تبليغاتX
تنها در افریقا
یادداشتهای یک پزشک.....همسفرم باشید در این غربت
بگذرد این روزها و هفته ها و ماههای حرام.امید اگر نبود مرده بودم... شاید الان هم مرده باشم.زنده بودن که به نفس کشیدن نیست به بودن است مثل این است که نیستم.
وقتی خورشد هست سر حالم وقتی بیماران را ویزیت میکنم زنده ام خسته ام اما هستم.
تاریک که میشود طلسم میشکند نا امیدتر از دیشب تنهاتر از امروز فکر رفتن ... فرار...

بیهودگی تلاش با شب میاید با صبح میرود...کاش جایی باشم که ایدز نباشد...CD4 در حد صفر نباشد...جواب تمام LP ها مننژیت مننگوکوکی نباشد...در شبهای کشیک100 تا بخیه نزنم...چاقو از قفسه سینه ادمها در نیاورم...بچه HIV مثبت بدنیا نیاورم...مریض END STAGE بستری نکنم که صبح مجبور به امضای گواهی فوت باشم....

لااقل کاش فرانسه بهتر میدانستم تا میفهمیدم این سه تا کنگویی و دو تا تونسی چه میگویند....

این رادیو فردا هم دل خوشی داره ها : دختری داره اقا....که توی چشاش هزار تا راز و نازه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:21  توسط فریبا  | 

دو هفته شلوغی بود ....
هنوز 6 روز مرخصی داشتم که اگر تا اخر  june نمیگرفتم باطل میشد و از انجائیکه یک پزشک کنگویی
دیگه امده و دو تا پزشک تونسی هم در راه .....و من بسیار بسیار خسته مرخصی را گرفتم وچند روز
فقط در خانه استراحت کردم.
یکی از همکاران ایرانی در ایالت" لیمپوپو " تماس گرفت و من هم تصمیم گرفتم چهار روز باقیمانده
مرخصی را بروم لیمپوپو..........شنبه صبح حرکت کردم تا  LOUISE TRICHART  حدود 500 کیلومترراه بود.

ظهر رسیدم....برنامه یک پیکنیک جنگلی بود.....4-3 خانواده بودند و بر و بچه ها ....و طبق پیک نیک های ایران کباب و جوجه کباب مهیا......با اینکه بعد از رانندگی طولانی خیلی خسته بودم ولی کلی خوش
گذشت....جای شما خالی....

خلاصه سه روز مهمون بازی و از این خانه به ان خانه ...سه شنبه صبح حرکت کردم به طرف دهات خودم.

لیمپوپو ایالت شمالی افریقای جنوبی است با مرکز  POLOKOANE که البته قبل از 1994  پیترزبورگ بوده..
شهر  لوییز تریخارت یک شهر کوچک و بسیار بسیار زیبا....هم مرز با زیمبابوه.....در سالهای خیلی دور
اعضای حزب ANC ( حزب حاکم و حزب ماندلا )....غیر قانونی از این مرز وارد افریقای جنوبی میشدند....

کلی اطلاعات حرفه ای و عمومی رد و بدل کردیم....بخصوص که یکی از خانمهای پزشک هفته پیش از کانادا بر گشته بود......
دلم گرفت از اینکه ما هم اینجا در  MPUMALANGA نه (9) خانواده هستیم ولی کسی با کسی رفت و امد ندارد....
همه به هم دروغ میگویند از حقوق گرفته تا اطلاعات اداری دیگر....چرا؟.....نمیدانم.
گاهی خوشحالم از اینکه ایرانی دیگری اینجا با من نیست وگرنه مشکلاتم بیشتر از اینها بود.....

.....پنج شنبه..جمعه و شنبه  کارگاه ارتوپدی داشتم در  ERMELO  خیلی مفید بود..
شاید حالا با امدن این دو کنگویی و زن و شوهر تونسی کارم کمی کمتر بشود و بتوانم کمی استراحت کنم....البته راه انداختن اینها هم کلی کار میبرد......بخصوص کنگویی  200 کیلویی که صفر کیلومتر است....
چند تا عکس از این سفر :

دریاچه لاسکوپ....

سد لاسکوپ....

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:19  توسط فریبا  | 

همیشه عاشق طبیعت بوده ام...جنگل..دشت..دریا..کوه....همیشه دلم میخواست حتی
اگر برای مدت کوتاهی هم شده در یک مزرعه زندگی کنم...سریال " رودخانه برفی " را
یادتان است؟ عاشق این سریال بودم.

شهر CAROLINA در ایالت MPUMALANGA افریقای جنوبی...یک شهر کوچک با اکثریت سیاهپوست...
افریکانسها (سفیدها ) اکثرا مزرعه دار هستند و در مزارع خود در اطراف شهر زندگی میکنند.
کشاورزی و دامداری.....کاشت ذرت و سویا.....گاوداری پرواری و گوسفنداری مارینا
( مرینوس خودمان )برای فروش پشم...
در اکثر مزارع بغیر از اسبهای رام شده تعدادی هم اسبهای وحشی زندگی میکنند که گاهی
کارگران سیاه مزارع انها را برای خودشان اهلی میکنند (نه از نوع اهلی کردن شازده کوچولو)

البته حیوانات وحشی دیگر هم از انواع اهو گرفته تا جوجه تیغی..گربه های وحشی..
طاووس..بلدرچین..روباه و.... زندگی میکنند.گاهی مزرعه داران بالاجبار بعضی از این حیوانات
را که موجب اسیب به مزارع میشوند را شکار میکنند.

در تمام مزارع تعدادی دریاچه وجود دارد که برای ماهیگیری بسیار مناسب است.
تمام مزارع و وسایل نقلیه انها به سیستم رادیو بیسیم مجهز است که تمام مدت با اداره پلیس...اتش نشانی... و مزارع دیگر در ارتباط هستند.

برداشت سویا تمام شده و تا یکماه دیگر نوبت مزارع ذرت است...احتمال اتش سوزی در این فصل بسیار بالاست و دغدغه اصلی مزرعه داران...انطور که شنیده ام ذرت مانند پارافین میسوزد....به همین خاطر تمام مزارع مجهز به ماشین های کوچک اتش نشانی هستند...

حالا اصل ماجرا:

همه ما برای خودمان یک " جای دنج " داریم که من اسمش را میگذارم " خلوتکده".
وقتی خسته ای... دلتنگی...بی حوصله ای...از بازیهای روزگار عصبانی و شاید سر در گم...
خلوتکده جایی است برای....ارامش...در خود فرو رفتن...پناه بردن به سکوت...خیالبافی....
تصمیم گیری...رها کردن اشکها...و ....
 جای دنج بچه ها معمولا زیر تخت
 خواب است و یا داخل گنجه و کمد...و بزرگترها...پناه به خیابان و قدم زدن...زیر زمین خانه...گوشه حیاط... در فیلمهای خارجی هم " بارها ".....

خلوتکده من همیشه پشت بام بوده....چه سالهای دور در خانه و چه در زمان کالج که به
پشت بام خوابگاه پناه میبردم....متاسفانه اینجا تمام سقفها شیروانی است و ......

