توسط فریبا  | 

دو روز به سال جدید و عید مانده و من بجای خانه تکانی مشغول سروکله زدن با پروژه " انتقال خون "
هستم....سالهای زیادی عید و سال تحویل خارج از ایران بودم و تنهایی به سال جدید قدم گذاشته ام.
ولی امسال از همیشه بیشتر احساس غربت میکنم.....

سالهای دور معمولا برای گذراندن تعطیلات عید قبل از سال تحویل خودمان را به شهرستان محل اقامت
پدربزرگ پدریم میرساندیم تمام عمو و عمه ها هم می آمدنند....شب قبل از سفر من و فرهاد از ذوق
و شادمانی خوابمان نمیبرد ... فکر کنید تعطیلات همراه با 15-10 بچه شر و شور مانند خودمان...
تمام روزمان فقط به بازی میگذشت ... از تاب بستن به درختهای توت تا تارزان بازی و سرخپوست بازی
روی درختها ... دخترها بر سر نوبت تاب خوردن دعوا میکردند و پسرها ما را بازی نمیدادند چون مثل
آنها نمیتوانستیم از درختها بالا برویم ( گاهی هم میرفتیم )....گردو بازی هم که جای خودش را داشت
مادربزرگ از قبل برای تک تکمان سهمیه ای کنار گذاشته بود که معمولا در همان دو روز اول عمو کوچیکه
همه را ازمان میبرد ....

گاهی هم بارو بندیلمان را جمع میکردیم و میزدیم به صحرا ... روی آتش چای درست میکردیم ....
پسرها قارچ پیدا میکردند و با سیخهای چوبی آنها را کباب میکردیم .... عمو کوچیکه همیشه یک
تیر کمان دست ساز  و فرد اعلا همراه داشت تا مثلا از ما دفاع کند ....

شبها هم که با " اسم فامیل " شروع میشد و بعد به " شاه دزد " میرسید تا وقتیکه یکی از بچه های
لوس که دزد شده بود و " سبیل آتشین " توپی از جلاد دریافت کرده بود با گریه شکایت میبرد و
کاسه و کوزه ما را بر هم میزد چون مجبورمان میکردند که بخوابیم ... اما چه خوابی ...آنقدر حرف
میزدیم و میخندیدیم که صدای فریاد مادربزرگ بلند میشد ....

دو سه شب اول یکی از بچه های بزرگتر مبصر میشد تا ما مشق های عیدمان را بنویسیم و از شرشان
خلاص شویم....گاهی هم هر که زودتر مشق هایش را تمام کرده بود به یاری دیگران میرفت ....

به یکدیگر دیکته میگفتیم ... و از هم" کلمه و ترکیبهای تازه " را میپرسیدیم....اوج لذت وقتی بود که
دسته جمعی شعرهای کتاب فارسی را میخواندیم و داد بزرگترها را با سر و صدایمان در می آوردیم....
جدول ضرب هم که جای خودش را داشت....دو دو تا چار تا سه سه تا نه تا.......

"وسطی" گاهی مادرها را هم بر سر شوق میاورد و "یارکشی" شروع میشد.....اما " قایم باشک " که البته ما میگفتیم " قایموشک" در آن خانه بزرگ و پر از سوراخ سمبه لطفی داشت که نگو ....
" سیب" بیا "گلابی" نیا....

البته اینروزها که بچه ها " پیک شادی " حل میکنند و تعطیلاتشان پشت میز کامپیوتر و بازیهای جنگی
و بزن بزن میگذرد ... ما بچگی کردیم و این نسل هم بچگی میکند ... تفاوت از زمین تا آسمان است...

دیشب چهارشنبه سوری بود ... امیدوارم همه آن را بسلامت گذرانده باشند ... چندین سال پیش
شب چهارشنبه سوری کشیک بیمارستان فارابی بودم ... چه شبی بود آن شب ....تا صبح مصدوم و
مجروح میاوردند ...همه هم در اثر انفجار ترقه های دست ساز ...

امیدوارم سال بسیار خوبی در پیش رو داشته باشید ... وبرایتان آرزوی سلامتی و دلخوشی در سال
جدید دارم ... تعطیلات خوش بگذرد ... و 1388 برایتان سال رسیدن به آرزوهایتان باشد ....

خدا نگهدارتان تا سلامی نو....

       P.S .... امسال" نیکا " ی عمه اولین نوروز را بدون تنها عمه اش میگذراند ....

       P.S .... پارسال اینموقع در یکی از جنوبیترین کشورهای نیمکره جنوبی بودم ... و امسال در یکی
                  از شمالیترین کشورهای نیمکره شمالی... چه پیشرفتی از قطب جنوب به قطب شمال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:20  توسط فریبا  | 

دیروز هنگام رفتن به کلاس...آنقدر فکرم مشغول خاطرات گذشته و برنامه های آینده بود که یک
آقای ویلچرسوار به سرعت از کنارم رد شد  و از چراغ سبز عابر گذشت ....

ومن ماندم پشت چراغ قرمز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:29  توسط فریبا  | 

اشتباه نکنید... اینجا نه پیاده رویی در آسیا ست نه در افریقا.......نه گوشه خیابانی در تهران است
ونه حتی گوشه خرابه ای در میدان شوش و راه آهن و حتی حوالی آن.....

