|
|
|
|
|
پای در راه دارم....سفر در پیش است. و... افسانه های کوچک بودن چه زیباست... تا بعدها................
P.S...ببخشید نتوانستم جواب کامنت ها را بدهم...مشکل از بلاگفا بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 19:11 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمانت را دیدم... و بی اختیار اشکم جاری شد...گریستم...گریستم ...برای آن واپسین نگاهت ... عزیزکم به چه مینگریستی در آن آخرین ثانیه ها؟... من "ناباوری" را در نگاهت خواندم... نمیدانم چه فریاد میزدی... اما نازنین هر چه میگفتی جوابش گلوله نبود...جوابش اینهمه کینه نبود... گلوله در سینه تو نشست و دردش در قلب ما...دلم به درد آمد ...دلم گرفت...دلم سوخت.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 19:7 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
نبودم...درخود بودم...در اعماق وجودم جستجو و کنکاشی داشتم بسی ژرف...نه اینکه افسرده و غمگین باشم ...نه ...بعکس روزهای خوبی را میگذرانم به لطف دوستان جدید و واحد درسهای تابستانی که برایم تازگی خاصی دارد و شوق آموختن را مثل روزهای مدرسه و دانشکده پزشکی در وجودم بارور کرده است. آمار میخوانم...وقتی همراه 70 شاگرد دیگر از هر رنگ و نژاد و سن و سالی پشت میز یادگیری نشتسته ام میبینم که از همیشه مشتاقترم...وقتی پس از سه ساعت کلاس به پایان میرسد همه خسته اند ساعت 9 شب را نشان میدهد ولی در کمال تعجب خودم...میبینم که هنوز هم میتوانم بیشتر بیاموزم. سالها از این میز و نیمکت دور بوده ام ولی انگار هیچ فاصله ای بین ما نبوده مثل دو یار دبستانی باز یکدیگر را یافته ایم...لذتی میبرم صد چندان. زمان برد...زمان برد تا به اینجا برسم...بعد از سالها کار کردن...بخصوص آن کار طاقت فرسا و پر از فرازو نشیب در افریقای جنوبی احساس شدید بیهودگی کردن دست از سرم بر نمیداشت...اینکه فقط سر کلاس بنشینم برایم کافی نبود...تمام مدت در فکر صف بیماران بیمارستان " کارولینا" بودم و اینکه چگونه 28 ماه فکر و ذکرم آنها بودند و چه درسهایی به من آموختند و هنوز هم میاموزند...با اینکه هزاران کیلومتر دورم. دیروز " ای-میلی" از دوست نازنینم " نیلیا" از کارولینا داشتم...حاوی یک نامه به زبان" زولو "و ترجمه انگلیسی نیلیا در پایین صفحه....نامه ای از یکی از بیمارانم JACUB ... جیکوب مردی حدود 29-30 ساله که وقتی با آمبولانس به بیمارستان آورده شد در حالت کما بود...جیکوب ایدز دارد...و آنزمان هنوز تحت درمان ضد ایدز نبود...بیشتر از یکماه بستری بود...از جزئیات بگذریم...بعداز مدتی روی ویلچر از بیمارستان مرخص شد ولی هر ماه برای گرفتن دارو میامد و فقط میخواست مرا ببیند... ماه دوم یا سوم در حالیکه با دو عصا راه میرفت وارد اتاقم شد و مادرش دستم را فشرد وگفت که جیکوب چقدر هیجان داشته که من او را روی پاهایش ببینم... "دوست من " خطابش میکردم... جیکوب نوشته بود : P.S ...از تمام دوستانی که در این مدت کامنت گذاشته اند و یا پیام خصوصی برایم فرستادند بسیار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:28 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
"شعور "م را ابرهای سردرگمی پوشانده...( البته اگر شعوری مانده باشد)...روزها و شبها از پس هم میگذرند و بیشتر مرا در وادی زندگی سرگردان میکنند...روبرویم نشسته اما اینجا نیست شاید اصلا هیچوقت نبوده ٬ من خیال میکردم که هست...من میخواستم که باشد...انگار در قاب آینه زندانیست... این غریبه را نمی شناسم...او هم مرا نمی شناسد...نمیخواهم که اورابشناسم...از هم دوریم...از هم بیزاریم..." غریبه" از تو بیزارم....بیزار...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:1 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