اما............یکی از خلوتکده های من در اینجا مزرعه " امید نیک " است ....
مزرعه سارکی  و شوهرش یوهانس....حدود 90 کیلومتر تا اینجا فاصله دارد ولی معمولا اگر کشیک نباشم...شنبه یکشنبه ها را در انجا میگذرانم....
ورودی مزرعه امید نیک :

                               

عکس هوایی که در سال 1994 گرفته شده :

                             
     
                 

                                

                               

مزرعه سویا :

                              

                              

                              

                              

                              

جای دنج و خلوتکده شما کجاست؟؟.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:17  توسط فریبا  | 

یک سر زدم وبلاگ هما دیدم از ایران پست نوشته....یکدفعه دلم حسابی هوای ایران و بخصوص تهران عزیزم را کردکه درست یکسال و یکماه و ده روزه که ندیدمش...

پس گفتم ...وصف العیش...نصف العیش...

پیاده راه می افتم میرم تجریش میرم ترمینال اتوبوسها جلوی امامزاده صالح سوار اتوبوس
انقلاب میشم ...صندلی اخر کنار پنجره میشینم...میرم انقلاب ...دونه به دونه تمام کتابفروشیها رو زیر پا میکنم...
 میرم سینما عصر جدید هر سه تا فیلم اکران را تماشا میکنم...
از در جنوبی دانشکاه نهران داخل میشم قدم زنان از در شمالی خارج میشم...و یاد تمام خاطرات بد و خوب را زنده میکنم...شاید هم اشنایی دیدم....

 میرم تجریش...تمام طبقات پاساژ قائم را میگردم...از خروجی توی بازارچه میرم توی بازار قدیمی و جلوی اون عطاری سر نبش می ایستم و به ادویه جات رنگی که رنگ به رنگ یک
تپه درست کردند نگاه میکنم و حدس میزنم هر رنگ کدام ادویه است...

از نانوایی قدیمی توی بازارجه یک نان تافتون داغ میخرم تا برسم امامزاده صالح مثل قحطی زده ها همش را میخورم...
میرم امامزاده برای تمام غریبهای دور از وطن دعا میکنم...

میرم میدون ولی عصر یک سموسه میخرم و تا پارک لاله پیاده میرم و تمام غرفه ها روتماشا میکنم و اگر هنوزهم ان غرفه خطاطی انجا باشد ازاقای خطاط خواهش میکنم یک تابلو برام بنویسد  : گرم یاد اوری یا نه  من از یادت نمی کاهم.

یکروز میرم پارک نیاوران ساعتها روی یک نیمکت روبروی اون استخر انتهای شمالی پارک که قدیمها وسطش یک بالرین بود و الان دبگه نیست میشینم وتمام خاطرات بچگی را یاد میکنم...
وقتی تابستانها صبح خیلی زود با بابا میرفتیم پارک ما بدمینتون بازی میکردیم و او درس میخواند...

میرم زیر پل سید خندان توی صف کرایه ها می ایستم و بدون اینکه سوار بشم فقط مردم را تماشا میکنم و احتمالا کلی هم سرفه میکنم و با سردرد بر میگردم خانه....

یکروز میرم توپخونه پیاده میرم تا جلوی شمس العماره احتمالا یاد ناصرالدین شاه می افتم و قاجار و ترکمن چای...امیر کبیر ...فین و تاریخ درخشان.... بعد میرم جنسهای تقلبی کوچه مروی را تماشا میکنم... شاید یک فلافل هم خوردم (خدایا به امید تو)....بعد میرم تا بازار...
از قابلمه فروشیهای سر بازار میگیرم تا بازار فرش فروشهاو بر میگردم....

بکروز حتما سوار تاکسی میشم از تجریش میرم تا زیر پل گیشا (اتوبان چمران قشنگترین اتوبان تهران است)...بعد میرم انطرف اتوبان جلوی پارک رفتگر باز سوار میشم میام تجریش...

هر شب میرم درکه کباب میخورم....

ازغال چال و املت و عدسی که هر هفته....

احتمالا یکروز برادرم را مجبور میکنم تا با من بیاید برویم میدان شهیاد و عکس یادگاری
بیاندازیم....

یکروز........یکروز........




+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:58  توسط فریبا  | 

اخ که چقدر دلم برای همتان تنگ شده بود...دوستان نازنین و مجازی من...اما میدانم مجازی
نمیمانید...بالاخره یکروز یکجای این دنیای بزرگ کوچولو همدیگر را ملاقات میکنیم...و چون دوستیمان بر اساس ندیدن و شناختن بوده است حتما پایدار میماند....

دو هفته بود که این همدم تنهایی من ویروس زده شده بود و از انجایی که من ته دنیا زندگی میکنم تا نزدیکترین شهر بزرگ!!!! یعنی ERMELO حدود سصت کیلومتر فاصله دارم...وباز از
انجایی که دکتر کنگویی جانشین...دو هفته است که مرخصی تشریف برده اند من بودم و این
پهلوان پنبه 200 کیلویی( به اشتباه فکر میکردم 170 کیلو است)....و این یعنی علی و حوضش... فریبا و یک بیمارستان....خلاصه این نازنین همدم را با  سارکی فرستادم برای درمان
و امروز مرخص شده...

باز سرماخورده ام....هوا بسیار سرد...بیماری فراوان....و بخاطر احترام به حقوق بیماران اجازه
ماسک زدن نداریم...!!!!( جان من از این حرف احمقانه تر شنیده بودید؟ )

اوضاع مملکت خراب....سیاه مشغول کشتن سیاه....چون :یک سیاه خوب یعنی یک سیاه مرده....پس همه باید خوب باشند تا افریقا جاودان بماند....ما هم نظاره گریم...

بدبخت بدبختر....فقیر فقیرتر.....بیمار بیمارتر....بی فرهنگ بی فرهنگتر.......
اما زنده باد قتل عام....زنده بادبرادر کشی....زنده بادخانمانسوزی....زنده باد ازادی افریقایی...

زنده باد ماندلا....زنده باد دولت ضد اپارتایت سیاه کش..........

باید رفت.....باید این مردم را به حال خود رها کرد....چه فایده اگر از بیماری نجاتشان دهید....
از درد رهایشان کنید......چون فردا حتما کسی هست که دوباره بیمارشان کند و دوباره دردهایشان را افزون....

پس باید رفت.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:9  توسط فریبا  | 

اینجا تا به حال به اندازه صد پزشک در ایران گواهی فوت امضا کرده ام روزی نیست که بروم بیمارستان و
توی بخش کسی به رحمت ایزدی نرفته باشد....ولی این یکی از همه جالبتر بود وقتی پرستار پینار(سارکی) برایم توضیح میداد چشمام گرد وگردتر میشد....شما هم بخوانید...

صبح که رفتم بخش مردان را ویزیت کنم...دیدم "امدودوزی" که مسئول کارهای اداری اموات است طبق معمول با دفتر دستکش منتظرمه...خب "دوودوو" دیشب کی رفته؟...پاتریک لوبیسی....اوکی بده امضا کنم...راستی اینجا دستمان از نظر نوشتن علت فوت هم بسته است ......از نظر قانونی و برای حفظ بیمه بیماران و برای حفظ حرمت!!!خانواده نمیتوانیم بنویسیم...HIV یا AIDS .... و چون حدود 6-95 درصد از ایدز میمیرند مجبوریم دلایل دیگری مثل...سل ...پنومونی...کمخونی شدید ووووو را علت مرگ درج کنیم. فرم را پر کردم رفتم توی بخش...