اینجا پیاده روی روبروی بیمارستان .... در شهر.... در کانادا است..                                                 برای سیگار کشیدن باید فاصله چند متری با نزدیکترین سقف داشته باشید......

هر وقت از اینجا که مسیر هر روز تا دانشگاه است رد میشوم....خانمها و آقایان (اکثرا کانادایی) را
میبینم که لیوان قهوه در درست در این سرما ایستاده و مشغول سیگار کشیدن در وقت نهار یا
استراحت خود هستند...(حالا این مدل سیگار کشیدن با اعمال شاقه چه لذتی دارد ...را باید پرسید)

چند روز پیش که هوا هم سرد بود و هم آفتابی این مسیر را طی میکردم که با آب شدن مقداری از
برفهابا این منظره روبرو شدم......لحظه ای مکث کردم نگاهی از روی تعجب و تاسف انداختم.....
یاد روزهای شنبه درکه افتادم که هر چه میرفتی بطری نوشابه خالی بود و پاکت چیپس.....ولی این
اولین بار بود که اینهمه فیلتر سیگار میدیدم....ناسلامتی اینجا کانادا است.....چند عکس گرفتم
ودر مسیر فکر میکرد م انگار ذات انسان با زباله سازی آمیخته است ......
( کلی هم با خودم خندیدم یاد آن خرسهای کارتونی افتادم که با چوپهای بلند خود و با کلی قر کمر
مشغول جمع کردن زباله ها بودند )

         P.S ...... دلم میخواهد یک تابلوی  "  شهر ما خانه ما  " برایشان درست کنم...

دیروز هوا کلی بهاری بود ...حتی من سرمایی بدون کلاه و شال گردن رفتم خرید ....و امروز.......
خودتان ببینید....


                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:12  توسط فریبا  | 

سالهای دور صدای "چنگ سحرآمیز" داستان حسن و خانم حنا من را جادو کرده بود....
بعد از این همه سال در این هوای سرد و برف و بوران باز جادو شده ام....

تا چندی پیش او را نمیشناختم...و صدای  چنگ سحر آمیز هم در پس خاطرات کودکی در آن عقب
عقب عقب ها گم بود و هر از گاهی با یادآوری داستان "حسن " جلوتر میامد ولی زیاد سراغش را نمیگرفتم...رفته بود ... با کودکی رفته بود.....اما حالا باز گشته تا برایم خاطراتی را زنده کند که سالها از مرگشان میگذرد....

" دریا دادور " خواننده سوپرانو... فرزند "چنگ سحر آمیز " است...(نسرین ارمگان)...که صدای جادوی اش
جادویم کرده....

                          

صدایش را چند روز پیش برای اولین بار شنیدم ولی نه یکبار که بارها و بارها ... صدای زیبا بسیار
شنیده ام ولی صدای " دریا " چون امواج دریا پر است از رمز و راز...صدایی فرشته سا ...خالص و ناب.
خواننده جوانی که مایه افتخار ایران است ....

" تهمینه " رستم و سهراب ...لوریس چکنواریان ... از " کوچه " فریدون مشیری میخواند و....
"یاد من کن " بانو دلکش ... از " دو تا چشم سیاه " بیژن مفید میگوید تا " آرشین مالالان " ... از 
شمال ایران میبردتان تا "بیرجند" ....   

    P.S .... تنظیم آهنگها را اکثرا خودش انجام میدهد و چه زیبا و استادانه موسیقی شرق و غرب
              را با هم در می امیزد ...

    P.S .... شنیدن موسقی و ترانه های فولکوریک ایران با صدای " دریا دادور " لذتی دو چندان دارد.
 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 4:6  توسط فریبا  | 

هشت صبح روز یکشنبه هنوز خواب بودم ( البته تقصیر بنجامین باتن بود )...صدای آژیر ضد حریق
بیدارم کرد...گفتم ولش کن مثل دفعه قبل نیم ساعت باید توی سرما بایستیم تا آژیر را خاموش کنند
و اجازه بدهند برگردیم بالا....سعی کردم صدای آژیر رانشنوم و بخوابم.....
یکدفعه دیدم در را میکوبند از جا پریدم رفتم جلوی در .....خواب الود بودم ولی دیدم تمام راهرو پر است از دود و همسایه ها همه در حال دویدن و فرار از پله ها ( که در ته راهرو و کنار اتاق من است ) 
یک دختر تا من را دید گفت زود باش فرار کن.....
برگشتم توی خانه با یک دست لباس عوض میکردم با یک دست پاسپورتم را برداشتم و کیف پول
شاید تمام اینها چند ثانیه طول کشید....کفشهایم را گرفتم دستم و توی آن بلبشو در آپارتمان را از روی عادت قفل کردم....چند طبقه که از پله ها رفتم پایین نشتستم روی پله تا کفشم را بپوشم...
بالاخره از در عقب ساختمان خارج شدم ....که با چهره خندان یلدا ( از سرزمینهای شمالی )مواجه
شدم....سلام و علیک میکردیم که یکی از پسرهای ساختمان یک پاسپورت داد دست یلدا و گفت
این مال شماست؟..... که البته مال من بود زمانی که نشستم تا کفشم را بپوشم پاسپورت
که دستم بوده را جا گذاشتم......فکر کنید فقط یک مدرک برداشتم که از آتش در امان باشد آن راهم جا گذاشتم روی پله ها.....
خلاصه ماشینهای آتش نشانی هم پشت سر هم میرسیدند.....از منطقه " اکشن " دور بودیم
همراه یلدا و آقای همسرشان ساختمان را دور زدیم و آمدیم جلوی در اصلی.....تمام ساکنان جلوی
ساختمان بودند بعضی هاکه با پیژامه و دمپایی و ربدوشامبر توی اون سرما....من هم سعی میکردم عکس بگیرم....هم از سرما میلرزیدم هم میترسیدم بگویند چرا عکس میگیری.....خلاصه کلی
خندیدیم نه به دیگران بلکه به شرایطی که خودمان میساختیم...... همه میلرزیدند و مدام پناه میبردند به یک گوشه که لااقل ار شر باد در امان باشند که مانند شلاقی از یخ به سر و صورتمان میزد

