|
|
|
|
|
بگذرد این روزها و هفته ها و ماههای حرام.امید اگر نبود مرده بودم... شاید الان هم مرده باشم.زنده بودن که به نفس کشیدن نیست به بودن است مثل این است که نیستم. وقتی خورشد هست سر حالم وقتی بیماران را ویزیت میکنم زنده ام خسته ام اما هستم. تاریک که میشود طلسم میشکند نا امیدتر از دیشب تنهاتر از امروز فکر رفتن ... فرار... بیهودگی تلاش با شب میاید با صبح میرود...کاش جایی باشم که ایدز نباشد...CD4 در حد صفر نباشد...جواب تمام LP ها مننژیت مننگوکوکی نباشد...در شبهای کشیک100 تا بخیه نزنم...چاقو از قفسه سینه ادمها در نیاورم...بچه HIV مثبت بدنیا نیاورم...مریض END STAGE بستری نکنم که صبح مجبور به امضای گواهی فوت باشم.... لااقل کاش فرانسه بهتر میدانستم تا میفهمیدم این سه تا کنگویی و دو تا تونسی چه میگویند.... این رادیو فردا هم دل خوشی داره ها : دختری داره اقا....که توی چشاش هزار تا راز و نازه....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:21 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دو هفته شلوغی بود .... هنوز 6 روز مرخصی داشتم که اگر تا اخر june نمیگرفتم باطل میشد و از انجائیکه یک پزشک کنگویی دیگه امده و دو تا پزشک تونسی هم در راه .....و من بسیار بسیار خسته مرخصی را گرفتم وچند روز فقط در خانه استراحت کردم. یکی از همکاران ایرانی در ایالت" لیمپوپو " تماس گرفت و من هم تصمیم گرفتم چهار روز باقیمانده مرخصی را بروم لیمپوپو..........شنبه صبح حرکت کردم تا LOUISE TRICHART حدود 500 کیلومترراه بود. ظهر رسیدم....برنامه یک پیکنیک جنگلی بود.....4-3 خانواده بودند و بر و بچه ها ....و طبق پیک نیک های ایران کباب و جوجه کباب مهیا......با اینکه بعد از رانندگی طولانی خیلی خسته بودم ولی کلی خوش خلاصه سه روز مهمون بازی و از این خانه به ان خانه ...سه شنبه صبح حرکت کردم به طرف دهات خودم. لیمپوپو ایالت شمالی افریقای جنوبی است با مرکز POLOKOANE که البته قبل از 1994 پیترزبورگ بوده.. .....پنج شنبه..جمعه و شنبه کارگاه ارتوپدی داشتم در ERMELO خیلی مفید بود..
دریاچه لاسکوپ....
سد لاسکوپ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:19 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه عاشق طبیعت بوده ام...جنگل..دشت..دریا..کوه....همیشه دلم میخواست حتی اگر برای مدت کوتاهی هم شده در یک مزرعه زندگی کنم...سریال " رودخانه برفی " را یادتان است؟ عاشق این سریال بودم. شهر CAROLINA در ایالت MPUMALANGA افریقای جنوبی...یک شهر کوچک با اکثریت سیاهپوست... البته حیوانات وحشی دیگر هم از انواع اهو گرفته تا جوجه تیغی..گربه های وحشی.. در تمام مزارع تعدادی دریاچه وجود دارد که برای ماهیگیری بسیار مناسب است. برداشت سویا تمام شده و تا یکماه دیگر نوبت مزارع ذرت است...احتمال اتش سوزی در این فصل بسیار بالاست و دغدغه اصلی مزرعه داران...انطور که شنیده ام ذرت مانند پارافین میسوزد....به همین خاطر تمام مزارع مجهز به ماشین های کوچک اتش نشانی هستند... حالا اصل ماجرا: همه ما برای خودمان یک " جای دنج " داریم که من اسمش را میگذارم " خلوتکده". خلوتکده من همیشه پشت بام بوده....چه سالهای دور در خانه و چه در زمان کالج که به اما............یکی از خلوتکده های من در اینجا مزرعه " امید نیک " است .... عکس هوایی که در سال 1994 گرفته شده : مزرعه سویا : جای دنج و خلوتکده شما کجاست؟؟.............