یک پیرزن که مادر پاتریک بود با یک شاخه درخت توی بخش دنبال تخت پسرش میگشت و میخواست بداند کجا پاتریک روحش از بدنش جدا شده...پرستارها تخت و محل را به اون نشان دادند منم سریع رفتم اورژانش و سارکی را با خودم اوردم تا برایم توضیح بدهد که این اعمال یعنی چه؟

وقتی شخصی فوت میکند یکی از بزرگان خانواده یا یک SANGOMA ...(یک چیزی مثل جادوگر) از درختی درخانه محل سکونت متوفی و یا اطراف ان شاخه ای جدا میکند و به محل فوت شخص میاورد....
بعد همانطور که شاخه را در دست دارد با روح صحبت میکند و برایش توضیح میدهد که  باید روی شاخه بنشیند تا او را به خانه برسانند و گر نه سرگردان میشود کلی دعا و ورد میخواند و وقتی مطمئن شد که روح بر روی شاخه است (نپرسید چطوری چون کار تخصصی است واز درک ما دور) شروع به حرکت میکند

و مرتب با روح صحبت میکند چون روح بینایی ندارد و ممکن است گم شود به او میگوید ....الان از در بیرون میرویم....الان میپیچیم به راست ...حالا چپ...از پله ها پایین میروییم...و و و تا اینکه به وسیله نفلیه میرسند...حالا سوار ماشین میشوییم...حرکت میکنیم...چراغ قرمز است می ایستیم...به راست...به چپ....خلاصه تا به خانه میرسند....اتاقی از قبل اماده شده است...با یک میز در وسط اتاق و تعدادی صندلی بدون هیچ اثاثیه دیگر...جسد را روی میز میگذارند و تعدادی مینشینند به دعا خواندن و شاخه درخت هم انجا است و شاهد همه مراسم ....تمام بستگان ..دوستان و همسایگان جمع شده اند....

و در مراسم تدفین شاخه درخت را روی جسد درون تابوت میگذارند و جسد و روح بر شاخه را با هم دفن میکنند....تا یک سال روی قبر را نایلون میکشند(نفهمیدم چرا جوابها متفاوت بود... برای احترام ...برای محصور کردن روح)...بعد از یک سال تمام افراد حاضر در مراسم تدفین (البته اگر هنوززنده باشند) دور قبر جمع میشوند و همراه مراسم خاص و دعا خوانی نایلون را بر میدارند... غذا هم مهمان خانواده در گذشته هستند....و به این صورت عزاداری پایان میگیرد...

     1 PS ...بیشتر مردم بجای بیمه درمانی بیمه مخصوص مراسم کفن و دفن دارند چون هزینه مراسم
              بالا است و بازماندگان نمیتوانند خرج انرا تامین کنند...به مراسم کفن و دفن اهمییت بسیار 
              خاصی میدهند و برایشان بسیار مهم است که در مراسم شرکت کنند.

      2 PS ...قبلا سیاهها فقط در روز یکشنبه مراسم دفن را انجام میدادند ...حتی اگر کسی در روز
                دو شنبه فوت میکرد یکشنبه بعد به خاک سپرده میشد...ولی در حال حاضر به خاطر تعداد
                زیاد مرگ و میر هر روز خاکسپاری انجام میشود.

       3 PS...اکثر پدر و مادرها تا به حال چند فرزند خود را به خاک سپرده اند و مسئول نگاهداری از 
                 نوه ها هستند...روزی نیست که پیرزن یا پیرمردی به بیمارستان مراجعه نکند برای درمان
                 بچه های یتیم بچه هایش ...که معمولا انها هم مبتلا هستند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 13:27  توسط فریبا  | 

                      

میگویند :

تنسی تاکسیدو و چاملی  کمد اقای ووپی را حسابی مرتب کرده اندو خودشان هم دیگر از باغ وحش  میناپولیس جیم نمیشوند....

سندباد و پرنسس شیلا زندگی خوبی دارند با یک دو جین بچه...سندباد هم قول داده دست از ماجراجویی بر دارد...اما علی بابا هنوز در بغداد مشغول شبیخون به نیروهای امریکا یی است و همچنان موهایش توی چشمش است و حاضر به کوتاه کردن انها نمیشود...

حنا هنوز هم توی مزرعه زندگی میکند و صاحب دو دختر و یک پسر است.

هاچ زنبور عسل همچنان به جستجو ادامه میدهد و حتی دست به دامان فیسبوک
 هم شده اما از مادر خبری نیست...

بچه های مدرسه الپ همه به سرانجام رسیده اند و هیچکدام حاضر به ترک وطن بیطرف خود نیستند...گاروتی بجای راننده لکوموتیو حالا مهندس قطارهای سریع السیر است و دیگر دکمه کتش هم بسته میشود...

خانواده دکتر ارنست از جزیره نجات پیدا کرده اند اما فلونه همچنان ان گل سفید را درلای موهایش نگاه داشته است...

پدر بزرگ نل فوت کرده و نل حالا با برادرش زندگی میکندو از دربدری نجات پیدا کرده..

معاون کلانتر هنوز هم قلبی از طلا دارد به همین خاطر او را باز نشسته کرده اند....

پسر شجاع دیگر حالا مرد شجاعی است ولی همچنان پدرش را   پدر پسر شجاع صدا میزنند...شیپورچی شیپور را رها کرده و حالا ترومپت مینوازد...

زبل خان همچنان در جنگلهای افریقا به دنبال شکار است ومورد تعقیب رنجرهای مبارزه با شکار غیر مجاز....

گوریل انگوری بیچاره خیلی پیر شده است ولی هنوز هم بیگلی بیگلی بهترین دوست اوست...

لوسین و انت اختلافات را کنار گذاشته و حالا دوستان خوبی هستند و دنی هم عضو تیم ملی دوومیدانی است و قرار است اگر!!!! المپیک در چین انجام شود تیمش را همراهی کند...

یوگی و دوستان بخاطر اختلافات شدید دچار چند دسته گی شده اند و دلالان بی انصاف کشتی پرنده را مفت از چنگشان در اوردند...

لوسی می هنوز در ادلاید استرالیا زندگی میکند و به ریش تمام مهاجران میخندد...

بلفی و لی لی پیت بالاخره با هم ازدواج کردند و سر تمام رقبا را به طاق کوبیدند...

بار با پاپا ها هنوز هم عوض میشوند...

رابین هود و ماریان چند بار تا پای طلاق پیش رفتند ولی هر دفعه با میانجیگری دیگران از دادگاه برگشته وفعلا یکدیگر را تحمل میکنند....اما جان کوچولو با رژیمهای سخت و چند فقره جراحی کلی کوچولو شده.... 