اقیانوس آتلانتیک شمالی روز سیزده بدر 1388(همین چند روز پیش)
این هم یک عکس از محل تلاقی آبهای گرم اقیانوس هند و آبهای سرد اقیانوس آتلانتیک جنوبی... این نقطه که همان "دماغه امید نیک " است تا قطب جنوب حدود 6666 کیلومتر فاصله دارد. این هم دو عکس از آکواریوم " دو اقیانوس " در شهر کیپ تاون.... یکجورهایی بی ربط به عکسهای بالا ... ای عشق از آتش ٬ اصل و نسب داری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 16:33 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
بابا جون به پیر به پیغمبر همه میدونن " نشخوار " کردن کار گوسفنده...." شخم " زدن هم کار گاو.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 23:2 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
سلامی نو بر تمامی شما عزیزان ... شناخته و نشناخته....دیده و ندیده.... " سلام ایران " .... خانم" دریا دادور "تقدیم به شما http://www.searchles.com/channels/show/3392 باشد که بپذیرید ..... P.S .... گل عالم تموم شد کی میایی؟......... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 15:43 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روز به سال جدید و عید مانده و من بجای خانه تکانی مشغول سروکله زدن با پروژه " انتقال خون " هستم....سالهای زیادی عید و سال تحویل خارج از ایران بودم و تنهایی به سال جدید قدم گذاشته ام. ولی امسال از همیشه بیشتر احساس غربت میکنم..... سالهای دور معمولا برای گذراندن تعطیلات عید قبل از سال تحویل خودمان را به شهرستان محل اقامت گاهی هم بارو بندیلمان را جمع میکردیم و میزدیم به صحرا ... روی آتش چای درست میکردیم .... شبها هم که با " اسم فامیل " شروع میشد و بعد به " شاه دزد " میرسید تا وقتیکه یکی از بچه های دو سه شب اول یکی از بچه های بزرگتر مبصر میشد تا ما مشق های عیدمان را بنویسیم و از شرشان به یکدیگر دیکته میگفتیم ... و از هم" کلمه و ترکیبهای تازه " را میپرسیدیم....اوج لذت وقتی بود که "وسطی" گاهی مادرها را هم بر سر شوق میاورد و "یارکشی" شروع میشد.....اما " قایم باشک " که البته ما میگفتیم " قایموشک" در آن خانه بزرگ و پر از سوراخ سمبه لطفی داشت که نگو .... البته اینروزها که بچه ها " پیک شادی " حل میکنند و تعطیلاتشان پشت میز کامپیوتر و بازیهای جنگی دیشب چهارشنبه سوری بود ... امیدوارم همه آن را بسلامت گذرانده باشند ... چندین سال پیش امیدوارم سال بسیار خوبی در پیش رو داشته باشید ... وبرایتان آرزوی سلامتی و دلخوشی در سال خدا نگهدارتان تا سلامی نو.... P.S .... امسال" نیکا " ی عمه اولین نوروز را بدون تنها عمه اش میگذراند .... P.S .... پارسال اینموقع در یکی از جنوبیترین کشورهای نیمکره جنوبی بودم ... و امسال در یکی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:20 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز هنگام رفتن به کلاس...آنقدر فکرم مشغول خاطرات گذشته و برنامه های آینده بود که یک آقای ویلچرسوار به سرعت از کنارم رد شد و از چراغ سبز عابر گذشت .... ومن ماندم پشت چراغ قرمز...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:29 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