با یلدا رفتیم از کافی شاپ سر کوچه قهوه بخریم تا کمی گرم شویم که دیدیم توی کافی شاپ جای
سوزن انداختن نیست....شده بود پناهگاه برای سرمازده ها.....
خلاصه آقایان خوش تیپ و خوش هیکل آتش نشان بعد از یک ساعت و نیم منبع آتش و دود را از
" شوت آشغال " دانستند و با گذاشتن پنکه های مخصوص سعی کردند راهروها را از دود پاک کنند....
بعد به ما اجازه دادند برگردیم توی ساختمان.....در آپارتمان را که باز کردم فقط دود بود و دود و بوی
دود اشغال سوخته هم که تمام ساختمان را گرفته بود.....

جالبه که نوی این جریان فهمیدیم چه تعداد زیادی ایرانی در ساختمان زندگی میکنند....و جالبتر اینکه
وقتی قصد میکردی باهاشون سلام علیک بکنی رویشان را برمیگردانند....
کاش یک "جو" از همبستگی چشم بادامیها در ما ایرانیها بود با آن همه ادعای تمدن چندهزار ساله که خودمان را معطلش کرده ایم و فقط حرفش را میزنیم و" پز" ش را میدهیم.....

        P.S.....یادت بخیر " فردوسی " جان.....که گفتی "چو ایران نباشد تن من مباد".....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:39  توسط فریبا  | 

یکساله شدم .....من نه.....حضور من در این دنیای مجازی یکساله شد.
یکسال آمدم و رفتم....از شادمانیهایم گفتم... از دلتنگیهایم...از سفرها...از مشکلات روزمره ام
گفتم... درد دل کردم....آمدید...خواندید...پیام گذاشتید...

دوستانی یافتم چون آب روان....دوستانی که حتی مسیر زندگیم را تغییر دادند...
دوستی مقدس است...دوستان خانواده ای هستند که خود انتخاب میکنیم...شما خانواده من در این دنیای مجازی هستید.
هر که هستید...هر چه هستید...هر اعتقادی دارید ... هر چه را میپرستید....تا آزارتان به کسی
نرسیده دوست من هستید...

هر چه کردم نتوانستم نام وبلاگ را تغییر بدهم...تنهایی در افریقا دلیل بوجود آمدن این وبلاک شد...
افریقای جنوبی از تو ممنونم ... حتی از سختی ها وعذابهایی که به من دادی ممنونم...
از خداوند پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد....دلتنگت هستم و همیشه به یادت خواهم بود...

با این پست آغاز کرده بودم  :

یکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 13:23

    در کنارم بمان شب زود از راه میرسد
    هوا هر دم تاریکتر میشود..خدایا تو در کنارم بمان
    وقتی دیگر یاوران در میمانند و راحتی از ما میگریزد
    ای یاور  بی یاوران  تو در کنارم بمان.

سرود تمجیدی که چارلی چاپلین در مدرسه هالود میخواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 5:14  توسط فریبا  | 

فیلم انعکاس را تماشا میکردم...من را یاد خاطراتی از دور دست ها انداخت...با خود فیلم کاری ندارم 
چون نه منتقد خوبی هستم ونه مفسر ...

....... سالهای سال پیش اتاق VIP سفارت پاکستان - تهران :
نشسته ام منتظر برای ملاقات با سر کنسول پاکستانی...در همین اتاق دو آقای پاکستانی هم
منتظر ملاقات با سفیر هستند...نسبتا جوان.. شیکپوش ..با لهجه خوب انگلیسی امریکایی...
سر صحبت را باز میکنند و چند دقیقه ای را مشغول میشویم...