و اما پینوکیو بالاخره پدر ژپتوی بیچاره را دقمرگ کرد اما ادم نشد که نشد البته دیگر گول گربه نره و روباه مکار را نمیخورد .... هنوز هم شبها خواب درخت سکه را میبیند  ودر حال حاضر یکی از هکر های با سابقه است....و به جمله "دماغت مثل دماغ پینوکیو دراز شد دروغ نگو " بشدت الرژی دارد....

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:33  توسط فریبا  | 

چندین روز بود که بخاطر رعد و برق شدید خطهای اینترنت مشکل پیدا کرده بود نمیتوانستم هیچ سایتی
را باز کنم.....یکشنبه پیش مهمان داشتم یکی از همکاران ایرانی با خانواده... نمیدانم این بچه ها چه کار
کردند که تلویزیون بیچاره هم از کار افتاد که افتاد....گل بود به سبزه هم اراسته شد خلاصه من معتاد به
این دو حسابی خمار بودم....

حالا هم سرمای شدیدی خوردم که نگو و نپرس اخر هفته را باید تخت بخوابم....کسی هم نیست که یک بشقاب سوپ ذرست کنه....امان از بی کسی

دکتر نیجریه ای هم بالاخره زحمت را کم کردو تشریفش را برد...امروز یک دکتر کنگویی جدید برامون اومده
خدا نیاره 170 کیلو را که حتما هست....بنده خدا توی هیچ صندلی دسته داری جا نمیشه....

فردا تولد  "ری یتا " دختر نیلیا است با این حال خراب چطوری برم؟؟ بخصوص که ازم قول گرفته از همه
باید زودتر برم از همه هم دیرتر برگردم....

24 سال از فوت محمود میگذره همین روزها سالگردش بود.....یکی دو سال از من بزرگتر بود....ولی همبازیهای خوبی بودیم حالا دیگه خیلی کم یادش می افتم ولی اوایل برام خیلی سخت بود.......
محمود عموی عزیزم بود...عمو کوچیکه.

مثل اینکه دیگه دارم هذیان میگم ........و اسمون ریسمون میبافم......فعلا....

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 23:12  توسط فریبا  | 

چند شب پیش بطور اتفاقی در یکی از این وبلاگها دوستی را که مدتها دنبالش میگشتم را پیدا کردم...
یکی از دوستان بسیار خوبم از زمان کالج..." فوزیا "دو سال سینیور من بود و توی خوابگاه دانشجویی
با هم اشنا شدیم...پدرش ادمیرال نیروی دریایی بودویک اسکادران داشت با هفت ناو جنگی غول پیکر
...که بکبار من و برادرم را برای بازدید از ناوها برد اسکله و برای اولین و احتمالا اخرین بار داخل یک ناو را بازدید کردیم....وبرسم یادگار یک کلاه کاپیتانی هم به برادرم هدیه داد....اکثر اخر هفته ها هم
راننده شان را میفرستاد پی ما تا برویم منزلشان....جالب بود تمام خدمه خانه ناوی بودندبا ان یونیفرمهای زیبا.....

فوزیا بعد از فارالتحصیلی ازدواج کرد و رفت امریکا... رزیدنت بیهوشی هاروارد شد البته شوهرش هم
در هاروارد رزیدنت قلب بود...کمابیش در ارتباط بودیم......

برگشتم ایران...  فوزیا دخترش را بدنیا اورد و بنا به درخواستش یکسری نامهای شاهنامه ای برایش
فرستادم....از ان خانه رفت ....تلفن ما تغییر کرد و همدیگر را گم کردیم......بارها سعی کردم تا پیدایش
کنم موفق نشدم....از دوستان دیگر شنیدم که خبر فوت پدرش را در روزنامه ها خوانده بودند...

فوزیا بخش مهمی از دوران کالج بود و یک دوست و همدل خوب....دلم برایش تنگ میشد... عکسها را
نگاه میکردم و بیشر دلم هوایش را میکرد....چه روزهایی را با هم گذراندیم....هر دو در کتابخانه کالج درس میخواندیم...برای هم جا میگرفتیم ...با هم به تریا میرفتیم برای چای عصرانه...تمام رستورانهای
شهر را زیر پا میکردیم برای یک غذای خوب....قهوه تمام هتلها را امتحان کرده بودیم....بعضی از شبها میرفتیم پشت بام خوابگاه و ساعتها حرف میزدیم................

وقتی چند شب پیش عکسش را  دروبلاگ دیدم انقدر هیجانزده بودم که ناخداگاه گریه ام گرفت......
برایش پیغام گذاشتم و شماره تلفنم را دادم......ساعت 8 شب بود و حدود 3 بعد از ظهر در بوستون......
تمام  طول شب گوشم به تلفن بود که کی زنگ میزند....فردایش یعنی جمعه اینجا تعطیل عمومی بود...

از خانه بیرون نرفتم که نکند تلفن زنگ بزند و من نباشم یا موبایلم انتن ندهد....ساعت هفت ونیم شب
که زنگ زد.... از خوشحالی هر دو در یک زمان صحبت میکردیم و بهم فرصت حرف زدن نمیدادیم..........

یک ساعت و نیم صحبت کردیم و گفت که بیهوشی را رها کرده و روانپزشکی خوانده...در بیمارستان دانشگاه هاروارد کار میکند....شوهرش مطب خصوصی دارد.....و..و..و..و......حرفها تمامی نداشت..
14 سال از اخرین دیدارما گذشته و تقریبا 13 از اخرین صحبت.....

حالا منیژه 13ساله است و کیوان 8 ساله......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 20:1  توسط فریبا  | 

هفته گذشته.......

صبح ساعت 6 صبح از خانه رفتم بیرون...از غلظت مه صبحگاهی تعجب کردم.دمای هوا 4.5_ بود.
ساعت 10 صبح وقت مصاحبه ویزا داشتم در ژوهانسبورگ...کنسولگری شیطان بزرگ.
کلی توی ترافیک صبح ژوهانسبورگ ماندم و بالاخره حدود 9 جلوی در کنسولگری بودم...کلی ادم توی صف بود...خلاصه بعد از گذشتن از هفتاد خان و از این صف به ان صف رفتم داخل...بدون توجه به وقتی که داده بودند هر کس زودتر امده بود شماره پایینتری داشت و زودتر رفت برای مصاحبه.

خلاصه ساعت 11 نوبت من شد...یک خانم جوان امریکایی نشسته بود پشت یک شیشه بسیار ضخیم
و اشاره کرد گوشی را بردارم...(بیچاره ها از سایه خودشونم میترسند) کلی مدارک را زیرو رو کرد و
اصول دین پرسید...اخر سر هم گفت : ببخشید ما نمیتوانیم به شما ویزا بدهیم...گفتم چرا؟؟؟؟؟
چون مدرکی ندارید که ثابت کنید بر میگردید...خیلی حرصم گرفت...گفتم: خانم جان (جان را هم خیلی
غلیظ گفتم) من اینجا  PMO هستم (principal medical officer) ...حقوق بالایی دارم...دارم درس میخوانم...تا چند ماه دیگر جانشین مدیر بیمارستان میشوم...حالا همه را رها میکنم و میرم توی
مملکت شما پیتزا رسان بشوم؟؟ لبخند ملیحی زد و گفت :اخه شغل شما طوری است که همه جای دنیا به شما نیاز دادند و شما مدرکی ندارید که ثابت کند برمیگردید...گفتم من قرارداد دولتی دارم........