اشتباه نکنید... اینجا نه پیاده رویی در آسیا ست نه در افریقا.......نه گوشه خیابانی در تهران است اینجا پیاده روی روبروی بیمارستان .... در شهر.... در کانادا است.. برای سیگار کشیدن باید فاصله چند متری با نزدیکترین سقف داشته باشید...... چند روز پیش که هوا هم سرد بود و هم آفتابی این مسیر را طی میکردم که با آب شدن مقداری از دیروز هوا کلی بهاری بود ...حتی من سرمایی بدون کلاه و شال گردن رفتم خرید ....و امروز.......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:12 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهای دور صدای "چنگ سحرآمیز" داستان حسن و خانم حنا من را جادو کرده بود.... بعد از این همه سال در این هوای سرد و برف و بوران باز جادو شده ام.... تا چندی پیش او را نمیشناختم...و صدای چنگ سحر آمیز هم در پس خاطرات کودکی در آن عقب " دریا دادور " خواننده سوپرانو... فرزند "چنگ سحر آمیز " است...(نسرین ارمگان)...که صدای جادوی اش صدایش را چند روز پیش برای اولین بار شنیدم ولی نه یکبار که بارها و بارها ... صدای زیبا بسیار " تهمینه " رستم و سهراب ...لوریس چکنواریان ... از " کوچه " فریدون مشیری میخواند و.... P.S .... تنظیم آهنگها را اکثرا خودش انجام میدهد و چه زیبا و استادانه موسیقی شرق و غرب P.S .... شنیدن موسقی و ترانه های فولکوریک ایران با صدای " دریا دادور " لذتی دو چندان دارد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 4:6 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
هشت صبح روز یکشنبه هنوز خواب بودم ( البته تقصیر بنجامین باتن بود )...صدای آژیر ضد حریق بیدارم کرد...گفتم ولش کن مثل دفعه قبل نیم ساعت باید توی سرما بایستیم تا آژیر را خاموش کنند و اجازه بدهند برگردیم بالا....سعی کردم صدای آژیر رانشنوم و بخوابم..... یکدفعه دیدم در را میکوبند از جا پریدم رفتم جلوی در .....خواب الود بودم ولی دیدم تمام راهرو پر است از دود و همسایه ها همه در حال دویدن و فرار از پله ها ( که در ته راهرو و کنار اتاق من است ) یک دختر تا من را دید گفت زود باش فرار کن..... برگشتم توی خانه با یک دست لباس عوض میکردم با یک دست پاسپورتم را برداشتم و کیف پول شاید تمام اینها چند ثانیه طول کشید....کفشهایم را گرفتم دستم و توی آن بلبشو در آپارتمان را از روی عادت قفل کردم....چند طبقه که از پله ها رفتم پایین نشتستم روی پله تا کفشم را بپوشم... بالاخره از در عقب ساختمان خارج شدم ....که با چهره خندان یلدا ( از سرزمینهای شمالی )مواجه شدم....سلام و علیک میکردیم که یکی از پسرهای ساختمان یک پاسپورت داد دست یلدا و گفت این مال شماست؟..... که البته مال من بود زمانی که نشستم تا کفشم را بپوشم پاسپورت که دستم بوده را جا گذاشتم......فکر کنید فقط یک مدرک برداشتم که از آتش در امان باشد آن راهم جا گذاشتم روی پله ها..... خلاصه ماشینهای آتش نشانی هم پشت سر هم میرسیدند.....از منطقه " اکشن " دور بودیم همراه یلدا و آقای همسرشان ساختمان را دور زدیم و آمدیم جلوی در اصلی.....تمام ساکنان جلوی ساختمان بودند بعضی هاکه با پیژامه و دمپایی و ربدوشامبر توی اون سرما....من هم سعی میکردم عکس بگیرم....هم از سرما میلرزیدم هم میترسیدم بگویند چرا عکس میگیری.....خلاصه کلی خندیدیم نه به دیگران بلکه به شرایطی که خودمان میساختیم...... همه میلرزیدند و مدام پناه میبردند به یک گوشه که لااقل ار شر باد در امان باشند که مانند شلاقی از یخ به سر و صورتمان میزد با یلدا رفتیم از کافی شاپ سر کوچه قهوه بخریم تا کمی گرم شویم که دیدیم توی کافی شاپ جای