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:17 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سر زدم وبلاگ هما دیدم از ایران پست نوشته....یکدفعه دلم حسابی هوای ایران و بخصوص تهران عزیزم را کردکه درست یکسال و یکماه و ده روزه که ندیدمش... پس گفتم ...وصف العیش...نصف العیش... پیاده راه می افتم میرم تجریش میرم ترمینال اتوبوسها جلوی امامزاده صالح سوار اتوبوس میرم تجریش...تمام طبقات پاساژ قائم را میگردم...از خروجی توی بازارچه میرم توی بازار قدیمی و جلوی اون عطاری سر نبش می ایستم و به ادویه جات رنگی که رنگ به رنگ یک از نانوایی قدیمی توی بازارجه یک نان تافتون داغ میخرم تا برسم امامزاده صالح مثل قحطی زده ها همش را میخورم... میرم میدون ولی عصر یک سموسه میخرم و تا پارک لاله پیاده میرم و تمام غرفه ها روتماشا میکنم و اگر هنوزهم ان غرفه خطاطی انجا باشد ازاقای خطاط خواهش میکنم یک تابلو برام بنویسد : گرم یاد اوری یا نه من از یادت نمی کاهم. یکروز میرم پارک نیاوران ساعتها روی یک نیمکت روبروی اون استخر انتهای شمالی پارک که قدیمها وسطش یک بالرین بود و الان دبگه نیست میشینم وتمام خاطرات بچگی را یاد میکنم... میرم زیر پل سید خندان توی صف کرایه ها می ایستم و بدون اینکه سوار بشم فقط مردم را تماشا میکنم و احتمالا کلی هم سرفه میکنم و با سردرد بر میگردم خانه.... یکروز میرم توپخونه پیاده میرم تا جلوی شمس العماره احتمالا یاد ناصرالدین شاه می افتم و قاجار و ترکمن چای...امیر کبیر ...فین و تاریخ درخشان.... بعد میرم جنسهای تقلبی کوچه مروی را تماشا میکنم... شاید یک فلافل هم خوردم (خدایا به امید تو)....بعد میرم تا بازار... بکروز حتما سوار تاکسی میشم از تجریش میرم تا زیر پل گیشا (اتوبان چمران قشنگترین اتوبان تهران است)...بعد میرم انطرف اتوبان جلوی پارک رفتگر باز سوار میشم میام تجریش... هر شب میرم درکه کباب میخورم.... ازغال چال و املت و عدسی که هر هفته.... احتمالا یکروز برادرم را مجبور میکنم تا با من بیاید برویم میدان شهیاد و عکس یادگاری یکروز........یکروز........ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:58 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
اخ که چقدر دلم برای همتان تنگ شده بود...دوستان نازنین و مجازی من...اما میدانم مجازی نمیمانید...بالاخره یکروز یکجای این دنیای بزرگ کوچولو همدیگر را ملاقات میکنیم...و چون دوستیمان بر اساس ندیدن و شناختن بوده است حتما پایدار میماند.... دو هفته بود که این همدم تنهایی من ویروس زده شده بود و از انجایی که من ته دنیا زندگی میکنم تا نزدیکترین شهر بزرگ!!!! یعنی ERMELO حدود سصت کیلومتر فاصله دارم...وباز از اوضاع مملکت خراب....سیاه مشغول کشتن سیاه....چون :یک سیاه خوب یعنی یک سیاه مرده....پس همه باید خوب باشند تا افریقا جاودان بماند....ما هم نظاره گریم... بدبخت بدبختر....فقیر فقیرتر.....بیمار بیمارتر....بی فرهنگ بی فرهنگتر....... زنده باد ماندلا....زنده باد دولت ضد اپارتایت سیاه کش.......... باید رفت.....باید این مردم را به حال خود رها کرد....چه فایده اگر از بیماری نجاتشان دهید.... پس باید رفت....................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:9 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا تا به حال به اندازه صد پزشک در ایران گواهی فوت امضا کرده ام روزی نیست که بروم بیمارستان و توی بخش کسی به رحمت ایزدی نرفته باشد....ولی این یکی از همه جالبتر بود وقتی پرستار پینار(سارکی) برایم توضیح میداد چشمام گرد وگردتر میشد....