کلی معذرت خواهی کرد و گفت این قانون است....پاسپورتم را نشانش دادم و گفتم برای این است نه؟
...ما به تمام ملیتها احترام میگذاریم و همه برای ما یکسان هستند...ایندفعه من لبخندی تحویلش دادم
داشت بازم معذرت خواهی میکرد که گوشی را گذاشتم و امدم بیرون.

10 دقیقهای نشستم توی ماشین و فکر کردم خیلی حرصم گرفته بود...ولی به خودم گفتم:گور پدرشان
برم رستوران ایرانی یک چلوکباب توپ بخورم حالم جا بیاید...جای شما خالی رفتم غذا خوردم و همینطور هم sms جواب دادم که نه ندادند.....
ساعت یک و نیم از ژوهانسبورک راه افتادم بطرف کارولینا...طبق معمول شروع کردم به همصدایی با
دوستان خواننده.....

با اقای منوچهر...یاد غروبها و روشن شدن چراغها و بر گشتن کلاغها افتادم...
با خانم سیمین غانم...مرد من را هم صدا شدم...
با فرشید امین...سبز و سرخ و سپیدم را فریاد کردم...
با خانم حمیرا...یک سفر رفتم دریاکنار...
با خانم گوگوش... از اون غریب اشنا خواستم که بیاد...
با مرحوم مهستی...مشغول نوشتن روی اب شدم...
با مرحوم هایده...رفتم میخونه...
تازه داشتم با اقای داریوش روی صلیب صدا مصلوب میشدم ....که از دور دیدم پلیس اتوبان علامت میده بزن کنار...........
اهسته کشیدم کنار ...یک افسر سیاه هیکلی امد جلو......ظهر بخیر...ظهر بخیر...چرا اینقدر تند میرفتید؟
...خیلی هم تند نمیرفتم...چرا  160 تا میرفتی مگر به سرعت سنج نگاه نمیکردی؟.....چرا نگاه کردم
ولی معمولا شما عصر جمعه اینجا هستید نه ظهر پنجشنبه....یک قهقه افریقایی تحویلم داد.....
جریمه اش میشود 500 رند...200 تا بده برو...نگاهش کردم یعنی چی دویستا به کی بدم؟...به من...

...من رشوه نمیدهم 500 تا را بنویس(به تگش نگاه کردم) ...officer MASEKO ...چشمهاش گرد شد...
ماند توی دو راهی...هم رشوه ندادم هم اسمش را صدا زدم......ایندفعه را ندیده میگیرم ولی تند نرانید.
...OK...ده دقیقه ای مثل بچه ادم 120 رفتم حوصله ام سر رفت...پامو گذاشتم روی گاز تا پمپ بنزین
WITBANK ...سی لیتر بنزین زدم...300 رند(حدود 45000 تومان)...قربون مملکت خودمون بنزین مفته بخدا (حالا با من بحث نکنیدها که هزینه فلان است و سطح حقوق بهمان)...
navigator بیچاره اول N4 کفت 32: 4 میرسم ولی 35: 3 رسیدم...وقتی امدم توی خانه تازه داغ دلم
تازه شد و یاد تمام غم و غصه های قدیمی و تاریخ مصرف گذشته افتادم و حسابی حالم گرفت...

دوستم از امریکا زنگ زد و بنده خدا پشت تلفن وارفت از شنیدن خبر باورش نمیشد ...کمی سر بسرش
گذاشتم و خندیدیم بعد هم همدیگر را دلداری دادیم ...که حتما خیری درش هست و قسمت............

این هم داستان ویزای من و امپریالیسم نکبتی (اینو از هما یاد گرفتم)..................

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 19:30  توسط فریبا  | 

 

من از اون اسمون ابی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهای بیتابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به اب بدم
ارزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه حسرت بچینم
بندازم تو اسمونو تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
مثل یک دسته گل اقاقیا
دلم اواز میکنه بیا بیا....
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا

من از اون اسمون ابی میخوام..........من از اون شبهای مهتابی میخوام.

چندین سال پیش بود ...کنسرت سیمین غانم....
انگاروقتی میخواند همه در حالت خلصه فرو میرفتند....نگاههایشان را از هم پنهان میکردند تا اشکها راحت تر راهشان را پیدا کنند...حس میکردم سالن مملو از خاطرات است ...انگار همه امده بودند تا خودشان را در گذشته ها بیابند....
گذشته هایی که دیگر نبود چه خوب چه بد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 0:25  توسط فریبا  | 

امروز خیلی پاییزی بود....زوزه باد...صدای باران که به پنجرههای خانه میکوبید...عصر یکشنبه معادل
بعدازظهرهای دلگیر جمعه...صدای تلویزیون را قطع کردم و غوطه ور شدم در دریای خیالات و خاطرات...

تا بچه تر بودم...(هنوز هم خیلی وقتها بچه هستم مثل همه).....پاییز برام اول مهر بود و
" همشاگردی سلام....." اخی مدرسه...چه روزهای خوشی ...بی خیال دنیا ...دنیا یعنی نمره خوب
...شاگرد اول دوم شدن و خوشحالی مامان بابا...همین.
بعد کالج...پاییز یعنی تعطیلات تمام شد برگرد برو....ترم بالاتر ...امید زودتر فارغ التحصیل شدن....
برگشتن به وطن.
برگشتم...سه ماه اضافه انترنی اونم چی ...اطفال بیمارستان مفید....هنوز هم از این بیمارستان
متنفرم اصلا از اطفال بدم میاد....پاییز بود بعد از بیمارستان میرفتم روی یک نیمکت توی پارک کوروش
(نمیدونم الان اسمش چیه) می نشستم و هی غصه میخوردم که چرا دانشگاه زود تمام شد.....
(خیابان شریعتی را در پاییز دوست دارم البته بعد از خیابان ولیعصر)....

این چند سال اخر هم پاییز برام فقط و فقط یک مصداق داشت ......درکه.....پاییز کشیک شب میگرفتم
تا هر روزی که دلم خواست بتوانم ازادانه برم کوه...بعضی وقتها سه بار در هفته میرفتم درکه.....
تا ازغال چال (ابزغال چال) روی تخت چوبی در تراس مینشستم ...کتابی میبردم ...موسیقی گوش
میدادم...و یک املت سفارشی.......چای خوش رنگ دم کشیده البته توی لیوان شیشه ای
نه یکبار مصرف.

ولی اینجا فقط امروز بود که پاییز را حس کردم...رفتم چند تا عکس گرفتم....یکدفعه باران تند شد
سریع برگشتم تا لباسها زیر باران خیس نشده به دادشان برسم.
نمیدانم چرا یاد  " تصمیم کبری " افتادم.
گفتم که پاییز حالم را خراب میکند......