...... همان روز سالن انتظار سفارت :
خانمی جوان و مادرشان منتظر دریافت ویزا هستند...خانم جوان جلو میاید و سوالی میپرسد...
و بعد میگوید که همراه مادرش عازم پاکستان هستند برای دریافت ویزای امریکا و رفتن وحضور در
مراسم ازدواج خواهرش در لس آنجلس...کمی صحبت میکنیم و آرزوی موفقیت برای یکدیگر و خداحافظ

...... دو ماه بعد پاکستان :
با چند تن از دوستان اردنی در خیابانهای پایتخت در اسلام آباد گردش میکنیم...یکی از دوستان از ما
میخواهد حالا که نزدیک سفارت اردن هستیم ... کمی ان اطراف گشت بزنیم تا او به سفارت سری
بزند و برگردد...بگویم که اسلام اباد یکی از زیباترین شهرهایی است که تا کنون دیده ام...در حقیقت
شهر را درون جنگل ساخته اند...و همه جا پر است از درخت و گل و سبزه...قدم میزنیم ناگهان از دور
خانمی را میبینم که با تعجب و تردید مرا نگاه میکند و جلو میاید ... ایرانی است سلام و علیک میکنم.....
و آشنا ست اما به یاد نمیاورم از کجا....میگوید مرا در سفارت پاکستان در تهران دیده است ....دوباره
سلام علیک و روبوسی از سر آشنایی....میگوید که الان یک هفته است در اسلام اباد هستند و
هنوز کارشان انجام نشده است و بسیار ناراحت بود از جایی که در ان ساکن بودند گویی یک
"گست هاوس " خصوصی بوده که چند امریکایی سیاه پوست هم در ان ساکن بودند و بنا بر قوانین
ان مکان اتاقها از داخل قفل نداشتند و این بندگان خدا از ترس تا صبح بیدار میمانند و بسیار کلافه و خسته بودند و هم اینکه بسیار گران برایشان تمام میشده و انزمان حدود شبی 150 دلار میدادند....

فورا دست به کار شدم گفتم بروید وسایلتان را جمع کنید تا من بیایم....رفتم سر خیابان یک تاکسی گرفتم و برگشتم....بماند که چقدر با مسئول گست هاوس جر و بحث کردم تا توانستم پولی که این بندگان خدا نزدش داشتند را پس بگیرم و بدون پرداخت اجاره انروز " چک اوت " شان کنم...بعد هم
با نامه ای به صاحب هتلی که خودمان در " راولپندی " ساکنش بودیم فرستادمشان به آنجا.....
بعد از اتمام کارمان در اسلام اباد برگشتیم به راولپندی ( حدود نیم ساعت با اسلام اباد فاصله دارد )..
رفتم سراغشان خدا را شکر خیلی راحت و راضی بودند و بنابر عادت پسندیده ما ایرانیها کلی برایم
دعا کردند....از نظر هزینه هم تقریبا یک سوم ان مبلغ را میپرداختند....

...... دو روز بعد "لاهور "...
مهمان چند تن از دوستان در "لاهور" بودیم و فردای آنروز من باید حتما در" کراچی " میبودم.....
به ایستگاه راه آهن رفتیم برای خرید بلیط هر چه این در و ان در زدیم نتوانستیم بلیط تهیه کنیم و
بلیط هواپیما نبود و اصلا امنیت نداشت با اتوبوس برویم....توی سالن راه اهن نشسته بودیم و بسیار
هم ناراحت و نگران بودم که حالا چکار باید بکنم چون فردای آنروز باید حتما " کراچی " میبودم.....
از شما چه پنهان اشکها آماده جاری شدن بودند.... آقایی  پاکستانی جلو آمد و سلام کرد ...جواب سلامش رابه سردی واز سر سیری دادم...پرسید مشکلی هست ... حوصله جواب دادن نداشتم ...
گفتم بله برای کراچی بلیط گیرمان نمی اید ... پرسید مگر چند نفر هستید؟...داشتم عصبانی میشدم
که حالا این چه میگوید توی این اوضاع....گفتم 5 نفر... گفت باشید تا برگردم.....
10 دقیقه بعد برگشت با 6 بلیط به مقصد کراچی برای چند ساعت بعد...نمیدانستم چه بگویم...
نگاهش کردم...گفت نشناختید؟... من دو ماه پیش شما را در اتاق VIP سفارت پاکستان در تهران دیدم..
و گفت که مهندس ناظر ایستگاه راه اهن لاهور است....

    P.S .... فقط همین...

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:47  توسط فریبا  | 

نیم ساعت از نیمه شب گذشته...فردا امتحان" میدترم" دارم...(درست تر بگویم امروز)...
بعد از این همه سال باز هم اسم امتحان چهار ستون بدنم را میلرزاند...چرا؟...

قرار امتحان به اینصورت است که خانم دکتر پترسون ساعت 9 صبح سوالات امتحان را برای نفر به
نفر mail میفرمایند و ما هم 24 ساعت وقت داریم تا جواب سوالات را برای ایشان mail بفرماییم...

آخه یکی نیست به من بگه : اینم استرس داشتن داره؟....چیکار کنم دست خودم نیست...
عادت کردم از امتحان بترسم...عادت کردم حتی اگر درس هم نخوانم تا یک و دو صبح بیدار باشم...
تازه تا صبح هم کابوس امتحان ببینم.......چرا؟...

P.S....خداوند پدرومادر...مادر مهربان را بیامرزد که در آخرین لحظات مقداری گل گاوزبان و سنبل طیپ
را برای اینچنین مواقعی همراهم کرد....