شما هم بخوانید... صبح که رفتم بخش مردان را ویزیت کنم...دیدم "امدودوزی" که مسئول کارهای اداری اموات است طبق معمول با دفتر دستکش منتظرمه...خب "دوودوو" دیشب کی رفته؟...پاتریک لوبیسی....اوکی بده امضا کنم...راستی اینجا دستمان از نظر نوشتن علت فوت هم بسته است ......از نظر قانونی و برای حفظ بیمه بیماران و برای حفظ حرمت!!!خانواده نمیتوانیم بنویسیم...HIV یا AIDS .... و چون حدود 6-95 درصد از ایدز میمیرند مجبوریم دلایل دیگری مثل...سل ...پنومونی...کمخونی شدید ووووو را علت مرگ درج کنیم. فرم را پر کردم رفتم توی بخش... یک پیرزن که مادر پاتریک بود با یک شاخه درخت توی بخش دنبال تخت پسرش میگشت و میخواست بداند کجا پاتریک روحش از بدنش جدا شده...پرستارها تخت و محل را به اون نشان دادند منم سریع رفتم اورژانش و سارکی را با خودم اوردم تا برایم توضیح بدهد که این اعمال یعنی چه؟ وقتی شخصی فوت میکند یکی از بزرگان خانواده یا یک SANGOMA ...(یک چیزی مثل جادوگر) از درختی درخانه محل سکونت متوفی و یا اطراف ان شاخه ای جدا میکند و به محل فوت شخص میاورد.... و مرتب با روح صحبت میکند چون روح بینایی ندارد و ممکن است گم شود به او میگوید ....الان از در بیرون میرویم....الان میپیچیم به راست ...حالا چپ...از پله ها پایین میروییم...و و و تا اینکه به وسیله نفلیه میرسند...حالا سوار ماشین میشوییم...حرکت میکنیم...چراغ قرمز است می ایستیم...به راست...به چپ....خلاصه تا به خانه میرسند....اتاقی از قبل اماده شده است...با یک میز در وسط اتاق و تعدادی صندلی بدون هیچ اثاثیه دیگر...جسد را روی میز میگذارند و تعدادی مینشینند به دعا خواندن و شاخه درخت هم انجا است و شاهد همه مراسم ....تمام بستگان ..دوستان و همسایگان جمع شده اند.... و در مراسم تدفین شاخه درخت را روی جسد درون تابوت میگذارند و جسد و روح بر شاخه را با هم دفن میکنند....تا یک سال روی قبر را نایلون میکشند(نفهمیدم چرا جوابها متفاوت بود... برای احترام ...برای محصور کردن روح)...بعد از یک سال تمام افراد حاضر در مراسم تدفین (البته اگر هنوززنده باشند) دور قبر جمع میشوند و همراه مراسم خاص و دعا خوانی نایلون را بر میدارند... غذا هم مهمان خانواده در گذشته هستند....و به این صورت عزاداری پایان میگیرد... 1 PS ...بیشتر مردم بجای بیمه درمانی بیمه مخصوص مراسم کفن و دفن دارند چون هزینه مراسم 2 PS ...قبلا سیاهها فقط در روز یکشنبه مراسم دفن را انجام میدادند ...حتی اگر کسی در روز 3 PS...اکثر پدر و مادرها تا به حال چند فرزند خود را به خاک سپرده اند و مسئول نگاهداری از |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 13:27 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
میگویند : تنسی تاکسیدو و چاملی کمد اقای ووپی را حسابی مرتب کرده اندو خودشان هم دیگر از باغ وحش میناپولیس جیم نمیشوند.... سندباد و پرنسس شیلا زندگی خوبی دارند با یک دو جین بچه...سندباد هم قول داده دست از ماجراجویی بر دارد...اما علی بابا هنوز در بغداد مشغول شبیخون به نیروهای امریکا یی است و همچنان موهایش توی چشمش است و حاضر به کوتاه کردن انها نمیشود... حنا هنوز هم توی مزرعه زندگی میکند و صاحب دو دختر و یک پسر است. هاچ زنبور عسل همچنان به جستجو ادامه میدهد و حتی دست به دامان فیسبوک بچه های مدرسه الپ همه به سرانجام رسیده اند و هیچکدام حاضر به ترک وطن بیطرف خود نیستند...