جالبه که نوی این جریان فهمیدیم چه تعداد زیادی ایرانی در ساختمان زندگی میکنند....و جالبتر اینکه P.S.....یادت بخیر " فردوسی " جان.....که گفتی "چو ایران نباشد تن من مباد"..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:39 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
یکساله شدم .....من نه.....حضور من در این دنیای مجازی یکساله شد. دوستانی یافتم چون آب روان....دوستانی که حتی مسیر زندگیم را تغییر دادند... هر چه کردم نتوانستم نام وبلاگ را تغییر بدهم...تنهایی در افریقا دلیل بوجود آمدن این وبلاک شد... با این پست آغاز کرده بودم : یکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 13:23 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 5:14 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم انعکاس را تماشا میکردم...من را یاد خاطراتی از دور دست ها انداخت...با خود فیلم کاری ندارم چون نه منتقد خوبی هستم ونه مفسر ... ....... سالهای سال پیش اتاق VIP سفارت پاکستان - تهران : ...... همان روز سالن انتظار سفارت : ...... دو ماه بعد پاکستان : فورا دست به کار شدم گفتم بروید وسایلتان را جمع کنید تا من بیایم....رفتم سر خیابان یک تاکسی گرفتم و برگشتم....بماند که چقدر با مسئول گست هاوس جر و بحث کردم تا توانستم پولی که این بندگان خدا نزدش داشتند را پس بگیرم و بدون پرداخت اجاره انروز " چک اوت " شان کنم...بعد هم ...... دو روز بعد "لاهور "... P.S .... فقط همین... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:47 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
نیم ساعت از نیمه شب گذشته...فردا امتحان" میدترم" دارم...(درست تر بگویم امروز)... بعد از این همه سال باز هم اسم امتحان چهار ستون بدنم را میلرزاند...چرا؟... قرار امتحان به اینصورت است که خانم دکتر پترسون ساعت 9 صبح سوالات امتحان را برای نفر به نفر mail میفرمایند و ما هم 24 ساعت وقت داریم تا جواب سوالات را برای ایشان mail بفرماییم... آخه یکی نیست به من بگه : اینم استرس داشتن داره؟....چیکار کنم دست خودم نیست... عادت کردم از امتحان بترسم...عادت کردم حتی اگر درس هم نخوانم تا یک و دو صبح بیدار باشم... تازه تا صبح هم کابوس امتحان ببینم.......چرا؟... P.S....خداوند پدرومادر...مادر مهربان را بیامرزد که در آخرین لحظات مقداری گل گاوزبان و سنبل طیپ P.S.....خداوندا یاریمان کن از امتحان زندگی سربلند بیرون بیاییم......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 8:17 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
به بهانه مجادله ای مباحثه نما با یکی از دوستان شفیق......!!! منتظر باش......اما معطل نباش..
P.S..... یک آن شد آن عاشق شدن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 18:45 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود 200 و اندی سال پیش یکشب MUGODO رییس قبیله ...در خواب دید که نیاکانش با او صحبت میکنند و به او دستوراتی دادند که صبح فردا آنها تمام و کمال به انجام رسید و دستورات چه بود؟؟ MUGOBO تمام پسرانت را از میان بردار آنها وارثان خوبی برای تو نیستند وارث تو دختری خواهد بود دختر را به اعماق جنگل برده و به او تعلیماتی دادند که چگونه باران بسازد هچکس بغیر از افراد خاص MODJADJI اول... تاجگذاری کرد ودر سال 1855 برطبق آیینی مذهبی خودکشی ملکه فقط میتوانست از افراد خانواده سلطنتی باردار شود و اجازه ازدواج با انها را هم ندارد....در حقیقت ملکه هیچوقت ازدواج نمیکند بلکه همسرانی دارد که از او مراقبت میکنند و این همسران خانمهای آخرین " ملکه باران ".....یعنی موجاجی ششم .....MAKOBO نام دارد..........