P.S.....خداوندا یاریمان کن از امتحان زندگی سربلند بیرون بیاییم......
پلیز الکارنامه من ید راست و المیزان بالاعمال نیک ثقیل باد.....امین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 8:17  توسط فریبا  | 

به بهانه مجادله ای مباحثه نما با یکی از دوستان شفیق......!!!

در زندگی......

منتظر باش......اما معطل نباش..
تحمل کن........اما توقف نکن..
قاطع باش.......اما لجباز نباش..
صریح باش......اما گستاخ نباش..
بگو...:  آره       اما......نگو.....: 
حتمأ..
بگو...:  نه        اما......نگو.....:  عمرأ..

 

P.S..... یک آن شد آن عاشق شدن
           دنیا همان یک لحظه بود
           آندم که چشمانت مرا
           از عمق چشمانم ربود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 18:45  توسط فریبا  | 

حدود 200 و اندی سال پیش  یکشب MUGODO  رییس قبیله ...در خواب دید که نیاکانش با او صحبت
میکنند و به او دستوراتی دادند که صبح فردا آنها تمام و کمال به انجام رسید و دستورات چه بود؟؟

MUGOBO  تمام پسرانت را از میان بردار آنها وارثان خوبی برای تو نیستند وارث تو دختری خواهد بود
که از "تو و دخترت باشد"......با قدرتهای فراوان...
تمام پسران کشته شدندو دختر بزرگ موگوبو  از او باردار شد اما فرزند اول پسر بود ...او هم به جمع
دیگر پسران خانواده پیوست و فرزند دوم دختری بود که پدرش همان پدربزرگش بود.....

دختر را به اعماق جنگل برده و به او تعلیماتی دادند که چگونه باران بسازد هچکس بغیر از افراد خاص
اجازه دیدن او را نداشتند.....MASELEKWANE اولین MODJADJI (موجاجی) بود که بعبارتی  اولین
" ملکه باران "......

MODJADJI اول... تاجگذاری کرد ودر سال 1855 برطبق آیینی مذهبی خودکشی
کرده و دخترش موجاجی دوم جای او را گرفت....

ملکه فقط میتوانست از افراد خانواده سلطنتی باردار شود و اجازه ازدواج با انها را هم ندارد....در حقیقت
ملکه حتی در انظار عمومی ظاهر نمیشود و فقط اعضای خاص میتوانند او را ببینند ....

ملکه هیچوقت ازدواج نمیکند بلکه همسرانی دارد که از او مراقبت میکنند و این همسران خانمهای
خانواده سلطنتی هستند و پیش آمده که ملکه بعدی ار میان فرزندان دختر آنها انتخاب شده.....میگویند
ملکه باران قدرتهای خاصی دارد که با آن ابرها را جابجا کرده و حتی عده ای او را جادوگری قهار میدانند....

آخرین  " ملکه باران ".....یعنی موجاجی ششم .....MAKOBO نام دارد..........

اما قصه او متفاوت است.......

موجاجی پنجم مادربزرگ "ماکوبو "بود .... ملکه ای پایبند به تمام رسم و آیین قبیله
و از دوستان صمیمی نلسون ماندلا ( اوایل دوستی حتی او حق دیدن مستقیم
ملکه را نداشت تا اینکه صمیمیتر شدند و حتی ماندلا یک ماشین به او کادو داد تا بتواند براحتی از قبیله به قصرش برود ).....دختر ملکه یعنی مادر ماکوبو دو روز قبل

ازمادرش فوت کرد و تاج به ماکوبو رسید اما از فوت مادربزرگ تا تاجگذاری او دو سال زمان برد......بالاخره  موجاجی ششم در تاریخ 16 اوت 2003  در 25 سالگی ملکه شد ......اما...

ماکوبو بسیار مدرن بود(این یکی از دلایل عقب افتادن تاجگذاری بود) تحصیل کرده بود ...رانندگی میکرد ...با موبایل صحبت میکرد...و در آخر هم عاشق شده بود.....
دو فرزند از مردش داشت که از اعضای خانواده سلطنتی نبود....و حتی بچه ها از
طرف اعضای کانسل قبییله پذیرفته نشده اند......بخت با ماکوبو یار نبود و بیمار شد
و در بیمارستان بستری....(بعضی اعتقاد دارند قلب شکسته بود چون مردش را از
دیدارش محروم کرده بودند).....هر چه که بود ماکوبو در 20 ژوئن 2005 در سن
27 سالگی در بیمارستانی در پیترزبورگ.. لیمپوپو در گذشت....

افراد قبییله با تمام اختلافات عقیدتی اما ماکوبو را بسیار دوست داشتند...و مرگش
ماهها عزای عمومی در تمام منطقه و 150 روستای این قبیله بزرگ داشت.......

یک برنامه مستند در این مورد از تلویزیون میدیدم... و هنوز وقتی افراد قبیله از او
صحبت میکردند....بسیار متاثر میشدند.....و حتی گریه میکردند...

در حال حاضر برادر ماکوبو جای او را به عنوان شاه موقت گرفته است تا دختر وی که
شاید موجاجی هفتم باشد.....در 21 سالگی به سلطنت برسد....