گاروتی بجای راننده لکوموتیو حالا مهندس قطارهای سریع السیر است و دیگر دکمه کتش هم بسته میشود... خانواده دکتر ارنست از جزیره نجات پیدا کرده اند اما فلونه همچنان ان گل سفید را درلای موهایش نگاه داشته است... پدر بزرگ نل فوت کرده و نل حالا با برادرش زندگی میکندو از دربدری نجات پیدا کرده.. معاون کلانتر هنوز هم قلبی از طلا دارد به همین خاطر او را باز نشسته کرده اند.... پسر شجاع دیگر حالا مرد شجاعی است ولی همچنان پدرش را پدر پسر شجاع صدا میزنند...شیپورچی شیپور را رها کرده و حالا ترومپت مینوازد... زبل خان همچنان در جنگلهای افریقا به دنبال شکار است ومورد تعقیب رنجرهای مبارزه با شکار غیر مجاز.... گوریل انگوری بیچاره خیلی پیر شده است ولی هنوز هم بیگلی بیگلی بهترین دوست اوست... لوسین و انت اختلافات را کنار گذاشته و حالا دوستان خوبی هستند و دنی هم عضو تیم ملی دوومیدانی است و قرار است اگر!!!! المپیک در چین انجام شود تیمش را همراهی کند... یوگی و دوستان بخاطر اختلافات شدید دچار چند دسته گی شده اند و دلالان بی انصاف کشتی پرنده را مفت از چنگشان در اوردند... لوسی می هنوز در ادلاید استرالیا زندگی میکند و به ریش تمام مهاجران میخندد... بلفی و لی لی پیت بالاخره با هم ازدواج کردند و سر تمام رقبا را به طاق کوبیدند... بار با پاپا ها هنوز هم عوض میشوند... رابین هود و ماریان چند بار تا پای طلاق پیش رفتند ولی هر دفعه با میانجیگری دیگران از دادگاه برگشته وفعلا یکدیگر را تحمل میکنند....اما جان کوچولو با رژیمهای سخت و چند فقره جراحی کلی کوچولو شده.... و اما پینوکیو بالاخره پدر ژپتوی بیچاره را دقمرگ کرد اما ادم نشد که نشد البته دیگر گول گربه نره و روباه مکار را نمیخورد .... هنوز هم شبها خواب درخت سکه را میبیند ودر حال حاضر یکی از هکر های با سابقه است....و به جمله "دماغت مثل دماغ پینوکیو دراز شد دروغ نگو " بشدت الرژی دارد....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:33 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چندین روز بود که بخاطر رعد و برق شدید خطهای اینترنت مشکل پیدا کرده بود نمیتوانستم هیچ سایتی را باز کنم.....یکشنبه پیش مهمان داشتم یکی از همکاران ایرانی با خانواده... نمیدانم این بچه ها چه کار کردند که تلویزیون بیچاره هم از کار افتاد که افتاد....گل بود به سبزه هم اراسته شد خلاصه من معتاد به این دو حسابی خمار بودم.... حالا هم سرمای شدیدی خوردم که نگو و نپرس اخر هفته را باید تخت بخوابم....کسی هم نیست که یک بشقاب سوپ ذرست کنه....امان از بی کسی دکتر نیجریه ای هم بالاخره زحمت را کم کردو تشریفش را برد...امروز یک دکتر کنگویی جدید برامون اومده فردا تولد "ری یتا " دختر نیلیا است با این حال خراب چطوری برم؟؟ بخصوص که ازم قول گرفته از همه 24 سال از فوت محمود میگذره همین روزها سالگردش بود.....یکی دو سال از من بزرگتر بود....ولی همبازیهای خوبی بودیم حالا دیگه خیلی کم یادش می افتم ولی اوایل برام خیلی سخت بود....... مثل اینکه دیگه دارم هذیان میگم ........و اسمون ریسمون میبافم......فعلا.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 23:12 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب پیش بطور اتفاقی در یکی از این وبلاگها دوستی را که مدتها دنبالش میگشتم را پیدا کردم... یکی از دوستان بسیار خوبم از زمان کالج..." فوزیا "دو سال سینیور من بود و توی خوابگاه دانشجویی با هم اشنا شدیم...پدرش ادمیرال نیروی دریایی بودویک اسکادران داشت با هفت ناو جنگی غول پیکر ...که بکبار من و برادرم را برای بازدید از ناوها برد اسکله و برای اولین و احتمالا اخرین بار داخل یک ناو را بازدید کردیم....وبرسم یادگار یک کلاه کاپیتانی هم به برادرم هدیه داد....اکثر اخر هفته ها هم راننده شان را میفرستاد پی ما تا برویم منزلشان....