اما قصه او متفاوت است....... موجاجی پنجم مادربزرگ "ماکوبو "بود .... ملکه ای پایبند به تمام رسم و آیین قبیله ماکوبو بسیار مدرن بود(این یکی از دلایل عقب افتادن تاجگذاری بود) تحصیل کرده بود ...رانندگی میکرد ...با موبایل صحبت میکرد...و در آخر هم عاشق شده بود..... افراد قبییله با تمام اختلافات عقیدتی اما ماکوبو را بسیار دوست داشتند...و مرگش یک برنامه مستند در این مورد از تلویزیون میدیدم... و هنوز وقتی افراد قبیله از او در حال حاضر برادر ماکوبو جای او را به عنوان شاه موقت گرفته است تا دختر وی که منطقه MODJADJI KLOOF بسیار زیبا و سرسبز است با باران همیشگی.....این منطقه تا قبل از حکومت ضد آپارتایت به روی مردم عادی بسته بود و از طرف افراد قبیله و دولت محافظت میشد.... در حال حاضر بحث در این است ...که آیا داستان" ملکه باران "رو به پایان است؟؟.... فکر میکنید رازی است بین وجود بزرگترین باوباب دنیا در این منطقه و ملکه باران؟؟.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 18:26 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
ایالت " لیمپوپو " در افریقای جنوبی ایالت درختان باوباب است...یادتان است چقدر گل سرخ شازده کوچولو به ان درخت باوباب سیاره حسودی میکرد؟... این درخت باوباب بزرگترین و قدیمیترین باوباب روی زمین است ( به تائید گوگل ایرت )...
وقتی آن را از نزدیک دیدم عظمتش من را متعجب کرد...باورتان نمیشود چقدر بزرگ و زیبا بود...تنه درخت
جالب اینکه داخل این درخت بطور طبیعی دارای سه اتاق است که آنها را بصورت موزه درآورده اند...با
این باوباب در منطقه ای واقع شده است بنام MODJADJI ...موجاجی...در شمال ایالت لیمپوپو..... عقاید این قبیله و اعتقاداتشان برمیگردد به حدود دویست سال پیش...ریئس این قبیله درحقیقت ملکه آنهاست ادامه دارد..............
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 6:41 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
میگن " هرکجا روی آسمان همین رنگ است "....اما آیا واقعا هرکجا بری آسمون همین رنگه؟؟... من میگم نه... این آسمون دل ماست که همه جا یک رنگه....خواه توی افریقای سیاه باشی.... خواه توی کانادای سفید.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 5:19 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
از جنوب جنوب به شمال شمال.... افریفای جنوبی از تو ممنونم که این همه درس به من آموختی... اینهمه تجربه کاری و اینهمه درس زندگی....بیخود نیست که میگویند " بسیار سفر باید تا پخته شود خامی " البته بگویم سفر داریم تا روزهای آخر اصلا حال خوشی نداشتم کارها به هم گره خورده بود و اعصابی برایم نگذاشته بود....
p.s...هنوز کلی داستان ناگفته از افریقا دارم.... p.s...نمیدانم حالا که در کانادا هستم باید نام وبلاگ را عوض کنم یا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:3 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان...مدتی است که فرصت نکردم به اینجا سر بزنم و یا حتی به دوستان عزیز... خیلی گرفتار کارها هستم حتی مسافرت به ایران هم بخاطر همین مشکلات کمی عقب افتاده است... بهرحال قول داده بودم از سفر اخیر برایتان بیشتر بنویسم......الوعده وفا حتی با تاخیر.... سنت لوشیا یک شهر کوچک و بسیار زیبای توریستی است در کنار اقیانوس هند....حدود 200 کیلومتر
برایتان از بازدیددهکده زولو گفتم...حالا ادامه:
راهنما توضیح داد که ضخامت پوست اسب آبی بیشتر از 5 سانتیمتر است و طولش تا 7 متر هم میرسد
P.S... امیدوار بودم عاشورا ایران باشم ...یکجورهایی دلم برای حال و هوای محرم در ایران تنگ شده...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 8:38 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
در سفر اخیربه ST LUCIA (سنت لوشیا) در ایالت KZN (کوازولو ناتال) فرصتی پیش آمد که از یک دهکده زولویی دیدن کنیم.....برنامه جالبی بود....وقتی از دروازه دهکده وارد میشوید در طرف چپ کلبه همسر اول رئیس قبیله قرار دارد و در طرف راست کلبه همسران بعدی....و اینکه تضمین نیست که پسر اول همسر اول رئیس بعدی باشد باید سانگوما ها بنشینند و طبق پیشگوییها و حالات ماه و خورشید و البته مسائل ضروری دیگر رئیس بعدی را انتخاب کنند...... بعد از ورود و خوش امدگویی از طرف جوانان قبیله راهنما شروع کرد به توضیحات جالب دیگر.... یک دختر زولو باید حتما حصیربافی بلد باشد تا بتواند همسریابی کند چون ضروری است که برای تمام افراد خانواده داماد یک حصیر ببافد تا انها روی ان استراحت کنند......