درختان اوکالیپتوس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:20  توسط فریبا  | 

چند مطلب را دوست داشتم در حاشیه تعطیلات اخر هفته گذشته بنویسم :

1...با یک خانم لهستانی اشنا شدم بنام "بوژنا " که به اختصار همه صداش میزدند...بونی.
این خانم طراح ساختمان است و 22 سال پیش به افریقای جنوبی امده و همینجا با یک اقای لهستانی
ازدواج کرده و ماندگار شده...اما نکته جالب این است که قبل از امدن به اینجا مدت 10سال در
افغانستان کار و زندگی میکرده و جالبتر اینکه عاشق افغانستان است و میگفت حتی اگر الان اوضاع
انجا خوب بشود بر میگردد افغانستان.نمیدانید دوستان با چه عشقی از ...کابل و مزار شریف و
بامیان صحبت میکرد. ولی میدانید من کی از خنده نقش برزمین شدم؟؟...وقتی با ته لهجه لهستانی .......فارسی را با لهجه غلیظ افغانی صحبت کرد........

2...یک بطری نوشابه دو لیتری خالی گذاشته بودند روی میز ...و هر کس قوطی نوشابه اش را باز میکرد...حلقه الومینیومی ان را جدا میکرد و میانداخت توی این بطری . بطری تا نیمه پر بود .
وقتی کنکاش کردم ...گفتند وقتی این بطری پر بشود از حلقه ها..... باپول بدست امده از ذوب کردن
و فروش الومینیوم خالص  میتوان یک  ویلچر  برای یک معلول خرید......

3... این هم دسربعد از شام.....موز حلقه شده + شکلات + مارشملو.....البته از نوع کبابی....

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:23  توسط فریبا  | 

"نیلیا" یکی از دوستان خوبم در اینجاست که البته همکار هم بودیم ولی پارسال استعفا داد و مطب خودش را راه اندازی کرد.
همسرش مزرعه دار است و سالی یکبار ...برنامه جالبی را ترتیب میدهند که بدین قرار است

یک اخر هفته در ماه اپریل را انتخاب میکنند و  به همه دوستان و اشنایان اطلاع میدهند تا
به مزرعه بیایند و همه اخر هفته را با هم بگذرانند. پارسال من ایران بودم و امسال اولین سالی بود که شرکت میکردم.
شنبه ساعت 7 صبح مزرعه بودم (حدود 18 کیلومتر از اینجا فاصله دارد) اکثردوستان جمعه رسیده بودند .راستی ...برنامه اصلی این دو روز اسب سواری در مسافت طولانی است.
چادرها بر پا شده بود و تعدادی هم کاروانهایشان را اورده بودند...(اینها عاشق مسافرت و
پیک نیک هستند واز نظر وسایل کمپینک تکمیل تکمیل).

خیلی ها اسبهای خودشان را اورده بودند ودر ان صبح پاییزی زیبا همه مشغول اماده کردن اسبها و زین کردن انها بودند....





 در یک خط برای شنیدن اخرین توصیه ها....



وحرکت...

.
















شنبه 30 کیلومتر مسافت را طی کردیم و یکشنبه حدود 20 کیلومتر... 5 کیلومتر اخر باران
شدیدی شروع شد و رعد و برق شدیدتر ...از ترس رم کردن اسبها مجبور شدیم به تاخت
برگردیم.....(بماند که این تاخت اخر و باران شدید عضله بدون درد برایم نگذاشته).

خلاصه اخر هفته خوبی بود و به همه کلی خوش گذشت...ولی جالبتر این است که.....
یک جعبه گذاشته بودند روی کانتر اشپزخانه و هر کس هر مقداری دوست داشت کمک
میکرد...و پول حاصله بین خانواده های تحت پوشش تقسیم میشود.

اینهم "ویلهلم تل " افریقای جنوبی که با شلاق... کاغذی که در دست پسرش بود را ازوسط
نصف کرد.





.

 اینهم "نیلیا" و دختر خوشگلش "ری یتا ".          

                
               حدود 15000 رند......معادل 2 میلیون تومان جمع شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:48  توسط فریبا  | 

امروز حسابی سگ بودم فقط پاچه گرفتم... یک نفری و یک بیمارستان.
اقای دکتر جانشین مدیر بیمارستان...توی این اوضاع از صبح از این جلسه به اون جلسه تشریف میبردند.
(چندین ماه است که مدیر نداریم) و این دکتر کنگویی بشدت احساس مدیریت داره. اقای دکتر نیجریه ای
هم اخر این ماه میره یک بیمارستان دیگه و از حالا دچار سندرم " جیم " شده و هر روز بهانه ای برای غیبت.
خلاصه پرستارها بودن که از چپ و راست در میرفتند تا ترکشها بهشون اصابت نکنه.....
مریضهای درمانگاه صف کشیدن....کلینیک اچ ای وی در انتظار پزشک برای ویزیت بیماران خودش....بیماران تی بی (سل) سخت مشغول سرفه کردن....یکسری منتظر پر شدن فرمهای بیمه و باز نشستگی....پلیس دو تا زندانی را بدون هماهنگی اورده......مامور پزشک قانونی یک دختر بجه را اورده برای جمع اوری مدارک تجاوز......امبولانس اژیر کشان یک زخمی ازحادثه ریزش معدن در ماشادادورپ میاره.....منم از این اتاق به اون اتاق از این مریض به اون مریض ...اگر یک سزارین هم به پستم میخورد جنسم جور جور میشد... 
          
فقط شانسی که اوردم پرستار "پینار " مسئول اورژانس که یکی از دوستان خوبم هم است از مرخصی برگشته و کلی کارها را سر و سامان داد و از فشار وارده کاست.

حالا واقعا حق نداشتم سگ بشم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:43  توسط فریبا  | 

چقدر برای دلمان زندگی کرده ایم؟چقدر به خواسته هایمان رسیده ایم؟واقعا خواستن توانستن است؟؟همیشه گفته اند اگر چیزی را از ته دل بخواهی حتما به ان میرسی...
شاید هیچوقت از ته دل نخواسته ایم...راستش را بخواهید من که میترسم چیزی را از ته ته دل بخواهم...شما چطور؟ ایا جرات از ته دل خواستن را دارید؟

من ز پای جان گشودم رشته دلبستگی ها
تا مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها
با بریدن ها دل از اشوب دریا شست ساحل
موج بی ارام شد پیوسته.. از پیوستگی ها
گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تند رفتن
نغمه جویی روان کرد اشکم از اهستگی ها

جست و جو را راهها رفتم..بیا انگشت حیرت
منزلی بنما...براسایم مگر از خستگی ها.
(
سهراب)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:26  توسط فریبا  | 

چندین سال پیش بود در یک روزنامه عکسی از مارادونا انداخته بودند همراه با 3 یا 4 بچه
با یک خانم.و زیر عکس نوشته بود "مارودانا هنوز ازدواج نکرده" ما هم از تعجب شاخ دراوردیم.