منطقه MODJADJI KLOOF بسیار زیبا و سرسبز است با باران همیشگی.....این منطقه تا قبل از حکومت ضد آپارتایت به روی مردم عادی بسته بود و از طرف افراد قبیله و دولت محافظت میشد....

در حال حاضر بحث در این است ...که آیا داستان" ملکه باران "رو به پایان است؟؟....

 فکر میکنید رازی است بین وجود بزرگترین باوباب دنیا در این منطقه و ملکه باران؟؟....

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 18:26  توسط فریبا  | 

ایالت " لیمپوپو " در افریقای جنوبی ایالت درختان باوباب است...یادتان است چقدر گل سرخ شازده
کوچولو به ان درخت باوباب سیاره حسودی میکرد؟...

این درخت باوباب بزرگترین و قدیمیترین باوباب روی زمین است ( به تائید گوگل ایرت )...
این درخت 6000 سال عمر دارد درسته شش هزار سال بعبارتی مسنترین موجود روی زمین است....

وقتی آن را از نزدیک دیدم عظمتش من را متعجب کرد...باورتان نمیشود چقدر بزرگ و زیبا بود...تنه درخت
تقریبا سه شاخه بود با قطر بسیار زیاد شاید اگر بخواهیم دور آن را دیوار انسانی بکشیم به بیش از
50 نفر نیاز باشد....چند دور دورش چرخیدیم و بعد با دوستان تصمیم گرفتیم آن را فتح کنیم و از یکی
از تنه های منشعب بالا رفتیم ...موقع بالا رفتن اصلا حس بالا رفتن از درخت را نمیکردم مانند آن بود که
از یک صخره بالا میروم بافت درخت در گذر زمان مانند صخره ای سخت شده است...
دقایقی با دوستان روی یکی از شاخه های بلند آن نشستیم تا دنیا را از روی بزرگترین باوباب دنیا
نظاره کرده باشیم.....

جالب اینکه داخل این درخت بطور طبیعی دارای سه اتاق است که آنها را بصورت موزه درآورده اند...با
تعدادی چراغهای کم نور ...هنگام عبور از اتاقها باید سرت را کمی خم کنی و بسختی از شکافها بگذری...



اینهم داخل اتاق اصلی ...

این باوباب در منطقه ای واقع شده است بنام  MODJADJI ...موجاجی...در شمال ایالت لیمپوپو.....
بسیاری از اهالی افریقای جنوبی هم این منطقه را بخوبی نمیشناسند زیرا این منطقه تا قبل از سال
1994 که حکومت عوض شد منطقه ممنوعه بود متعلق به قبیله  BALOBEDU ...بالوبدو....
واما داستان این قبیله :

عقاید این قبیله و اعتقاداتشان برمیگردد به حدود دویست سال پیش...ریئس این قبیله درحقیقت ملکه آنهاست
و این ملکه یک ملکه معمولی نیست بلکه "ملکه باران "است ... با دعاها و رسوماتی که ملکه بجا
میاورد باعث نزول باران و کشت و زرع خوب میشود ... ملکه از احترام بسیار بسیار بالایی در حد یک
قدیسه برخوردار است ...

ادامه دارد..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 6:41  توسط فریبا  | 

میگن " هرکجا روی آسمان همین رنگ است "....اما آیا واقعا هرکجا بری آسمون همین رنگه؟؟...
من میگم نه... این آسمون دل ماست که همه جا یک رنگه....خواه توی افریقای سیاه باشی....
خواه توی کانادای سفید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 5:19  توسط فریبا  | 

از جنوب جنوب به شمال شمال....
دو هفته در ایران چون برق و باد گذشت ... حتی نتوانستم " نیکا " ی عمه را درست وحسابی ببینم...

دو سه ماه گذشته را مدام در استرس و بدو بدو بودم... بالاخره افریقای جنوبی را بعداز دو سال و پنج ماه
ترک کردم... باخاطراتی به شیرینی روزهای کودکی و خاطراتی به تلخی دردسرهای بزرگسالی...

افریفای جنوبی از تو ممنونم که این همه درس به من آموختی... اینهمه تجربه کاری و اینهمه درس زندگی....بیخود نیست که میگویند " بسیار سفر باید تا پخته شود خامی " البته بگویم سفر داریم تا
سفر.....من همیشه خودم را آدم با تجربه ای میدانستم چون تقریبا از 20-19 سالگی در سفرم.
ولی به جرات میگویم این سفر تجربه بسیار نادری بود که تعداد اندکی میتوانند به ان دست یابند....

روزهای آخر اصلا حال خوشی نداشتم کارها به هم گره خورده بود و اعصابی برایم نگذاشته بود....
از طرفی هم ترک دوستانم دلتنگم میکرد ( لااقل دوستان ایرانی را امیدی به دیدنشان دارم) ولی
دوستان دیگرم " نیلیا " " پرستار پینار" و بخصوص دختر نیلیا "ری یتا " که خدا آگاه است که دوباره کی
بتوانم ببینمشان....