کمی حصیربافی تمرین کردیم و بعد داخل کلبه بزرگی شدیم که برخی از وسایل زندگی و لباسهای
مرحله بعدی دیدار با یک " سانگوما " بود .... خودشان میگویند " شفادهنده سنتی " ولی من میگویم معمولا سانگوما با روی زمین ریختن استخوان حیوانات مختلف و خواندن انها به شما میگوید که اما سانگومای ما مدلش فرق میکرد......اول که وارد شداز درون تعدادی قوطی موادی را روی اتش
راهنما توضیح داد که مشغول ارتباط برقرار کردن با نیاکان است چون عقیده دارند که نیاکان در زیر زمین
P.S ... همه چیز را که نمیشود گفت...... P.S ...نقشهای روی دیوار اثر خون و پر مرغ و خروسهای اهدایی است..... P.S ...جای شما خیلی خالی بود...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 21:38 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ... امروز کلی بدو بدو داشتم....میدونید چرا؟؟....
قرار آخر هفته موفقیت کامل بود ... تا یکماه دیگه من هم ساکن سرزمینهای شمالی میشم..... از جنوب جنوب به شمال شمال ..... ویزای کانادا رو گرفتم .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 0:50 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته ای رفته بودم مسافرت به همراهی دوستان لیمپوپو.....حالا هم برگشتم و با اینکه خیلی خوش گذشت ولی هنوز حال وبلاگ بازی ندارم ... فردا باید برگردم سر کار ...
کلی عکس و مطلب براتون دارم از سفر به ST LUCIA و پادشاهی SWAZILAND ... آخرهای هفته هم یک قرار سرنوشتی .... البته بگم که درگیر LOST هم هستم حسابی...... برمیگردم.... P.S برای سلامتی... خط عابر پیاده!!... که هم مرد از روش رد میشه هم نامرد..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 17:46 توسط فریبا
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات آخر هفته گذشته را رفته بودم NELSPRUIT دیدن چند تن از دوستان بسیار عزیز.... NELSPRUIT مرکز استان MPUMALANGA است و یکی از زیباترین شهرهای افریقای جنوبی.... از کارولینا حدود 150 کیلومتر فاصله دارد...و مسیر بسیار زیبا است...کلی عکس گرفتم البته در حال رانندگی!!!....تفاوت دما بین ما زیاد است گاهی حدود 15-10 درجه گرمتر از اینجاست.... البته کارولینا حدود 1650 متری سطح دریاست و تقریبا تمام سال سرد... حدود یکی دو ماه کمی گرم میشود ولی باز هم شبها بخاری میچسبد....متعجب شدید...که افریقا و این حرفها؟؟؟ یادتان باشد اینجا افریقای جنوبی است و از قطب جنوب نه چندان دور..... ابن هم چند عکس از مسیر....
درختهای FLAMBOYENT که شهر را در بهار بسیار زیبا میکنند....
P.S...برای سلامتی کرم خاکی!...نه بخاطر کرم بودنش...بخاطر "خاکی "بودنش....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 18:7 توسط فریبا
|
|
||