اما اینجا :
سیاهها یا بهتر بگویم قوم  ZULU  (البته zooloo بخوانید) 
رسمی دارند بنام  " LABOLA  "
وقتی دختر و پسری قصد ازدواج دارند (که خیلی کم پیش میاید)  پسر باید به خانواده دختر
لابولا بپردازد که معمولا برابر با قیمت 10 عدد گاو است ( فکر نکنید این رسم اجتماع سطح
پایین است...خیر...حتی در جوامع بالای بالا هم همینطور است).
و اقای داماد وقتی این کار را میکند که مطمئن باشد عروس خانم میتواند بچه دار شود و
نازا نیست. بعد از 3-2 بار حامله کردن عروس خانم به این نتیجه میرسد که حوصله اش سر
رفته و باید برود... ناگفته نماند در همان زمان چند عروس خانم دیگر هم در کیسه دارد.
( حالا شما بگویید چرا ایدز کنترل نمیشود؟؟)   
این رسم انقدر جا افتاده که ما میدانیم اکر یک بیمار زن با دو سه بچه امد هر کدام از بچه ها
از یک دوست پسر جدا گانه هستند...واصلا هم جای تعجب ندارد .

ایدز در اینجا غیر قابل پیشگیری است.فرهنگ و روش زندگی این مردم تغییر ناپذیر است.

                                 YOU CAN TAKE ZULU OUT OF BUSH   

                      BUT YOU CAN NEVER TAKE THE BUSH OUT OF HIM

        p.s :   یک هفته است که دو نفری بیمارستان را اداره میکنیم دارم از خستگی هلاک میشم
                 کشیکها هم که خدا نسیب نکنه هر چی تصادفی و چاقو خورده است قسمت کشیک من
                 میشه.معمولا تو ایران شنبه ها رو دوست نداریم ولی اینجا من عاشق شنبه..یکشنبه
                 هستم.

       p.s.2:   دچار خودسانسوری شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 13:39  توسط فریبا  | 

خانه شماره 41 خیابان YOUNG محله HOUGTON ...ژوهانسبورگ......
اگر میتوانست چه داستانهایی داشت که بر زبان اورد.
داستانهایی از تبعیدی سالهای 1940 تا 1944 ...تبعیدی که در همین خانه سکته کرد...
جسدش به مصر برده شد و بعد از مومیایی شدن به ایران.

کسی که وقتی توی تراس این زندان مجلل قدم میزد...با خودش زمزمه میکرد :

       اعلیحضرتا...زکی(ZEKKI)
       قدرقدرتا......زکی

این خانه رضاشاه پهلوی است که با یکدرجه تخفیف از جزیره موریس به اینجا انتقال یافت
و جسدش این خانه را ترک کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:5  توسط فریبا  | 

یادم اید روز باران...گردش یک روز دیرین...
خوب وشیرین...

اخ...وطن...چقدر دلم برات تنگه.
انگار حسابی دارم "هوم سیک" میشم.پارسال اینروزها رفتم ایران.چقدر خوش گذشت...اما زود.
دیشب کشیک بودم. فقط ۳ تا سزارین داشتیم ...خیلی سالم هستند هی حامله هم میشوند.

پاییز شروع شده و مرتب بارون میاد.کلا پاییز حال من را خراب میکنه. رعد و برق هم که امان نمیده.
امروز ۲ تا بیمار سوختگی داشتیم (با رعد و برق).
فردا باز باید برم ژوهانسبورگ...یکشنبه با همکاران عزیز!!!!! جلسه داریم.فیلم"عشق سالهای وبا"
اکران است شاید رفتم دیدم...مارکز را دوست دارم.

        p.s....هنوز هم............ترا من چشم در راهم.................
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 22:0  توسط فریبا  | 

کاش زندگی را زندگی میکردیم.
کاش قدر زندگی را میدانستیم...سپاسش میداشتیم وارزشش مینهادیم.
کاش به ان عشق می ورزیدیم و لحظاتش را با حماقتها نمی کشتیم.
کاش عشق را می شناختیم وبهایش را میدادیم...بیهوده هر هوسی را عشق نمی خواندیم
و زندگی را حرامش نمی کردیم.

امروز ۱۲ نفر را برای تست HIV فرستادم...............

           ۱۱ نفر مثبت..........۷ نفر انها مبتلا به ایدز...............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:20  توسط فریبا  | 

موقع سال تحویل مه غلیظ صبحگاهی  دید را مشکل میکردولی اولین اشکهای سال جدید راهشان را خوب ردیابی کردند.
.توی اتوبان N4 که بودم خانواده موفق شدندتماس بگیرندبا همه صحبت کردم و مامان۸۷ را با خبر بسیار خوش" عمه"شدنم شیرین کرد.فال نیک را گرفتم وسعی کردم تا اخر۸۷ را به
بهترین شکل ممکن رویاپردازی کنم.
نزدیک ژوهانسبورگ NAVIGATOR را روشن کردم...شروع شد ۵۰۰ متر برو EXIT LEFT حالا
۲.۴ کیلومتر برو EXIT RIGHT ...فکر کردم چه خوب بود اگر زندگی NAVIGATOR داشت...
مقصد را میدادی و خودش میبردت سر خانه مقصود.
خلاصه ساعت ۱۲ و نیم رسیدم به هتل مورد نظر تمام اتاقهارا به نام خودم رزرو کرده بودم.
هنوز برای CHECK IN زود بود رفتم یکی از مراکز خریدو وقتی برگشتم ۸-۷ خانواده وارد شده بودندساعت ۶ همه در لابی بودند اقایون با کت وشلوارو کراوات خانمها و بچه ها با لباسهای
رنگارنگ...راستی که روز اول عید را تکمیل کردند.

 
تا ساعت یک و نیم صبح همراه با ایرانیهای مقیم به جشن و پایکوبی گذشت و چه خوش هم
گذشت. وقتی برگشتیم هتل تازه همکاران نشستند به صحبتهای کاری و مشکلات موجود
خلاصه تا چهار و نیم صبح به گلایه .. شکایت .. برنامه ریزی..تصمیم گیری و نوشتن نامه و
امضاگرفتن گذشت...

ولی من چه لذتی بردم از خوردن چلو کباب بعد از یکسال.
دو روز در این شهر درندشت گشتیم وباز خداحافظی و تنهایی راهی شدن.
توی راه برگشت یک SMS زیبا رسید از ایران :

چشم و دلتان به لبخند خداوند متبرک باد.نوروزپیروز......زیبایی پیام یکطرف و خوشحالی وافر
من از دریافت ان از طرف فرستنده طرف دیگر.( تمام راه برگشت به مزه مزه کردن این خوشی گذشت)

اینجا امروز و فردا تعطیل رسمی است و خوشبختانه کشیک هم نیستم.

یاد مشقهای شب عید افتادم...۱۰ بار از اول کتاب فارسی تا سر درس جدید بنویسیدو چه با
شوق مینوشتم تا زودتر تمام شود........ولی حالا مامانها " پیک نوروز "حل میکنندتا نازنازیها
به شیطنتهای جا و بیجا یشان برسند.

 کاش هنوز تمام دلواپسیهایمان مشق شب عید بود و تمام خوشییمان شمردن عیدیها......



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 10:36  توسط فریبا  | 

چهارشنبه سوری.....
امشب تهران عزیزم شهر جنگ زده است. وای که چقدر دلم براش تنگه.
ساعت ۶ از بیمارستان امدم برق رفته بود و تاریکی خانه تاریکی دلم را مضاعف کرد...
کاش میشدامشب فقط " غر " بزنم...از بدجنسی و از زیر کار دررفتن همکاران بیخیال...از کار زیاد...
از تنهایی... از هموطنان هموطن فروش...از....از...از......ولی!!!