جالب بود تمام خدمه خانه ناوی بودندبا ان یونیفرمهای زیبا..... فوزیا بعد از فارالتحصیلی ازدواج کرد و رفت امریکا... رزیدنت بیهوشی هاروارد شد البته شوهرش هم برگشتم ایران... فوزیا دخترش را بدنیا اورد و بنا به درخواستش یکسری نامهای شاهنامه ای برایش فوزیا بخش مهمی از دوران کالج بود و یک دوست و همدل خوب....دلم برایش تنگ میشد... عکسها را وقتی چند شب پیش عکسش را دروبلاگ دیدم انقدر هیجانزده بودم که ناخداگاه گریه ام گرفت...... از خانه بیرون نرفتم که نکند تلفن زنگ بزند و من نباشم یا موبایلم انتن ندهد....ساعت هفت ونیم شب یک ساعت و نیم صحبت کردیم و گفت که بیهوشی را رها کرده و روانپزشکی خوانده...در بیمارستان دانشگاه هاروارد کار میکند....شوهرش مطب خصوصی دارد.....و..و..و..و......حرفها تمامی نداشت.. حالا منیژه 13ساله است و کیوان 8 ساله......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته گذشته.......
صبح ساعت 6 صبح از خانه رفتم بیرون...از غلظت مه صبحگاهی تعجب کردم.دمای هوا 4.5_ بود. خلاصه ساعت 11 نوبت من شد...یک خانم جوان امریکایی نشسته بود پشت یک شیشه بسیار ضخیم کلی معذرت خواهی کرد و گفت این قانون است....پاسپورتم را نشانش دادم و گفتم برای این است نه؟ 10 دقیقهای نشستم توی ماشین و فکر کردم خیلی حرصم گرفته بود...ولی به خودم گفتم:گور پدرشان با اقای منوچهر...یاد غروبها و روشن شدن چراغها و بر گشتن کلاغها افتادم... دوستم از امریکا زنگ زد و بنده خدا پشت تلفن وارفت از شنیدن خبر باورش نمیشد ...کمی سر بسرش این هم داستان ویزای من و امپریالیسم نکبتی (اینو از هما یاد گرفتم).................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 19:30 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
من از اون اسمون ابی میخوام من از اون اسمون ابی میخوام..........من از اون شبهای مهتابی میخوام. چندین سال پیش بود ...کنسرت سیمین غانم.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 0:25 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
امروز خیلی پاییزی بود....زوزه باد...صدای باران که به پنجرههای خانه میکوبید...عصر یکشنبه معادل تا بچه تر بودم...(هنوز هم خیلی وقتها بچه هستم مثل همه).....پاییز برام اول مهر بود و این چند سال اخر هم پاییز برام فقط و فقط یک مصداق داشت ......درکه.....پاییز کشیک شب میگرفتم ولی اینجا فقط امروز بود که پاییز را حس کردم...رفتم چند تا عکس گرفتم....یکدفعه باران تند شد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:20 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند مطلب را دوست داشتم در حاشیه تعطیلات اخر هفته گذشته بنویسم :
1...با یک خانم لهستانی اشنا شدم بنام "بوژنا " که به اختصار همه صداش میزدند...بونی. 2...یک بطری نوشابه دو لیتری خالی گذاشته بودند روی میز ...و هر کس قوطی نوشابه اش را باز میکرد...حلقه الومینیومی ان را جدا میکرد و میانداخت توی این بطری . بطری تا نیمه پر بود . 3... این هم دسربعد از شام.....موز حلقه شده + شکلات + مارشملو.....البته از نوع کبابی....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:23 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
"نیلیا" یکی از دوستان خوبم در اینجاست که البته همکار هم بودیم ولی پارسال استعفا داد و مطب خودش را راه اندازی کرد. یک اخر هفته در ماه اپریل را انتخاب میکنند و به همه دوستان و اشنایان اطلاع میدهند تا
شنبه 30 کیلومتر مسافت را طی کردیم و یکشنبه حدود 20 کیلومتر... 5 کیلومتر اخر باران اینهم "نیلیا" و دختر خوشگلش "ری یتا ".