شاید عجیب باشد اما دل کندن از " پولو "هم خیلی برایم سخت بود در تمام این دو سال همدم عزیز
و یار شفیق و همراه سفرم بود... 45 هزار کیلومتر با هم سفر کردیم هیچوقت در راهم نگذاشت....
هیچوقت ساز مخالف نزد ... شاهد خوشیها و دلتنگیهایم بود ... هر چند که میدانم جایش خوب است
اما دلتنگش هستم ...خیلی...

p.s...هنوز کلی داستان ناگفته از افریقا دارم....

p.s...نمیدانم حالا که در کانادا هستم باید نام وبلاگ را عوض کنم یا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:3  توسط فریبا  | 

سلام دوستان...مدتی است که فرصت نکردم به اینجا سر بزنم و یا حتی به دوستان عزیز... خیلی
گرفتار کارها هستم حتی مسافرت به ایران هم بخاطر همین مشکلات کمی عقب افتاده است...
بهرحال قول داده بودم از سفر اخیر برایتان بیشتر بنویسم......الوعده وفا حتی با تاخیر....

سنت لوشیا یک شهر کوچک و بسیار زیبای توریستی است در کنار اقیانوس هند....حدود 200 کیلومتر
شمال بندر " دوربان "....


برایتان از بازدیددهکده زولو گفتم...حالا ادامه:
دلتای سنت لوشیا از مکانهای معروف و دیدنی این شهر است البته دهانه دلتا چندین سال است
که بسته شده و چندین بار برای باز کردن ان تلاش کرده اند اما گویا کار ساز نیست و دوباره بسته
میشود... چرا نمیدانم... یکی از تفریحات..گردش در روی دلتا با کشتی است....ما هم برای ساعت
چهار بعداز ظهر یکی از روزها بلیط گرفته بودیم ...وارد جزئیات نشویم که بعد از خوردن چلوکباب و چرت
بعد از ان با کوشش فراوان خود را سر ساعت رساندیم .... یک کشتی تفریحی دو طبقه و زیبا با
تعدادی توریست و چند بچه شیطان که چندین بار بدم نیامد یک پیچشی به گوشهای مبارکشان
بدهم....تعدادی کروکودیل و اسب آبی دیدیم و همینطور پرندگانی با گونه های متفاوت البته از طبیعت
گیاهی زیبا هم لذت بردیم ....حدود دو ساعت روی اب بودیم و بهد از پیاده شدن هم ناظر رقص زولو
که تعدادی پسر بچه باز زیبایی انرا اجرا کردند.....

راهنما توضیح داد که ضخامت پوست اسب آبی بیشتر از 5 سانتیمتر است و طولش تا 7 متر هم میرسد
.... وزنش به بیشتر از 5 تن...باید ببینید که چقدر این حیوان غول آسا است.

P.S... امیدوار بودم عاشورا ایران باشم ...یکجورهایی دلم برای حال و هوای محرم در ایران تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 8:38  توسط فریبا  | 

در سفر اخیربه ST LUCIA (سنت لوشیا) در ایالت KZN (کوازولو ناتال) فرصتی پیش آمد که از یک دهکده
زولویی دیدن کنیم.....برنامه جالبی بود....وقتی از دروازه دهکده وارد میشوید در طرف چپ کلبه همسر
اول رئیس قبیله قرار دارد و در طرف راست کلبه همسران بعدی....و اینکه تضمین نیست که پسر اول
همسر اول رئیس بعدی باشد باید سانگوما ها بنشینند و طبق پیشگوییها و حالات ماه و خورشید و
البته مسائل ضروری دیگر رئیس بعدی را انتخاب کنند......
بعد از ورود و خوش امدگویی از طرف جوانان قبیله راهنما شروع کرد به توضیحات جالب دیگر....
یک دختر زولو باید حتما حصیربافی بلد باشد تا بتواند همسریابی کند چون ضروری است که برای تمام افراد خانواده داماد یک حصیر ببافد تا انها روی ان استراحت کنند......

کمی حصیربافی تمرین کردیم و بعد داخل کلبه بزرگی شدیم که برخی از وسایل زندگی و لباسهای
زنان و مردان زولو دران موجود بود....راهنما توضیحاتی داد و بعد از ما خواست که لباسها را بپوشیم...
خیلی جالب بود زنان زولو قبل از ازدواج لباس زیادی نمیپوشند و برخی از اجزاء و جوارح بدنشان نمایان است ولی بعد از ازدواج لباسها تغییر میکند و بدنشان را بیشتر میپوشاند!!!.....و لباس مردان بیشتر
شامل پوششی مانند دامن است که حتما از پوست حیوانات میباشد...کلی به یکدیگر خندیدیم و
عکس گرفتیم......
مرحله بعدی رقص زولویی بود که توسط تعدادی از جوانان اجراء شد ... و مارا هم مجبور کردند که بعضی
از حرکات را با انها انجام بدهیم....بماند که از خنده روده بر شده بودیم بخصوص بعد از دیدن فیلم ان
مراسم.....