قراراست همه ایرانیها چه مهاجر چه مقیم پنجشنبه شب در رستوران ایرانی"صحرا" در ژوهانسبورگ
جمع بشوند و قدم نو رسیده ۱۳۸۷ را جشن بگیرند... منم قراراست پنجشنبه مریض شوم تا بتوانم به جمع بپیوندم و همه با مشکلاتشان سرم خراب شوند.

امیدوارم امشب را سلامت به پایان برسانیدوکلی به همه خوش بگذرد.
چند سال پیش شب چهارشنبه سوری بیمارستان فارابی تهران کشیک بودم فقط همین را بگویم که
تا صبح سر پا بودیم و چشمها بود که پانسمان میشد ..بخیه میخورد...و با کمال تاسف تخلیه میشد.

سال نو همه مبارک...تعطیلات خوش بگذرد...و۱۳۸۷ بهترین سال برایتان باشد...انشاالله...
تا سال دیگر خدانگهدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:54  توسط فریبا  | 

چند عکس از اکواریم "دو اقیانوس" در شهر کیپ تاون ...افریقای جنوبی.
۸ ژانویه ۲۰۰۸.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:5  توسط فریبا  | 

 

تا خودکار بیک را دستم میگیرم رژه شروع میشود....
اما اینبار فطاری را میبینم ...همسفر اهنین من...بارها شاهد اشکهایم بوده...
سردرگمی هایم را دیده...گاهی خنده هایم را....چقدر اشک و اه و ناله میبرد کلی نذر و نیاز
و این سالها کلی دانشجو...سنگین میرفت اما همیشه سروقت میرسید...اذان صبح...حرم....

از من بگو یادت هست شبهای اول نمی توانستی از صدای چرخ وریل بخوابی؟ میگفتم....
این لالایی من برای توست وبعدها فهمیدی که راست میگفتم خودت یکبار گفتی..شبهای دور
از تو خوابم نمیبره به این لالای خو گرفتم...یادت هست چقدر مسافرانم در کوپه ات را با دردهای
واقعی و مجازی میزدنند....یکسال با من امدی ورفتی..ایا رسیدی؟؟...اسمش را
بگذار"قصه های قطاری"جالب میشه....سوت بلندی کشید..چشمانم را باز میکنم سیمرغ اهنین را میبینم که در ستاره باران لوت پیش میرود و از ته دل و خالصانه میگوید :
السلام و علیک یا.....

گروهی را میبینم که بطرفم می ایند...خدای من همه هستند...هر کدام از یک گوشه این کره
خاکی از ۵ قاره با زبانهای مختلف.از بعضیها سالهاست خبری ندارم....از  DOW  بگو....
سالن تشریح....کلاسهای پاتولوژی...اناتومی...از خوابگاه....امتحانات...جشن پایان سال.....
۷ سال با هم بودیم خوشیها...غمها...دلتنگیها...از ما بگو هر کدام یک کتابیم.

"امانویل" همه را کنار میزند.از من بگو من که تا ده روز پیش اینجا بودم.یادت هست چقدر
دعوا کردی چقدر نامه نگاری کردی تا من را منتقل کنی اسایشگاه روانی BELFAST .....
حالا که رفتم بگو...هیچ خاطره ای نداشتم...هیچ گذشته ای...فقط یک مادر...کجا؟انهم
یادم نبود.بگو وقتی توی خیابان پیدایم کردند چندین روز بود که حتی لقمه ای نخورده بودم..
گفتی: مستقیم حمام و کف حمام پر شد از کرمها یی که به جانم افتاده بودند...گفتی سرش
را از ته بتراشید پر از شپش است..چه سبک شدم...یادت هست هر روز خودت زخمهایم را
پانسمان میکردی.اما زخمهای پنهانم چه؟ من که یادم نبود ولی حتما زخم پنهان داشتم.
همه دارند حتی خود تو.......
حیف شد حتی نتوانستم ازش عکسی بگیرم.

عکس....تمام دو سه هفته اخر را فقط عکس میگرفتم.از همه کس و همه جا...یادش بخیر...
چقدر توی اورژانس حمیدیه با بچه ها مدل به مدل عکس گرفتیم.........................................

خاطرات......خاطرات....
گیج شده ام خودکار بیک را روی کاغذ سفید میگذارم.
چشمانم را میبندم یاد اسکارلت اوهارا می افتم...فردا مینویسم .....فرذا........

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 14:32  توسط فریبا  | 

تمام یکشنبه را یا خوابیدم یا فیلم نگاه کردم.....از دولت سر برنامه ریزیهای خردمندانه دولت ضد اپارتایت
وکمبود پزشک کلی اضافه کشیک خوردم.
جمعه شب تا ۲ صبح با اینکه چشمانم از فرط خستگی باز نمیشد نتوانستم بخوابم.اقایان و خانمهای ازاده
میهمانی داشتند. خانه پشتی خانه ام محل پایکوبی و مستی و رقص بود برای چند تا از پرستارها goodbye  party گرفته بودند.
چند بار فکر کردم  :  الان پا میشم میرم دادو هوار راه میاندازم که بابا اینجا بیمارستان است نه دیسکو پدرتون
تمام هفته سخت کار کردم بگذارید کمی استراحت کنم..دیدم سنگ و چوب و بطریهای خالی است که پنجره خانه ام را هدف گرفته بعد هم خودم را....ترسیدم.. فقط همین را کم داشتم...بی خیال شدم.
سعی کردم تمرکز بگیرم.. به طبیعت فکر کنم..به روزهای خوب..به ایران..اتوبان سواری از زیر پل پارک وی
تا دوربرگردان پل مدیریت زیر باران نم نم...کوهنوردی چهارشنبه ها...املت تو استراحتگاه ازغال چال...هفت حوض...رستوران پاکوپا...خلاصه نمیدونم اینها خوابم کرد یا مهمانی تمام شد.
لابدخوابهای خوبی میدیدم چون وقتی تلفنم زنگ زدبا چشمان بسته گوشی را برداشتم و به فارسی گفتم..بله.....
سکوت چند ثانیه ای از اون طرف گوشی و....Dr  fariba...به خودم اومدم ..yes..صدای پرستاراورژانس بود...یک بیمار توی اورژانس داریم که....حرفش را قطع کردم : من کشیک دوم هستم مگر جراحی داریم؟ ....نه ولی.....خلاصه کلام.....اقای دکتر کشیک اول وقتی مشغول قر دادن!! وپایکوبی در مهمانی بوده..خانه اش را خالی کردندو حالا با پلیس مشغول تفحص است و خواهش کرده من مریضش را ببینم..........ساعت چنده؟ ۴:۳۵ صبح..
به سختی بلند شدم لباس پوشیدم. گفتم از توی حیاط بیمارستان برم تا هوای خنک صبحگاهی بیدارم کند.
پایم را که از خانه گذاشتم بیرون بانگ خوش  " اشهدوان محمدا رسول الله " از بلندگوی مسجد هندیها.. حسابی سرحالم اورد و چشمانم نمناک شد........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:58  توسط فریبا  |