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:48 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حسابی سگ بودم فقط پاچه گرفتم... یک نفری و یک بیمارستان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:43 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر برای دلمان زندگی کرده ایم؟چقدر به خواسته هایمان رسیده ایم؟واقعا خواستن توانستن است؟؟همیشه گفته اند اگر چیزی را از ته دل بخواهی حتما به ان میرسی... شاید هیچوقت از ته دل نخواسته ایم...راستش را بخواهید من که میترسم چیزی را از ته ته دل بخواهم...شما چطور؟ ایا جرات از ته دل خواستن را دارید؟ من ز پای جان گشودم رشته دلبستگی ها تا مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها با بریدن ها دل از اشوب دریا شست ساحل موج بی ارام شد پیوسته.. از پیوستگی ها گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تند رفتن نغمه جویی روان کرد اشکم از اهستگی ها جست و جو را راهها رفتم..بیا انگشت حیرت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:26 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چندین سال پیش بود در یک روزنامه عکسی از مارادونا انداخته بودند همراه با 3 یا 4 بچه ایدز در اینجا غیر قابل پیشگیری است.فرهنگ و روش زندگی این مردم تغییر ناپذیر است. YOU CAN TAKE ZULU OUT OF BUSH BUT YOU CAN NEVER TAKE THE BUSH OUT OF HIM p.s : یک هفته است که دو نفری بیمارستان را اداره میکنیم دارم از خستگی هلاک میشم p.s.2: دچار خودسانسوری شدم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 13:39 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
خانه شماره 41 خیابان YOUNG محله HOUGTON ...ژوهانسبورگ...... اعلیحضرتا...زکی(ZEKKI) این خانه رضاشاه پهلوی است که با یکدرجه تخفیف از جزیره موریس به اینجا انتقال یافت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:5 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم اید روز باران...گردش یک روز دیرین... خوب وشیرین... اخ...وطن...چقدر دلم برات تنگه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 22:0 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
کاش زندگی را زندگی میکردیم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:20 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
موقع سال تحویل مه غلیظ صبحگاهی دید را مشکل میکردولی اولین اشکهای سال جدید راهشان را خوب ردیابی کردند. چشم و دلتان به لبخند خداوند متبرک باد.نوروزپیروز......زیبایی پیام یکطرف و خوشحالی وافر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 10:36 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه سوری..... امشب تهران عزیزم شهر جنگ زده است. وای که چقدر دلم براش تنگه. ساعت ۶ از بیمارستان امدم برق رفته بود و تاریکی خانه تاریکی دلم را مضاعف کرد... کاش میشدامشب فقط " غر " بزنم...از بدجنسی و از زیر کار دررفتن همکاران بیخیال...از کار زیاد... از تنهایی... از هموطنان هموطن فروش...از....از...از......ولی!!! قراراست همه ایرانیها چه مهاجر چه مقیم پنجشنبه شب در رستوران ایرانی"صحرا" در ژوهانسبورگ سال نو همه مبارک...تعطیلات خوش بگذرد...و۱۳۸۷ بهترین سال برایتان باشد...انشاالله... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:54 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند عکس از اکواریم "دو اقیانوس" در شهر کیپ تاون ...افریقای جنوبی. ۸ ژانویه ۲۰۰۸.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:5 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
تا خودکار بیک را دستم میگیرم رژه شروع میشود.... "امانویل" همه را کنار میزند.از من بگو من که تا ده روز پیش اینجا بودم.یادت هست چقدر عکس....تمام دو سه هفته اخر را فقط عکس میگرفتم.از همه کس و همه جا...یادش بخیر... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 14:32 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام یکشنبه را یا خوابیدم یا فیلم نگاه کردم.....از دولت سر برنامه ریزیهای خردمندانه دولت ضد اپارتایت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:58 توسط فریبا
|
|
||