مرحله بعدی دیدار با یک " سانگوما " بود .... خودشان میگویند " شفادهنده سنتی " ولی من میگویم
چیزی مثل جادوگر خودمان......
اکثر سانگوماهایی که دیده ام خانم بوده اند ...این هم یک خانم سانگوما بود که طبق قوانین ...چون
استاد بود صورتش را سفید کرده بود ( شاگردان صورتشات را رنگ قرمز میزنند)....
یک سانگوما از طرف نیاکانش انتخاب میشود چگونه ؟؟ در خواب و رویا به او الهام میشود که باید تحت
تعلیم قرار بگیرد.......
از مواد مختلف گیاهی دارو و معجون درست میکنند و به خورد ملت میدهند....بین خودمان بماند
پرستار پینار که سالها در ناتال زندگی کرده است میگوید : اینها اجزاء و بعضی جوارح اموات را میخرند
ویا میدزدند و بعد از خشک کردن انها را به صورت پودر دراورده وبا مواد دیگر که ریشه حیوانی ویا گیاهی دارد مخلوط کرده و داروهای مخصوص به خودشان را تهیه میکنند.....

معمولا سانگوما با روی زمین ریختن استخوان حیوانات مختلف و خواندن انها به شما میگوید که
بیماریتان چیست و درمانش چطور است....یا مثلا آینده شما چه میشود!!.....

اما سانگومای ما مدلش فرق میکرد......اول که وارد شداز درون تعدادی قوطی موادی را روی اتش
ریخت و دود و بوهای مختلف اتاق را پر کرد....بعد شروع کرد به ورد خواندن یا زمزمه کردن...به حالتی
بین رکوع و سجود چمباتمه زد و با وسیله ای مانند یک جاروی کوتاه روی زمین میزد و ورد میخواند...

راهنما توضیح داد که مشغول ارتباط برقرار کردن با نیاکان است چون عقیده دارند که نیاکان در زیر زمین
هستند و برای صحبت کردن با انها باید رو به زمین باشی......بعد سانگوما گفت اگر کسی سوالی دارد
و میخواهد از زندگیش بداند روبروی من بنشیند....اول یکی از دوستان و بعد من روبروی خانم نشستیم
نه اسممان را پرسید و نه اسم مادر و پدرمان را....فقط به زمین ضربه میزد و گاهی هم زیر چشمی
ما را نگاه میکرد و مرتب صحبت میکرد....یکی دو تا مطلب را جالب گفت ولی بقیه اش مانند فالگیرهای
خودمان بود ....خیلی خوشبخت میشوی و خدا دوستت دارد .. شمع روشن کن و و و ......
در آخر هم یک عکس دسته جمعی با خانم گرفتیم و خداحافظ......

P.S ... همه چیز را که نمیشود گفت......

P.S ...نقشهای روی دیوار اثر خون و پر مرغ و خروسهای اهدایی است.....

P.S ...جای شما خیلی خالی بود......

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 21:38  توسط فریبا  | 

سلام دوستان ... امروز کلی بدو بدو داشتم....میدونید چرا؟؟....

قرار آخر هفته موفقیت کامل بود ... تا یکماه دیگه من هم ساکن سرزمینهای شمالی میشم.....

از جنوب جنوب به شمال شمال ..... ویزای کانادا رو گرفتم ....

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 0:50  توسط فریبا  | 

یک هفته ای رفته بودم مسافرت به همراهی دوستان لیمپوپو.....حالا هم برگشتم و با اینکه خیلی خوش گذشت ولی هنوز حال وبلاگ بازی ندارم ... فردا باید برگردم سر کار ...

کلی عکس و مطلب براتون دارم از سفر به ST LUCIA  و پادشاهی SWAZILAND ...

آخرهای هفته هم یک قرار سرنوشتی ....

البته بگم که درگیر LOST هم هستم حسابی...... برمیگردم....

                        

P.S   برای سلامتی... خط عابر پیاده!!... که هم مرد از روش رد میشه هم نامرد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 17:46  توسط فریبا  | 

تعطیلات آخر هفته گذشته را رفته بودم NELSPRUIT دیدن چند تن از دوستان بسیار عزیز....
NELSPRUIT مرکز استان MPUMALANGA است و یکی از زیباترین شهرهای افریقای جنوبی....
از کارولینا حدود 150 کیلومتر فاصله دارد...و مسیر بسیار زیبا است...کلی عکس گرفتم البته در حال
رانندگی!!!....تفاوت دما بین ما زیاد است گاهی حدود 15-10 درجه گرمتر از اینجاست....
البته کارولینا حدود 1650 متری سطح دریاست و تقریبا تمام سال سرد... حدود یکی دو ماه کمی گرم میشود ولی باز هم شبها بخاری میچسبد....متعجب شدید...که افریقا و این حرفها؟؟؟
یادتان باشد اینجا افریقای جنوبی است و از قطب جنوب نه چندان دور.....

ابن هم چند عکس از مسیر....



عکسی از استادیوم در حال ساخت در مسیر که قرار است بازی یک چهارم نهایی جام جهانی 2010
در ان برگزار شود.....

درختهای FLAMBOYENT که شهر را  در بهار بسیار زیبا میکنند....

 

      P.S...برای سلامتی کرم خاکی!...نه بخاطر کرم بودنش...بخاطر "خاکی "بودنش....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 18:7  توسط فریبا  |